برای فهم رابطه خدا، قرآن و رسول، ابتدا باید یک تفکیک بنیادی انجام دهیم:
خداوند خالق است و قرآن مخلوق خداوند.
پس نباید قرآن و خدا را یک حقیقت بدانیم. قرآن خدا نیست؛ بلکه آفریده و پدیدآورده خداوند است که حامل اراده و هدایت اوست.
اما اگر قرآن را صرفاً به یک متن مکتوب محدود نکنیم، میتوانیم درباره نحوه ظهور آن پرسشی عمیقتر مطرح کنیم:
آیا خداوند میتواند یک حقیقت واحد را در دو صورت متفاوت پدید آورد؟
در چارچوب نظریه ما، پاسخ مثبت است.
خداوند میتواند محتوای هدایت را یک بار در صورت متن و بار دیگر در صورت انسان پدید آورد.
از این منظر، با دو قرآن مواجه نیستیم که محتوای متفاوتی داشته باشند؛ بلکه با دو ظهور از یک محتوای واحد مواجهیم:
قرآنِ متن
و
قرآنِ انسان
نخستین ظهور قرآن، همان قرآن مکتوب و تلاوتشدنی است.
این قرآن، مجموعهای از آیات است که محتوای هدایت الهی را در قالب زبان و متن در اختیار انسان قرار میدهد.
این صورت از قرآن، برای انسان قابل خواندن، شنیدن، اندیشیدن و تعلیمگرفتن است.
بنابراین:
قرآنِ متن = محتوای هدایت در صورت زبانی و نوشتاری
اما سؤال اساسی این است:
آیا همین محتوا میتواند در وجود یک انسان نیز تحقق پیدا کند؟
اگر هدف قرآن صرفاً خواندهشدن بود، پاسخ منفی بود.
اما اگر هدف قرآن ساختن انسان باشد، طبیعی است که عالیترین تحقق آن باید در خود انسان ظاهر شود.
اینجاست که مفهوم «قرآنِ انسان» مطرح میشود.
فرض کنیم خداوند بخواهد انسانی را بسازد که محتوای قرآن در تمام ساختار وجودی او تحقق یافته باشد.
در این صورت، قرآن دیگر فقط یک متن نیست.
همان محتوا در یک موجود زنده و انسانی تحقق پیدا میکند.
این انسان:
با قرآن میاندیشد،
با قرآن تصمیم میگیرد،
با قرآن سخن میگوید،
با قرآن تربیت میکند،
و با قرآن انسان میسازد.
در این معنا، انسانِ ساختهشده بر اساس قرآن، میتواند قرآن در صورت انسانی نامیده شود.
پس:
قرآن اول = متن
قرآن دوم = انسان
اما میان این دو یک رابطه اساسی وجود دارد:
محتوای قرآنِ متن در قرآنِ انسان تحقق یافته است.
در این نظریه، وقتی میگوییم:
«رسول همان قرآن است»
منظور این نیست که رسول خداست.
و همچنین منظور این نیست که ذات انسانی رسول با متن قرآن از نظر ماهیت یکی است.
بلکه منظور این است که:
رسول همان محتوای قرآنی را در صورت انسانی داراست.
بنابراین «همان» در این جمله به معنای وحدت محتوایی و وحدت در منشأ خلقت است، نه وحدت ذات.
خداوند یک محتوا را در یک صورت به شکل متن آفریده و همان محتوا را در صورت دیگر به شکل انسان تحقق بخشیده است.
پس:
قرآنِ متن = قرآن در صورت متن
رسول = قرآن در صورت انسان
در این معنا، هر دو مخلوق خداوند هستند.
پس میتوان گفت:
دو قرآن داریم، اما نه دو محتوای متفاوت.
یکی:
قرآنِ مکتوب
و دیگری:
قرآنِ مجسمشده در انسان.
اولی با چشم و گوش دریافت میشود.
دومی با مشاهده یک انسان، شنیدن سخن او و مشاهده رفتار او قابل دریافت است.
اولی قرآن را در قالب لفظ آشکار میکند.
دومی قرآن را در قالب انسان آشکار میکند.
در نتیجه:
قرآنِ متن، محتوای قرآنی را میگوید؛ قرآنِ انسان، همان محتوا را زندگی میکند.
اینجا نقش رسول بسیار مهم میشود.
اگر خداوند فقط متن قرآن را نازل میکرد، انسان با یک نظام هدایت مکتوب مواجه میشد.
اما اگر هدف خداوند ساختن انسان رشدیافته باشد، متن باید بتواند به انسان تبدیل شود.
یعنی قرآن باید نشان دهد که:
انسانِ مطلوب قرآن چگونه فکر میکند؟
چگونه تصمیم میگیرد؟
چگونه با دیگران رفتار میکند؟
چگونه حقیقت را تشخیص میدهد؟
چگونه تزکیه میشود؟
چگونه به رشد میرسد؟
پس خداوند برای آنکه محتوای قرآن فقط در سطح متن باقی نماند، آن را در وجود رسول به صورت انسانی آشکار میکند.
از این منظر:
رسول، نمونه زنده و انسانی قرآن است.
در اینجا فرض فلسفی قبلی شما معنای عمیقتری پیدا میکند.
اگر قرآنِ متن زبان داشت و میتوانست همان محتوایی را که در خود دارد به صورت انسانی بیان کند، باید سخنش با سخن رسول در مقام رسالت هماهنگ باشد.
زیرا:
قرآنِ متن و قرآنِ انسان، دو ظهور از یک محتوای واحد هستند.
بنابراین:
اگر قرآن زبان داشت، رسول سخنگوی همان محتوا بود.
و اگر بخواهیم تعبیر شما را حفظ کنیم:
رسول، صدای انسانی قرآن است.
نه به این معنا که رسول بخشی از خداست، بلکه به این معنا که محتوای قرآن در یک انسان به سخن درآمده است.
در اینجا تعبیر:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ»
در چارچوب نظریه شما اهمیت ویژهای پیدا میکند.
اگر قرآن «قول رسول» نامیده میشود، میتوان این پرسش را مطرح کرد که چگونه ممکن است یک متن الهی، «قول رسول» باشد؟
پاسخ نظریه شما این است:
زیرا رسول در مقام رسالت، قرآن را فقط حمل نمیکند؛ بلکه خودْ صورت انسانی همان محتوای قرآنی است.
بنابراین «قول رسول» میتواند به این معنا فهمیده شود که قرآن در مقام ظهور انسانی، به قول رسول تبدیل میشود.
در این خوانش:
قرآن، قول الهی در صورت وحیانی است؛
رسول، همان محتوا در صورت انسانی است.
البته این یک خوانش نظری از نسبت قرآن و رسول است و نباید آن را تنها معنای قطعی آیه دانست؛ زیرا درباره مراد «رسول کریم» در آیات مربوط، دیدگاههای تفسیری متفاوتی وجود دارد.
اکنون میتوان ایده اصلی شما را یک مرحله عمیقتر کرد.
هدف خداوند صرفاً این نیست که انسان قرآن داشته باشد.
بلکه هدف این است که انسان قرآنی شود.
در مرحله اول:
خداوند قرآن را به انسان میدهد.
در مرحله دوم:
انسان قرآن را دریافت میکند.
در مرحله سوم:
قرآن در انسان تحقق پیدا میکند.
در مرحله نهایی:
انسان تبدیل به انسانی میشود که محتوای قرآن در او آشکار است.
پس میتوان گفت:
قرآن باید از متن وارد انسان شود.
و رسول، نمونه نخست این تحقق انسانی است.
اگر رسول قرآنِ انسانی باشد، آنگاه مأموریت او صرفاً انتقال اطلاعات نیست.
او باید انسان دیگری را نیز به سمت همان وضعیت حرکت دهد.
یعنی:
قرآنِ انسان باید قرآنهای انسانی دیگری بسازد.
به عبارت دیگر، رسول باید فرایندی ایجاد کند که در آن انسانها از «خواننده قرآن» به «تحققدهنده قرآن» تبدیل شوند.
اینجا سه مرحله شکل میگیرد:
خواندن قرآن → فهم قرآن → شدنِ قرآنی
و این «شدن» همان چیزی است که میتوان آن را در نظریه شما با رشد مرتبط کرد.
اکنون «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» جایگاه بسیار دقیقی پیدا میکند.
قرآنِ متن، مسیر رشد را ارائه میدهد.
رسول، قرآنِ انسانی، این مسیر را در وجود خود نشان میدهد.
سپس انسان با تعلیم و تزکیه در همین مسیر حرکت میکند.
پس:
قرآنِ متن → معرفی مسیر رشد
رسولِ قرآنی → نمایش انسانِ رشدیافته
تعلیم و تزکیه → انتقال مسیر رشد
انسان → تحقق قرآن در وجود خود
رشد → نتیجه
در این صورت، «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» را میتوان عنوانی برای کل فرایند دانست.
اکنون معادله نظریه شما بسیار روشنتر میشود:
خداوند → قرآن
قرآن → متن
قرآن → انسان
قرآنِ انسان → رسول
رسول → تلاوت + تعلیم کتاب و حکمت + تزکیه
انسانِ رشدیافته → انسانهای رشدیافته
بنابراین میتوان کل نظریه را در یک فرمول خلاصه کرد:
قرآنِ متن → قرآنِ انسان (رسول) → تعلیم و تزکیه → قرآنشدن انسان → رشد
و در یک بیان فلسفیتر:
خداوند، محتوای هدایت را یک بار در صورت متن و یک بار در صورت انسان آشکار میکند؛ متن را «قرآن» مینامیم و انسانِ تحققیافته آن محتوا را «رسول». رسول همان قرآن است، نه از حیث ذات، بلکه از حیث اینکه همان محتوای مخلوق الهی در وجود انسانی او تحقق یافته است.
در نتیجه، غایت رسالت فقط این نیست که انسان قرآن را بخواند؛ بلکه این است که انسان به قرآن تبدیل شود؛ یعنی همان محتوای هدایت در وجود او تحقق پیدا کند.
و اینجا «بسته آموزشی رسول» معنای نهایی خود را پیدا میکند:
بسته آموزشی رسول = فرایندی که قرآنِ متن را از سطح خواندن و فهمیدن، از طریق تعلیم و تزکیه، به قرآنِ وجودیِ انسان تبدیل میکند.
پس:
قرآنِ اول، انسان را میسازد؛
قرآنِ دوم، یعنی رسول، انسان را به ساختنِ خویش بر اساس همان قرآن دعوت میکند.
و غایت این فرایند:
«یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» — حرکت از انسانِ موجود به انسانِ رشدیافته.
برای فهم رابطه خدا، قرآن و رسول، ابتدا باید یک تفکیک بنیادی انجام دهیم:
خداوند خالق است و قرآن مخلوق خداوند.
پس نباید قرآن و خدا را یک حقیقت بدانیم. قرآن خدا نیست؛ بلکه آفریده و پدیدآورده خداوند است که حامل اراده و هدایت اوست.
اما اگر قرآن را صرفاً به یک متن مکتوب محدود نکنیم، میتوانیم درباره نحوه ظهور آن پرسشی عمیقتر مطرح کنیم:
آیا خداوند میتواند یک حقیقت واحد را در دو صورت متفاوت پدید آورد؟
در چارچوب نظریه ما، پاسخ مثبت است.
خداوند میتواند محتوای هدایت را یک بار در صورت متن و بار دیگر در صورت انسان پدید آورد.
از این منظر، با دو قرآن مواجه نیستیم که محتوای متفاوتی داشته باشند؛ بلکه با دو ظهور از یک محتوای واحد مواجهیم:
قرآنِ متن
و
قرآنِ انسان
نخستین ظهور قرآن، همان قرآن مکتوب و تلاوتشدنی است.
این قرآن، مجموعهای از آیات است که محتوای هدایت الهی را در قالب زبان و متن در اختیار انسان قرار میدهد.
این صورت از قرآن، برای انسان قابل خواندن، شنیدن، اندیشیدن و تعلیمگرفتن است.
بنابراین:
قرآنِ متن = محتوای هدایت در صورت زبانی و نوشتاری
اما سؤال اساسی این است:
آیا همین محتوا میتواند در وجود یک انسان نیز تحقق پیدا کند؟
اگر هدف قرآن صرفاً خواندهشدن بود، پاسخ منفی بود.
اما اگر هدف قرآن ساختن انسان باشد، طبیعی است که عالیترین تحقق آن باید در خود انسان ظاهر شود.
اینجاست که مفهوم «قرآنِ انسان» مطرح میشود.
فرض کنیم خداوند بخواهد انسانی را بسازد که محتوای قرآن در تمام ساختار وجودی او تحقق یافته باشد.
در این صورت، قرآن دیگر فقط یک متن نیست.
همان محتوا در یک موجود زنده و انسانی تحقق پیدا میکند.
این انسان:
با قرآن میاندیشد،
با قرآن تصمیم میگیرد،
با قرآن سخن میگوید،
با قرآن تربیت میکند،
و با قرآن انسان میسازد.
در این معنا، انسانِ ساختهشده بر اساس قرآن، میتواند قرآن در صورت انسانی نامیده شود.
پس:
قرآن اول = متن
قرآن دوم = انسان
اما میان این دو یک رابطه اساسی وجود دارد:
محتوای قرآنِ متن در قرآنِ انسان تحقق یافته است.
در این نظریه، وقتی میگوییم:
«رسول همان قرآن است»
منظور این نیست که رسول خداست.
و همچنین منظور این نیست که ذات انسانی رسول با متن قرآن از نظر ماهیت یکی است.
بلکه منظور این است که:
رسول همان محتوای قرآنی را در صورت انسانی داراست.
بنابراین «همان» در این جمله به معنای وحدت محتوایی و وحدت در منشأ خلقت است، نه وحدت ذات.
خداوند یک محتوا را در یک صورت به شکل متن آفریده و همان محتوا را در صورت دیگر به شکل انسان تحقق بخشیده است.
پس:
قرآنِ متن = قرآن در صورت متن
رسول = قرآن در صورت انسان
در این معنا، هر دو مخلوق خداوند هستند.
پس میتوان گفت:
دو قرآن داریم، اما نه دو محتوای متفاوت.
یکی:
قرآنِ مکتوب
و دیگری:
قرآنِ مجسمشده در انسان.
اولی با چشم و گوش دریافت میشود.
دومی با مشاهده یک انسان، شنیدن سخن او و مشاهده رفتار او قابل دریافت است.
اولی قرآن را در قالب لفظ آشکار میکند.
دومی قرآن را در قالب انسان آشکار میکند.
در نتیجه:
قرآنِ متن، محتوای قرآنی را میگوید؛ قرآنِ انسان، همان محتوا را زندگی میکند.
اینجا نقش رسول بسیار مهم میشود.
اگر خداوند فقط متن قرآن را نازل میکرد، انسان با یک نظام هدایت مکتوب مواجه میشد.
اما اگر هدف خداوند ساختن انسان رشدیافته باشد، متن باید بتواند به انسان تبدیل شود.
یعنی قرآن باید نشان دهد که:
انسانِ مطلوب قرآن چگونه فکر میکند؟
چگونه تصمیم میگیرد؟
چگونه با دیگران رفتار میکند؟
چگونه حقیقت را تشخیص میدهد؟
چگونه تزکیه میشود؟
چگونه به رشد میرسد؟
پس خداوند برای آنکه محتوای قرآن فقط در سطح متن باقی نماند، آن را در وجود رسول به صورت انسانی آشکار میکند.
از این منظر:
رسول، نمونه زنده و انسانی قرآن است.
در اینجا فرض فلسفی قبلی شما معنای عمیقتری پیدا میکند.
اگر قرآنِ متن زبان داشت و میتوانست همان محتوایی را که در خود دارد به صورت انسانی بیان کند، باید سخنش با سخن رسول در مقام رسالت هماهنگ باشد.
زیرا:
قرآنِ متن و قرآنِ انسان، دو ظهور از یک محتوای واحد هستند.
بنابراین:
اگر قرآن زبان داشت، رسول سخنگوی همان محتوا بود.
و اگر بخواهیم تعبیر شما را حفظ کنیم:
رسول، صدای انسانی قرآن است.
نه به این معنا که رسول بخشی از خداست، بلکه به این معنا که محتوای قرآن در یک انسان به سخن درآمده است.
در اینجا تعبیر:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ»
در چارچوب نظریه شما اهمیت ویژهای پیدا میکند.
اگر قرآن «قول رسول» نامیده میشود، میتوان این پرسش را مطرح کرد که چگونه ممکن است یک متن الهی، «قول رسول» باشد؟
پاسخ نظریه شما این است:
زیرا رسول در مقام رسالت، قرآن را فقط حمل نمیکند؛ بلکه خودْ صورت انسانی همان محتوای قرآنی است.
بنابراین «قول رسول» میتواند به این معنا فهمیده شود که قرآن در مقام ظهور انسانی، به قول رسول تبدیل میشود.
در این خوانش:
قرآن، قول الهی در صورت وحیانی است؛
رسول، همان محتوا در صورت انسانی است.
البته این یک خوانش نظری از نسبت قرآن و رسول است و نباید آن را تنها معنای قطعی آیه دانست؛ زیرا درباره مراد «رسول کریم» در آیات مربوط، دیدگاههای تفسیری متفاوتی وجود دارد.
اکنون میتوان ایده اصلی شما را یک مرحله عمیقتر کرد.
هدف خداوند صرفاً این نیست که انسان قرآن داشته باشد.
بلکه هدف این است که انسان قرآنی شود.
در مرحله اول:
خداوند قرآن را به انسان میدهد.
در مرحله دوم:
انسان قرآن را دریافت میکند.
در مرحله سوم:
قرآن در انسان تحقق پیدا میکند.
در مرحله نهایی:
انسان تبدیل به انسانی میشود که محتوای قرآن در او آشکار است.
پس میتوان گفت:
قرآن باید از متن وارد انسان شود.
و رسول، نمونه نخست این تحقق انسانی است.
اگر رسول قرآنِ انسانی باشد، آنگاه مأموریت او صرفاً انتقال اطلاعات نیست.
او باید انسان دیگری را نیز به سمت همان وضعیت حرکت دهد.
یعنی:
قرآنِ انسان باید قرآنهای انسانی دیگری بسازد.
به عبارت دیگر، رسول باید فرایندی ایجاد کند که در آن انسانها از «خواننده قرآن» به «تحققدهنده قرآن» تبدیل شوند.
اینجا سه مرحله شکل میگیرد:
خواندن قرآن → فهم قرآن → شدنِ قرآنی
و این «شدن» همان چیزی است که میتوان آن را در نظریه شما با رشد مرتبط کرد.
اکنون «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» جایگاه بسیار دقیقی پیدا میکند.
قرآنِ متن، مسیر رشد را ارائه میدهد.
رسول، قرآنِ انسانی، این مسیر را در وجود خود نشان میدهد.
سپس انسان با تعلیم و تزکیه در همین مسیر حرکت میکند.
پس:
قرآنِ متن → معرفی مسیر رشد
رسولِ قرآنی → نمایش انسانِ رشدیافته
تعلیم و تزکیه → انتقال مسیر رشد
انسان → تحقق قرآن در وجود خود
رشد → نتیجه
در این صورت، «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» را میتوان عنوانی برای کل فرایند دانست.
اکنون معادله نظریه شما بسیار روشنتر میشود:
خداوند → قرآن
قرآن → متن
قرآن → انسان
قرآنِ انسان → رسول
رسول → تلاوت + تعلیم کتاب و حکمت + تزکیه
انسانِ رشدیافته → انسانهای رشدیافته
بنابراین میتوان کل نظریه را در یک فرمول خلاصه کرد:
قرآنِ متن → قرآنِ انسان (رسول) → تعلیم و تزکیه → قرآنشدن انسان → رشد
و در یک بیان فلسفیتر:
خداوند، محتوای هدایت را یک بار در صورت متن و یک بار در صورت انسان آشکار میکند؛ متن را «قرآن» مینامیم و انسانِ تحققیافته آن محتوا را «رسول». رسول همان قرآن است، نه از حیث ذات، بلکه از حیث اینکه همان محتوای مخلوق الهی در وجود انسانی او تحقق یافته است.
در نتیجه، غایت رسالت فقط این نیست که انسان قرآن را بخواند؛ بلکه این است که انسان به قرآن تبدیل شود؛ یعنی همان محتوای هدایت در وجود او تحقق پیدا کند.
و اینجا «بسته آموزشی رسول» معنای نهایی خود را پیدا میکند:
بسته آموزشی رسول = فرایندی که قرآنِ متن را از سطح خواندن و فهمیدن، از طریق تعلیم و تزکیه، به قرآنِ وجودیِ انسان تبدیل میکند.
پس:
قرآنِ اول، انسان را میسازد؛
قرآنِ دوم، یعنی رسول، انسان را به ساختنِ خویش بر اساس همان قرآن دعوت میکند.
و غایت این فرایند:
«یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» — حرکت از انسانِ موجود به انسانِ رشدیافته.
انسان موجودی سازنده است. او توانسته است جهان پیرامون خود را تغییر دهد، ابزار بسازد، دانش تولید کند و تمدن ایجاد کند؛ اما در میان همه این ساختنها، یک مسئله بنیادی همچنان باقی است:
انسانی که جهان را میسازد، خودش چگونه ساخته میشود؟
انسان برای ساختن هر محصولی به شناخت هدف، شناخت ویژگیهای مطلوب و شناخت روش رسیدن به آن نیاز دارد. بنابراین اگر موضوع ساخت، خود انسان باشد، پرسش اساسی این است که:
انسان برای چه آفریده شده، چه قابلیتهایی در وجود او قرار داده شده و چگونه میتوان این قابلیتها را به فعلیت رساند؟
این پرسش، انسان را به مسئله خداوند، قرآن و رسول میرساند.
اگر خداوند خالق انسان است، شناخت غایت انسان نمیتواند مستقل از خالق او باشد. انسان برای ساختن خویش به معیاری نیاز دارد که از محدودیتهای وضعیت فعلی او فراتر باشد.
در اینجا نقش رسول آشکار میشود.
قرآن درباره سخن جن از پیامبر میفرماید:
«یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ»
این تعبیر را میتوان کلید فهم مأموریت آموزشی رسول دانست.
رسول به سوی رشد هدایت میکند.
پس اگر بخواهیم مأموریت آموزشی رسول را در یک عبارت خلاصه کنیم، میتوان گفت:
بسته آموزشی رسول = هدایت انسان به سوی رشد.
یعنی تمام اجزای تعلیم رسول باید در یک جهت قرار گیرند و آن جهت، رشد انسان است.
در این نگاه، «رشد» نام مقصد است و «بسته آموزشی رسول» مجموعه فرایندهایی است که انسان را به سوی آن مقصد حرکت میدهد.
بنابراین «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» را میتوان بهعنوان عنوان و غایت بسته آموزشی رسول در نظر گرفت.
قرآن در آیه دوم سوره جمعه، مأموریت رسول را چنین بیان میکند:
«هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ»
در این آیه، مأموریت رسول دارای چند بخش است:
تلاوت آیات
تزکیه
تعلیم کتاب
تعلیم حکمت
این مجموعه را میتوان یک نظام واحد آموزشی و تربیتی دانست.
هدف این نظام، صرفاً افزایش اطلاعات انسان نیست؛ هدف آن تغییر انسان و رساندن او به رشد است.
پس میتوان ساختار آن را چنین بیان کرد:
آیات → تعلیم → تزکیه → حکمت → رشد
و همه این مراحل تحت یک عنوان کلی قرار میگیرند:
«یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ»
اگر «رشد» مقصد باشد، تعلیم و تزکیه ابزار رسیدن به آن هستند.
انسان رشدنیافته، صرفاً انسانی کماطلاع نیست.
ممکن است اطلاعات فراوان داشته باشد، اما اطلاعات او به شناخت صحیح، حکمت و رفتار صالح تبدیل نشده باشد.
بنابراین رشد زمانی اتفاق میافتد که تغییر در چند سطح به صورت هماهنگ رخ دهد:
شناخت انسان اصلاح شود؛
معیارهای او اصلاح شود؛
ساختار درونی او اصلاح شود؛
و رفتار او بر اساس شناخت صحیح شکل بگیرد.
به همین دلیل، بسته آموزشی رسول فقط یک بسته اطلاعاتی نیست.
این بسته، هم شناخت انسان را تغییر میدهد و هم خود انسان را.
انسان برای رشد دو مانع اساسی دارد:
یکی نشناختن حقیقت و دیگری ناتوانی در زندگی بر اساس حقیقت شناختهشده.
تعلیم، مانع اول را هدف قرار میدهد.
تزکیه، مانع دوم را.
اگر انسان حقیقت را نشناسد، جهت حرکت او روشن نیست.
اگر حقیقت را بشناسد اما ساختار درونی او اصلاح نشده باشد، شناخت او الزاماً به عمل تبدیل نمیشود.
پس تعلیم و تزکیه باید با هم باشند.
تعلیم، انسان را به حقیقت آگاه میکند.
تزکیه، انسان را برای تحقق حقیقت آماده میکند.
و حاصل این دو، رشد است.
از این منظر، «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» نتیجه نهایی یک فرایند منسجم آموزشی و تربیتی است.
در این ساختار، قرآن جایگاه محوری دارد.
رسول از خودش معیار رشد تولید نمیکند.
او مأمور خداوند است و هدایت الهی را به انسان منتقل میکند.
قرآن محتوای اصلی این هدایت است و رسول، معلم و مربی این محتواست.
بنابراین رابطه چنین میشود:
خداوند → فرستادن رسول
رسول → ارائه و تعلیم قرآن
قرآن → ارائه معیار رشد
تعلیم و تزکیه → تغییر انسان
تغییر انسان → رشد
از این جهت، بسته آموزشی رسول را میتوان بسته آموزشی الهی برای رشد انسان دانست.
رسول فقط ناقل پیام نیست.
اگر مأموریت او صرفاً انتقال متن بود، آیه سوره جمعه نمیبایست تزکیه و تعلیم حکمت را نیز در کنار تلاوت آیات قرار دهد.
رسول باید پیام الهی را به فرایند تربیت تبدیل کند.
بنابراین نقش رسول را میتوان در سه سطح دید:
ابلاغ → تعلیم → تزکیه
او ابتدا آیات را میرساند، سپس کتاب و حکمت را تعلیم میدهد و در نهایت انسان را تزکیه میکند.
هدف همه این مراحل یکی است:
هدایت انسان به سوی رشد.
پس «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» میتواند عنوان جامع مأموریت آموزشی و تربیتی رسول باشد.
آیه سوره جمعه در پایان میگوید:
«وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ»
در اینجا یک تقابل مهم شکل میگیرد:
ضلالت ←→ رشد
رسول انسان را از ضلالت به رشد منتقل میکند.
ضلالت یعنی انسان در شناخت و جهتگیری خود از مسیر صحیح فاصله داشته باشد.
رشد یعنی شناخت، جهت و رفتار انسان به سمت صحیح حرکت کند.
پس مأموریت رسول را میتوان یک فرایند انتقال دانست:
انسانِ گرفتار ضلالت
↓
دریافت بسته آموزشی رسول
↓
تعلیم و تزکیه
↓
اصلاح شناخت و وجود
↓
رشد
از این منظر، «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» دقیقاً بیانکننده هدف این بسته آموزشی است.
زیرا هدف رسول ساختن انسانی است که ظرفیتهای درونی او آشکار شده باشند.
رشد صرفاً افزایش سن، دانش، قدرت یا امکانات نیست.
رشد یعنی انسان در نسبت با حقیقت، خودش و جهان، به مرحله بالاتری از شناخت و عمل برسد.
به همین دلیل، ممکن است افزایش اطلاعات بدون رشد اتفاق بیفتد.
اما در بسته آموزشی رسول، اطلاعات وسیله است، نه مقصد.
مقصد، رشد انسان است.
کتاب برای رشد است.
حکمت برای رشد است.
تزکیه برای رشد است.
تلاوت آیات برای رشد است.
و رسول برای رساندن انسان به همین رشد مبعوث شده است.
در این چارچوب، نقش رسول را میتوان بسیار دقیقتر تعریف کرد:
رسول مسئول ارائه مسیر رشد به انسان و قرار دادن انسان در فرایند رشد است.
او نمیخواهد انسان فقط بداند.
میخواهد انسان تغییر کند.
نمیخواهد فقط آیه را بشنود.
میخواهد آیه در ساختار وجودی انسان اثر بگذارد.
نمیخواهد فقط کتاب خوانده شود.
میخواهد کتاب و حکمت به معیار زندگی تبدیل شوند.
نمیخواهد فقط انسان از گمراهی آگاه شود.
میخواهد از ضلالت خارج شده و به رشد برسد.
به همین دلیل، مأموریت رسول را میتوان در یک عبارت خلاصه کرد:
«یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ»
یعنی هدایت به سوی رشد، هدف جامع بسته آموزشی رسول است.
اکنون میتوان کل نظام را به صورت یک زنجیره منطقی بیان کرد:
خداوند
مبدأ و فرستنده هدایت است.
↓
قرآن
محتوا و معیار هدایت الهی است.
↓
رسول
حامل، معلم و مربی این هدایت است.
↓
بسته آموزشی رسول
تلاوت آیات، تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه است.
↓
رشد
نتیجه و مقصد این فرایند است.
بنابراین:
خداوند، رسول را میفرستد؛ رسول، قرآن را تعلیم میدهد؛ قرآن مسیر رشد را معرفی میکند؛ و تعلیم و تزکیه انسان را به سوی رشد حرکت میدهد.
در این معنا، «یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» را میتوان عنوان فشرده تمام مأموریت رسول دانست.
مسئله اصلی انسان این نیست که چه مقدار میتواند بسازد؛ بلکه این است که چگونه خودش را بسازد.
برای ساختن انسان، یک معیار لازم است.
این معیار از خداوند میآید.
هدایت الهی در قرآن بیان میشود.
رسول این هدایت را دریافت، ابلاغ، تعلیم و اجرا میکند.
و بسته آموزشی او از تلاوت آیات، تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه تشکیل میشود.
اما همه اینها یک هدف دارند:
رشد انسان.
بنابراین میتوان گفت:
«یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ» نام فشرده مأموریت رسول است؛ و بسته آموزشی رسول همان مجموعه تعلیم و تزکیهای است که انسان را از ضلالت به سوی رشد حرکت میدهد.
در این نگاه، رسول فقط پیامآور نیست؛ معمار فرایند رشد انسان است.
قرآن فقط کتاب اطلاعات نیست؛ متن هدایت و معیار رشد است.
و رشد فقط یک مفهوم ذهنی نیست؛ محصول نهایی فرایند تعلیم و تزکیه است.
پس رابطه نهایی چنین است:
خدا → قرآن → رسول → بسته آموزشی → تعلیم و تزکیه → رشد انسان.
و از اینجا میتوان به یک اصل بنیادی رسید:
خداوند انسان را آفرید، قرآن مسیر رشد او را بیان کرد و رسول آمد تا این مسیر را به صورت یک بسته آموزشی و تربیتی در اختیار انسان قرار دهد و او را از «آنچه هست» به سوی «آنچه میتواند بشود» هدایت کند.
انسان همه چیز را ساخت اما از ساخت خود عاجز است
چون انسان از ساخت خود برای اینکه محصول کاملی باشد به همین خاطر خداوند برای ساخت انسان رشد یافته رسول را فرستاده است رسول می خواهد انسانی بسازد رشد یافته تا قابلیتی که در نهاد انسان وجود دارد را ظاهر سازد
یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ ۖ وَلَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنَا أَحَدًا
رسول با تزکیه و تعلیم انسان را شکوفا می کند و نتیجه شکوفایی انسان حیات معنوی هست چون انسان موجودی هوشمند است محدودیتی در رشد ندارد و می تواند پس از طی مراحل رشد به انسانی تبدیل شود که هم از نظر جسمی قوی شود و هم از نظر فکری
آیه 2 سوره جمعه
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ
ان چه انسان را ضعیف و محدود می کند نه فقط فکر او را محدود می کند بلکه جسم او را هم محدود می کند وقتی انسان رشد پیدا کرد از نظر جسمی هم قوی می شود علامت رشد نیافتگی انسان نا ارامی است و علامت رشد ارامش است وقتی انسان با تعالیم رسول تغییر فکری پیدا کرد و اطلاعات صحیح در مغز او بار گذاری شد انگاه دغدغه ها نگرانی ها و اظطراب های او از بین می رود و به ارامش می رسد
آیه 28 سوره رعد
الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
پس اثبات می شود که انسان امروزی اطلاعات نادرستی را در مغز خود ذخیره کرده است و علامت و نشانه ان نا ارامی است وقتی انسان به ارامش رسید احساس بهتری خواهد داشت و محیط تغییر می کند همه چیز زیبا دیده می شود مزه غذا ها افزایش میابد طعم غذاها کیفیت بهتری خواهد داشت و خواب کیفیت خواهد داشت زیرا اطلاعات درست باعث می شود کیفیت مغز افزایش یابد و محدودیت های فعلی برطرف شود
تذکر یک نکته خالی از لطف نیست و ان توهم و خیال است توهم یعنی اطلاعات نادرست ارامش بخش وقتی انسان ارامش را از طریق وهم و خیال کسب کرده باشد این ارامش موقتی بوده و در شرایطی محو می شود و نگرانی و اضطراب به سوی شخص سرازیر می شود
آیه 18 سوره یونس
وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَضُرُّهُمْ وَلَا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هَٰؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ ۚ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا یَعْلَمُ فِی السَّمَاوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ ۚ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا یُشْرِکُونَ از نظر قران مال و بنون و جاه و مقام مانند فرعون و ال فرعون دین ساختگی مانند پرستش غیر خدا همه دلبستگی های وهمی و خیالی هست که باعث ارامش موقتی خواهند شد
آیه 46 سوره کهف
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ۖ وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَخَیْرٌ أَمَلًا
اما ان چه رسول تعلیم میدهد حیات واقعی و رشد حقیقی هست رسول از مردم می خواهد بسته تعلیم و تزکیه و رشد همه جانبه انسان را دریافت کنند زیرا همه با هم تولید ارامش واقعی می کند اگر حتی یک انسان تعالیم را نپذیرد همین انسان می تواند مانند ویروس شر را در سایر انسان ها منتقل می کند زیرا انسان شرور باعث می شود دیگران عصبی شوند و این عصبیت باعث تغییر روابط از شکل صحیح به شکل غلط تبدیل شود و مانند موج آب در اطراف منتشر شود
به همین خاطر قران رسول را رحمتی برای جهان می داند زیرا در بسته تعلیمی رسول اعجمی مخاطب کلیه انسان های جهان است و این بسته تعلیمی وقتی درست کار می کند که همه ی مردم جهان به آن عمل کنند
اینکه قرآن در برخی موارد دربارهٔ زنان «فتوا» میدهد، از این جهت قابل توجه است که زن در ساختار اجتماعی معمولاً در جایگاه گروهی قرار میگیرد که امکان تضییع حق او وجود دارد. اما این به معنای آن نیست که در هر پروندهای زن الزاماً طرفِ ضعیف و مرد الزاماً طرفِ قوی باشد. زندگی واقعی از مجموعهای از پروندههای کاملاً اختصاصی تشکیل شده است و در هر یک، موقعیت افراد میتواند متفاوت باشد.
از اینجا یک اصل مهم در داوری به دست میآید: شباهت میان پروندهها، مجوز صدور حکم یکسان دربارهٔ همهٔ آنها نیست. ممکن است چند پرونده در ظاهر شبیه یکدیگر باشند، اما جزئیاتی در یکی از آنها وجود داشته باشد که نتیجهٔ داوری را کاملاً تغییر دهد. بنابراین قاضی نباید انسانها را در قالبهای از پیش ساختهشده قرار دهد؛ بلکه باید هر پرونده را با توجه به واقعیت خاص خودش بررسی کند.
مسئلهٔ مهمتر این است که قاضی نباید «ارائهٔ مدرک» را با «کشف واقعیت» یکی بداند. مدرک میتواند بخشی از واقعیت را نشان دهد، اما لزوماً خودِ واقعیت نیست. ممکن است شاکی مدارکی ارائه کند که ناقص، گمراهکننده یا حتی ساختگی باشد؛ همانطور که ممکن است متهم نیز مدارکی برای دفاع در اختیار نداشته باشد، بیآنکه فقدان مدرک به معنای بیگناهی او باشد. بنابراین اگر قاضی صرفاً به آنچه طرفین در اختیار دادگاه میگذارند تکیه کند، ممکن است نتیجهٔ ظاهراً مستند او با حقیقت پرونده فاصله داشته باشد.
از این رو، در پروندههای پیچیده، وظیفهٔ قاضی فقط شنیدن ادعاها و انتخاب یکی از دو روایت نیست؛ بلکه باید روایتها را به چالش بکشد و آنها را راستیآزمایی کند. قاضی باید از خود بپرسد: اگر این ادعا درست باشد، چه شواهد دیگری باید وجود داشته باشد؟ اگر نادرست باشد، چه نشانههایی باید دیده شود؟ آیا مدارک ارائهشده با رفتار، سوابق، زمان، مکان و سایر جزئیات پرونده سازگارند؟
در چنین شرایطی، طولانی شدن مسیر اثبات لزوماً به معنای پیچیده کردن بیدلیل پرونده نیست. گاهی لازم است ادعاها در معرض پرسشهای متعدد قرار گیرند تا کسی نتواند صرفاً با اتکا به چند مدرک ظاهری، قاضی را به نتیجهای از پیش تعیینشده برساند. کسی که روایت ساختگی ارائه میکند ممکن است در برابر بررسیهای چندجانبه، در تناقضهای روایت خود گرفتار شود؛ همانگونه که ممکن است یک فرد راستگو نیز در آغاز نتواند دلیل کافی برای اثبات ادعای خود ارائه کند.
پس هیچیک از این گزارهها را نمیتوان به صورت مطلق پذیرفت: هر شاکی الزاماً راست نمیگوید و هر متهم الزاماً دروغ نمیگوید؛ اما به همان اندازه، هر شاکی الزاماً دروغ نمیگوید و هر متهم نیز الزاماً راست نمیگوید. نقطهٔ آغاز داوری باید همین بیطرفی باشد. قاضی نباید پیشاپیش یکی را صاحب حقیقت و دیگری را صاحب دروغ فرض کند.
در اینجا نقش قاضی از یک داور منفعل فراتر میرود. او باید خودش مسئلهٔ پرونده را صورتبندی کند، تناقضها را پیدا کند، پرسشهای لازم را مطرح کند و در صورت امکان برای روشن شدن واقعیت، به دنبال شواهد مستقل برود. حتی ممکن است در جریان این بررسی روشن شود که برداشت اولیه از جایگاه طرفین نادرست بوده و کسی که در ابتدا شاکی به نظر میرسید، در بخشی از ماجرا خود عامل تعدی بوده است، یا برعکس، فردی که در ابتدا متهم به نظر میرسید، در واقع قربانی ماجرا بوده است.
این به معنای انکار وجود پرونده یا بیاعتبار دانستن ادعای شاکی و دفاع متهم نیست؛ بلکه به معنای زودباور نبودن است. قاضی باید سخن هر دو طرف را بشنود، اما هیچکدام را صرفاً به دلیل بیان شدن، حقیقت نهایی تلقی نکند.
برای همین، گاهی بررسی افراد و زمینهٔ زندگی آنان نیز اهمیت پیدا میکند. سوابق رفتاری، روابط میان افراد و اطلاعاتی که از منابع مستقل به دست میآید، میتواند به قاضی کمک کند تا تصویر دقیقتری از پرونده پیدا کند. البته شخصیت هیچکس را نمیتوان صرفاً از توصیفی که خودش از خود ارائه میدهد یا از توصیفی که طرف مقابل دربارهٔ او ارائه میکند، شناخت. هر دو روایت باید مورد بررسی قرار گیرند.
در نتیجه، شنیدن سخن افراد یک مرحله است و راستیآزمایی سخن آنان مرحلهای دیگر. ممکن است شاکی یا متهم هیچ مدرک مستقیمی در اختیار نداشته باشند. در چنین وضعی، نبودن مدرک نباید به معنای پایان تحقیق تلقی شود؛ بلکه قاضی باید، در حدود اختیارات قانونی خود، بررسی کند که آیا میتوان از راههای مستقل به شواهدی دست یافت. تحقیق برای یافتن دلیل، خروج از پرونده نیست؛ بلکه میتواند دقیقاً وسیلهای برای جلوگیری از تضییع حق باشد.
برای روشن شدن این مسئله، فرض کنید شخصی خودروی فرد دیگری را متوقف کند و او را داخل خودرو مورد ضربوشتم قرار دهد. قربانی به دلیل محبوس بودن در فضای خودرو عملاً امکان دفاع مؤثر نداشته باشد و پس از حادثه نیز، از ترس یا ناآگاهی، با پلیس تماس نگرفته و هیچ سند مستقیمی مانند فیلم، تماس اضطراری یا شاهد رسمی تهیه نکرده باشد. در مقابل، فرد متهم نیز در بازجویی وقوع ضربوشتم را انکار کند.
اگر قاضی فقط با این منطق پیش برود که «مدرک مستقیمی وجود ندارد، پس وقوع جرم اثبات نشده است»، ممکن است تحقیق در همان نقطه متوقف شود. اما این دقیقاً جایی است که هنر تحقیق قضایی اهمیت پیدا میکند. قاضی باید بپرسد: خودرو کجا متوقف شده بود؟ چه کسانی در آن محدوده حضور داشتند؟ آیا دوربینهای اطراف چیزی ثبت کردهاند؟ آیا آثار یا قرائن دیگری از درگیری وجود دارد؟ آیا زمان و مکان ادعاشده با رفتوآمد افراد، تماسها یا سایر شواهد سازگار است؟ آیا روایت متهم در جزئیات با واقعیتهای قابل بررسی هماهنگ است؟
هدف این تحقیقات، محکوم کردن متهم به هر قیمت نیست؛ همانطور که هدف آن نیز صرفاً پذیرفتن روایت قربانی نیست. هدف این است که دادگاه پیش از رسیدن به نتیجه، امکانهای مختلف را بررسی کند و اجازه ندهد فقدان یک مدرک اولیه، حقیقت را از دسترس خارج کند.
بنابراین مسئلهٔ اصلی، ترجیح دادن شاکی بر متهم یا متهم بر شاکی نیست؛ مسئله این است که قاضی نباید اسیر ظاهر پرونده شود. ممکن است یک پرونده با مدارک فراوان ارائه شود اما حقیقت در جزئیات پنهان باشد، و ممکن است پروندهای در ابتدا فاقد مدرک کافی به نظر برسد اما با تحقیق دقیق، شواهد لازم آشکار شود.
از این منظر، عدالت فقط به معنای صدور حکم بر اساس آن چیزی نیست که دو طرف توانستهاند به دادگاه ارائه کنند؛ بلکه در پروندههای پیچیده، عدالت مستلزم آن است که قاضی تا حد امکان میان ادعا، مدرک و واقعیت فاصلهگذاری کند و سپس این سه را به یکدیگر نزدیک سازد. به همین دلیل، هرچه احتمال فریب، پنهانکاری یا فقدان مدارک مستقیم بیشتر باشد، ضرورت بررسی همهجانبه نیز بیشتر میشود.
و دقیقاً در همین نقطه میتوان بحث را به مسئلهٔ زن در قرآن پیوند زد: اگر قرآن دربارهٔ زنان وارد داوری و «فتوا» میشود، نباید این را صرفاً به معنای صدور چند حکم کلی دربارهٔ یک «قشر» فهمید؛ بلکه میتوان آن را در چارچوب مسئلهای عمیقتر دید: وقتی با انسانها و پروندههایی روبهرو هستیم که در آنها امکان تضییع حق وجود دارد، داوری عادلانه نیازمند دیدن مورد خاص، شنیدن روایتها، بررسی ادله، راستیآزمایی و پرهیز از تعمیم شتابزده است.
در این نگاه، «ضعیف بودن زن» یک حکم مطلق دربارهٔ همهٔ زنان نیست؛ بلکه اشاره به امکان وجود موقعیتهایی است که در آنها حق زن در معرض تضییع قرار میگیرد. همانطور که «مرد بودن» نیز به خودی خود دلیل بر قدرت، صداقت یا مجرم بودن نیست. ملاک، واقعیت هر پرونده است؛ نه قالبی که پیشاپیش برای افراد ساختهایم.
إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ کُبِتُوا کَمَا کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۚ وَقَدْ أَنْزَلْنَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ ۚ وَلِلْکَافِرِینَ عَذَابٌ مُهِینٌ ﴿٥﴾
در آیه پنجم سوره مجادله، خداوند میفرماید کسانی که با خدا و رسول او به مخالفت و ستیز میپردازند، همانند مخالفان پیشین گرفتار خواری خواهند شد. سپس میفرماید: «وَقَدْ أَنْزَلْنَا آیَاتٍ بَیِّنَاتٍ»؛ یعنی خداوند آیاتی روشن و آشکار نازل کرده است.
ترکیب این دو بخش از آیه، رابطهای اساسی میان خدا، رسول و آیات نازلشده را نشان میدهد. خداوند منشأ وحی است و آیات را نازل میکند؛ رسول نیز در نسبت با همین وحی قرار دارد و مخالفت با او در کنار مخالفت با خدا ذکر میشود. بنابراین، در فهم این آیه نمیتوان رسول را از فرآیند دریافت و انتقال تعلیم الهی حذف کرد.
مسئله اصلی این نیست که رسول در برابر خدا صاحب حکم مستقلی باشد؛ بلکه برعکس، اعتبار سخن رسول از آن جهت است که در مقام رسول، حامل و بیانکننده پیام خداست. پس باید میان «صاحب حکم» و «مبلّغ و تبیینکننده حکم» تفاوت گذاشت: حکم از خداست، اما برای رسیدن به مخاطب انسانی از طریق رسول بیان میشود.
از این منظر، ایمان به خدا و قرآن نمیتواند به معنای پذیرش یک عنوان کلی و سپس کنار گذاشتن تعلیماتی باشد که رسول بر اساس مأموریت الهی به مردم میرساند. اگر انسان بگوید «من به خدا و قرآن ایمان دارم»، اما هنگامی که با یک حکم مشخص الهی روبهرو میشود، آن را صرفاً به دلیل ناسازگاری با نظر شخصی خود رد کند، میان ایمان به منبع وحی و پذیرش محتوای وحی فاصله ایجاد کرده است.
این مسئله درباره احکامی که به زنان مربوط میشود، اهمیت ویژهای دارد. هنگامی که خداوند درباره زن، خانواده، روابط زناشویی یا حقوق و تکالیف انسانها سخن میگوید، این سخن یک بحث نظری صرف نیست؛ بلکه حکمی است که به زندگی واقعی انسانها مربوط میشود.
اگر رسول مأمور ابلاغ و تبیین این حکم باشد، مخاطب نمیتواند آن را صرفاً در حد یک برداشت شخصی از رسول تلقی کند. رسول در اینجا صاحب مستقل فتوا نیست؛ بلکه فتوای خدا را به مخاطب میرساند و آن را برای او تبیین میکند.
بنابراین، هنگامی که سخن رسول درباره زنان در چارچوب مأموریت الهی او قرار دارد، پرسش اصلی این نیست که «آیا من با نظر رسول موافقم؟» بلکه پرسش بنیادیتر این است که «آیا این سخن، در مقام رسول، بیان حکم الهی است یا نه؟»
اگر پاسخ مثبت باشد، مخالفت با آن دیگر صرفاً اختلاف میان دو نظر انسانی نیست؛ زیرا مخاطب با حکمی مواجه است که منشأ آن خداوند است و رسول مأمور رساندن آن بوده است.
از همین جا باید میان جایگاه عالم و مفسر با جایگاه رسول تفاوت گذاشت.
عالم ممکن است درباره آیهای تحقیق کند، معنای آن را بررسی کند و تفسیری ارائه دهد. این تفسیر، فهم انسانی از متن وحی است و طبیعتاً میتواند موضوع بحث و نقد علمی قرار گیرد.
اما رسول، در مقام رسالت، صرفاً یک مفسر در کنار سایر مفسران نیست. اگر او مأمور تبیین وحی باشد، سخن او در محدوده مأموریتش بخشی از فرآیند انتقال تعلیم الهی است.
پس نمیتوان مخالفت با یک عالم را بدون دلیل، مخالفت با خدا دانست؛ اما آیه نشان میدهد که مخالفت با رسول مسئلهای متفاوت است، زیرا رسول در ساختار وحی جایگاهی دارد که یک عالم عادی ندارد.
این نکته درباره علما اهمیت بیشتری پیدا میکند. عالم، پیش از آنکه مفسر قرآن برای دیگران باشد، خود مخاطب قرآن است. او نمیتواند صرفاً به دلیل تخصص علمی، خود را خارج از دایره خطاب الهی قرار دهد.
بنابراین، هنگامی که قرآن درباره زنان حکمی بیان میکند، عالم نیز مانند سایر انسانها ابتدا باید بپذیرد که این حکم متوجه اوست. سپس میتواند درباره معنا، دلالت، شرایط اجرا و جزئیات آن بحث علمی کند.
این ترتیب مهم است:
ابتدا مخاطب بودن، سپس تفسیر کردن.
زیرا اگر عالم ابتدا خود را مخاطب خدا نداند، تفسیر او ممکن است به جای آنکه تلاشی برای فهم حکم الهی باشد، تبدیل به وسیلهای برای داوری کردن درباره اصل حکم شود.
در نتیجه، آیه ما را از یک تصور سطحی از ایمان فراتر میبرد. ایمان به قرآن فقط اعتقاد به این نیست که قرآن از سوی خدا نازل شده است؛ بلکه این ایمان باید در مواجهه انسان با تعالیم مشخص قرآن نیز خود را نشان دهد.
اگر انسان تنها بگوید «قرآن را قبول دارم»، اما هرجا با حکمی مواجه شد که با خواسته، فرهنگ، برداشت یا ترجیح او سازگار نبود، اصل حکم را کنار بگذارد، در واقع میان اعتقاد به الهی بودن قرآن و تسلیم در برابر تعلیم آن فاصله گذاشته است.
در اینجا نقش رسول تعیینکننده است؛ زیرا رسول نقطهای است که در آن تعلیم الهی به مخاطب منتقل و برای او تبیین میشود. ازاینرو، آیه مخالفت با «خدا» را از مخالفت با «رسول» جدا نمیکند.
بنابراین میتوان استدلال آیه را به صورت یک زنجیره روشن بیان کرد:
خداوند منشأ حکم است → آیات را نازل میکند → رسول مأمور ابلاغ و تبیین آن است → مخاطب حکم را از طریق رسول دریافت میکند → پذیرش یا ردّ این تعلیم، نسبت او را با خدا و رسول آشکار میکند.
در این چارچوب، رسول صاحب مستقل حکم در برابر خدا نیست؛ بلکه بیانکننده حکم خداست. به همین دلیل، آیه مخالفت با خدا و رسول را در کنار هم ذکر میکند.
این مسئله در احکام مربوط به زنان نیز همان منطق را دارد. اگر حکمی درباره زنان در قرآن آمده و رسول آن را در مقام رسالت تبیین و ابلاغ کرده است، نمیتوان آن را صرفاً یک نظر شخصی درباره زنان تلقی کرد. ابتدا باید نسبت آن سخن با وحی و مأموریت رسول مشخص شود.
پس مسئله اصلی این نیست که انسان فقط بگوید:
«من به قرآن ایمان دارم.»
بلکه باید پرسید:
«وقتی قرآن حکمی را بیان میکند و رسول آن را در مقام رسالت به من میرساند، آیا من خود را مخاطب آن حکم میدانم؟»
از این منظر، ایمان به قرآن بدون پذیرش تعلیمات آن، ایمان ناقصی در مقام عمل خواهد بود؛ و مخالفت با رسول، هنگامی که او در مقام ابلاغ و تبیین حکم الهی است، صرفاً مخالفت با یک دیدگاه انسانی نیست.
در نهایت، میتوان محور بحث را در یک جمله خلاصه کرد:
فتوا از خداست، وحی در قرآن نازل شده، رسول آن را به انسان میرساند و تبیین میکند، و انسان در برابر آن مخاطب است؛ بنابراین، ردّ تعلیم رسول در مقام رسالت، نمیتواند از نسبت انسان با خدا و وحی جدا دانسته شود.
در آیات نخست سوره مجادله، با مسئلهای مواجه هستیم که در ظاهر درباره یک جمله میان زن و شوهر است، اما اگر فرایند شکلگیری آن جمله را دنبال کنیم، مسئله بسیار عمیقتر میشود.
در اینجا باید به یک نکتهی اساسی توجه کرد: مرد نمیگوید «تو مادرم هستی». چنین جملهای اصلاً لازم نیست از زبان مرد بیان شود.
در این برداشت، زن است که به شوهر میگوید:
«تو پسرم هستی.»
اما همین جمله، وقتی از سوی زن به مرد گفته میشود، یک معنای ضمنی و ناگزیر نیز ایجاد میکند. اگر مرد «پسر» باشد، پس زن در این رابطه در جایگاه «مادر» قرار گرفته است.
مرد ممکن است این نتیجه را به زبان نیاورد؛ اما آن را در درون خود میفهمد.
بنابراین، میان سخنی که زن بر زبان میآورد و معنایی که مرد در ذهن خود دریافت میکند، تفاوت وجود دارد.
زن میگوید:
«تو پسرم هستی.»
اما مرد در درون خود با معنای دیگری مواجه میشود:
«پس تو در جایگاه مادر من قرار گرفتهای.»
این جملهی دوم لزوماً گفته نمیشود. بلکه حاصل فهم و دریافت درونی مرد از رابطهای است که زن با گفتن «تو پسرم هستی» ایجاد کرده است.
در نتیجه، ظهار را نمیتوان فقط با بررسی لفظی که مرد به زبان آورده فهمید؛ بلکه باید به فرایندی که پیش از آن در رابطهی زن و شوهر شکل گرفته است توجه کرد.
برای فهم این مسئله باید به ابتدای زندگی مشترک بازگردیم.
مرد پس از ازدواج، همچنان میخواهد روابط خود را با جامعه، خانواده، دوستان و خویشاوندان حفظ کند. او نمیخواهد با ازدواج، همهی روابط قبلی خود را کنار بگذارد.
اما زن ممکن است خواهان نوع دیگری از رابطه باشد. او میخواهد محبت شوهر به خودش اختصاص داشته باشد و شوهر در روابط عاطفی خود با دیگران محدود شود.
در اینجا خواست زن فقط این نیست که شوهر او را دوست داشته باشد؛ بلکه خواست او این است که محبت شوهر نسبت به دیگران کاهش پیدا کند تا محبت او نسبت به خودش انحصاری شود.
اما این خواسته همیشه به صورت مستقیم بیان نمیشود.
زن ممکن است نگوید:
«من میخواهم تو فقط به من محبت کنی و با هیچکس رابطهی صمیمی نداشته باشی.»
بلکه این خواسته را از طریق اعتراض، ناراحتی، گلایه و واکنشهای عاطفی نشان میدهد.
هرگاه مرد با مادر خود صمیمی است، زن ناراضی میشود.
هرگاه با خویشاوندان ارتباط خوبی دارد، حساسیت ایجاد میشود.
هرگاه بخشی از محبت خود را متوجه دیگران میکند، زن احساس میکند که از سهم او کاسته شده است.
به این ترتیب، زن به تدریج تلاش میکند رابطهی عاطفی مرد را به سمت انحصار خود بکشاند.
اما مرد فقط با خواستهی همسر مواجه نیست.
مادر نیز پس از ازدواج پسرش، همچنان انتظار دارد جایگاه عاطفی خود را حفظ کند. او ممکن است از اینکه پسرش توجه سابق را به خانواده ندارد ناراضی شود و این نارضایتی را با جملاتی مانند «دیگر به ما توجه نمیکنی» یا «از وقتی ازدواج کردهای تغییر کردهای» نشان دهد.
در نتیجه، مرد میان دو خواسته قرار میگیرد.
زن میخواهد محبت مرد بیشتر به سوی او متمرکز شود.
مادر میخواهد محبت و توجه پسر نسبت به او و خانوادهاش کاهش پیدا نکند.
اما مرد میخواهد هر دو رابطه را حفظ کند.
او نمیخواهد برای محبت به همسر، مادر را کنار بگذارد و نمیخواهد برای رضایت مادر، محبت خود به همسر را از بین ببرد.
در نتیجه، او در میان روابطی قرار میگیرد که هرکدام از او سهم بیشتری از محبت میخواهند.
در چنین شرایطی، اگر زن نتواند خواست انحصاری خود را مستقیماً اجرا کند، ممکن است این خواست در زبان عاطفی او شکل دیگری پیدا کند.
او به جای اینکه صرفاً بگوید «همسر من باش»، رابطه را به سمتی میبرد که شوهر را در جایگاه فرزند قرار میدهد.
سپس جملهی تعیینکننده ظاهر میشود:
«تو پسرم هستی.»
این جمله در ظاهر ممکن است یک جملهی عاطفی باشد، اما در ساختار رابطه معنای بسیار مهمی پیدا میکند.
زیرا با این جمله، زن دیگر صرفاً همسر نیست؛ بلکه خود را در جایگاه مادر قرار میدهد و مرد را در جایگاه پسر.
اینجا همان جابهجایی نقش اتفاق میافتد.
رابطهای که باید میان «زن و شوهر» باشد، در زبان زن به رابطهی «مادر و پسر» تبدیل میشود.
نکتهی بسیار مهم این است که مرد لازم نیست پاسخ دهد:
«پس تو مادر من هستی.»
او چنین جملهای را بر زبان نمیآورد.
اما ذهن انسان در برابر یک رابطهی منطقی، معنای ضمنی آن را دریافت میکند.
وقتی زن میگوید:
«تو پسر من هستی»،
مرد میفهمد:
«پس تو خودت را مادر من قرار دادهای.»
این دریافت ممکن است کاملاً درونی باشد.
یعنی گفتوگویی در ذهن مرد شکل میگیرد، بدون اینکه الزاماً هیچکدام از این جملات به زبان آورده شوند.
بنابراین، نقطهی مهم در این تحلیل، تفاوت میان گفتار و فهم درونی است.
زن یک جمله را میگوید؛
مرد معنای دیگری را از آن دریافت میکند؛
و این معنای دریافتشده، رابطهی واقعی میان آن دو را برای او آشکار میکند.
از این منظر، ظهار زمانی قابل فهم میشود که این فرایند را در نظر بگیریم.
ظهار فقط یک جملهی ناگهانی از سوی مرد نیست.
پیش از آن، یک تغییر در رابطه اتفاق افتاده است.
زن، شوهر را در جایگاه «پسر» قرار داده است.
مرد نیز این جایگاه را در درون خود فهمیده است.
در نتیجه، او با وضعیتی روبهرو شده که در آن همسرش از جایگاه همسری خارج شده و در جایگاه مادر قرار گرفته است.
پس مسئلهی ظهار در اصل از جابهجایی نقشها آغاز میشود.
زن با گفتن «تو پسرم هستی»، رابطه را از رابطهی زن و شوهر به رابطهی مادر و پسر نزدیک میکند.
مرد نیز بدون اینکه چیزی بر زبان بیاورد، معنای این جابهجایی را درک میکند.
بنابراین، ظهار را باید در امتداد همین فرایند فهمید، نه به عنوان یک جملهی مستقل.
نکتهی مهم این است که مرد لزوماً عامل ایجاد این وضعیت نیست.
او از ابتدا خواهان چنین رابطهای نبوده است.
او میخواسته همسر داشته باشد، مادر داشته باشد و با جامعه و خانوادهی خود نیز ارتباط داشته باشد.
اما زن از یک سو خواهان محبت انحصاری است و مادر از سوی دیگر خواهان حفظ جایگاه عاطفی خود.
مرد در میان این دو خواسته قرار میگیرد.
اگر همهی روابط خود را حفظ کند، یکی ناراضی میشود.
اگر برای رضایت یکی از طرفین رابطهی خود با دیگری را قطع کند، ساختار دیگری آسیب میبیند.
بنابراین، او وارد فرایندی میشود که لزوماً خودش آن را آغاز نکرده است.
و در یکی از مراحل همین فرایند، زن به جای خطاب کردن او به عنوان شوهر، میگوید:
«تو پسرم هستی.»
این جمله نقطهی مهمی در تغییر ساختار رابطه است.
برای فهم دقیق این آیات، باید سه مرحله را از یکدیگر تفکیک کرد:
مرحله اول: گفتار زن
زن به مرد میگوید:
«تو پسرم هستی.»
مرحله دوم: فهم درونی مرد
مرد بدون اینکه جملهای را بر زبان بیاورد، معنای این سخن را دریافت میکند:
«اگر من پسر تو هستم، پس تو در جایگاه مادر من قرار گرفتهای.»
مرحله سوم: ظهار
در اینجا مسئلهی ظهار مطرح میشود؛ یعنی همان رابطهای که زن با گفتار خود ایجاد کرده و مرد معنای آن را در درون خود دریافت کرده است، اکنون موضوع حکم الهی قرار میگیرد.
پس نباید گفت مرد ابتدا به زن میگوید «تو مادرم هستی» و سپس قرآن آن را ظهار مینامد.
در این خوانش، چنین چیزی اتفاق نمیافتد.
ابتدا زن میگوید «تو پسرم هستی». سپس مرد معنای این جمله را در درون خود دریافت میکند. و مسئلهی ظهار از همین جابهجایی معنایی و عاطفی قابل فهم میشود.
از این منظر، اهمیت آیات نخست سوره مجادله در این است که قرآن تنها به ظاهر یک جمله توجه نمیکند؛ بلکه رابطهای را که پشت آن جمله قرار گرفته است نیز موضوع اصلاح قرار میدهد.
پس در توضیح و تبیین آیات الهی، لازم است از این تصور محدود فراتر برویم که دین صرفاً مجموعهای از احکام الزامی مانند نماز، روزه، ارث و دیگر تکالیف عملی است. آیات الهی تنها به رفتارهای ظاهری انسان نمیپردازند، بلکه میتوانند ناظر به عواطف، افکار، نگرشها و حتی لایههای پنهانتر وجود انسان نیز باشند. از این منظر، هنگامی که خداوند درباره زنان و مسائل مربوط به آنان سخن میگوید، موضوع صرفاً وضع یک حکم رفتاری نیست؛ بلکه میتوان آن را در چارچوب شناخت ساختار فکری و عاطفی انسان و نحوه هدایت او نیز بررسی کرد.
نکته مهم دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد، مسئله خطا و نادرستی فهم انسان از احکام و آیات الهی در طول تاریخ است. اگر بپذیریم که خداوند از این خطاها آگاه بوده و با این حال اجازه داده است که بشر قرنها با برداشتهای نادرست زندگی کند، آنگاه باید در تصور خود از روند تحقق اهداف الهی بازنگری کنیم. در جهان، همه چیز الزاماً همیشه و بلافاصله در جایگاه نهایی و مطلوب خود قرار نمیگیرد. گاهی خطاها، انحرافها و حتی شرور میتوانند در یک بازه بسیار طولانی وجود داشته باشند، بیآنکه تحقق هدف نهایی خداوند متوقف شده باشد؛ زیرا ممکن است در پسِ این فرایند طولانی، غایتی والاتر در نظر گرفته شده باشد.
بر اساس این نگاه، یکی از اهداف اساسی آفرینش انسان، رسیدن او به مقام خلافت الهی در زمین است. در این چارچوب، قرآن صرفاً مجموعهای از گزارههای تشریعی نیست، بلکه میتواند همان حقیقت و دانشی باشد که خداوند آن را بر فرشتگان عرضه کرد و آنان در برابر آن به عجز و ناتوانی خود اعتراف کردند. سپس آدم، یعنی همان «بشر اعجمی» در این برداشت، مأمور میشود که این حقیقت را بیاموزد و آن را تعلیم دهد.
در اینجا شاید بتوان یکی از پیامهای بنیادین قرآن را آشکارتر دید: قرآن در نهایت انسان را با ناتوانی خویش مواجه میکند. بشر اعجمی کسی است که این حقیقت را عمیقاً درک کرده است؛ انسانی که دریافته در برابر حقیقت الهی، دانش و قدرت او محدود است و وظیفهاش نمایش قدرت در برابر خداوند نیست، بلکه شناخت جایگاه واقعی خویش است.
این ناتوانی، البته، به معنای ناتوانی انسان در برابر انسانهای دیگر نیست؛ بلکه سخن از ناتوانی انسان در برابر خداوند است. خداوند از بشر نمیخواهد که عصا را به مار تبدیل کند یا موجودی مانند مگس و پشه بیافریند. آنچه از انسان خواسته میشود، در این برداشت، مواجهه با کلام الهی و تلاش برای فهم و تفسیر قرآن است؛ اما انسان در نهایت درمییابد که در برابر عمق و حقیقت کامل کلام الهی، توانایی تفسیر مطلق و بینقص را ندارد.
از همین منظر، شاید بتوان پذیرفت که اگر بشر هزاران سال در مسیر فهم قرآن با خطا و آزمون و خطا حرکت کند، این روند الزاماً بیثمر نیست. ممکن است غایت این فرایند طولانی، نه صرفاً رسیدن سریع به یک تفسیر نهایی، بلکه رسیدن انسان به یک شناخت بنیادی باشد: شناخت ناتوانی خویش.
انسان هنگامی که به ناتوانی خود در برابر خداوند پی ببرد، دیگر نمیتواند با اتکا به دانش محدود خود در برابر حقیقت الهی ادعای استقلال و قدرت مطلق کند. در این نقطه، مفهوم تسلیم معنا پیدا میکند. تسلیم، در این نگاه، صرفاً یک رفتار ظاهری یا پذیرش یک حکم نیست، بلکه تغییری بنیادی در ساختار اندیشه و خلقوخو است؛ تغییری که میتواند نگاه انسان به جهان، خود، دیگران و مسئولیتهای اخلاقیاش را دگرگون کند.
اگر چنین تغییری در انسان تحقق پیدا کند، پیامد آن میتواند کاهش و در نهایت از میان رفتن بسیاری از مظاهر فساد باشد. دزدی، تجاوز به حقوق مادی و معنوی دیگران، تعدی، بیعدالتی و دیگر منکرات، زمانی مجال گسترش پیدا میکنند که انسان خود را مستقل از حقیقت و قدرت الهی تصور کند و برای خواستههای خود حد و مرزی قائل نباشد.
اما انسانی که حقیقت جهان را دریافته و خداوند را با صفات او شناخته است، در برابر عظمت و عدالت الهی احساس مسئولیت میکند. چنین انسانی مجازات الهی را امری واقعی و جدی میداند و نمیتواند با تکیه بر توجیهات شخصی، گناه و تخلف را بیاهمیت تلقی کند. حتی توبه و توسل به رحمانیت خداوند نیز، در این نگاه، نباید به ابزاری برای فریب دادن خویش و ایجاد اطمینان کاذب تبدیل شود.
در نهایت، نتیجه این شناخت آن است که انسان میان رحمت و عدالت الهی تعادل برقرار میکند: از یک سو به رحمانیت خداوند امید دارد و از سوی دیگر، یقین دارد که تخلف و تجاوز از حدود الهی بیپیامد نخواهد بود و مجازات گناهکاران در نظام الهی امری قطعی و واقعی است. بنابراین، شناخت عجز انسان در برابر خداوند میتواند مقدمهای برای تغییر عمیق در اندیشه، اخلاق و رفتار انسان باشد؛ تغییری که غایت آن، عبور از خودبینی و قدرتنمایی و رسیدن به تسلیم آگاهانه در برابر حقیقت الهی است.
آیه اول سوره مجادله درباره زنی است که نزد «بشر اعجمی» مراجعه کرده و درباره خواستگار خود شکایت کرده بود. داستان از این قرار بود که یکی از همکاران این زن از او خواستگاری کرده بود. طبیعی است که وقتی از زنی خواستگاری میشود، ممکن است احساس ارزشمندی کند و حتی ناز و دلربایی نشان دهد؛ اما در این مورد، زن تمایل داشت با فرد دیگری ازدواج کند؛ کسی که او را برای خود شایستهتر میدانست.
به همین دلیل، این زن موضوع را با بشر اعجمی در میان میگذارد و ناراحتی خود را از این خواستگاری بیان میکند؛ یعنی میگوید این خواستگار را شایسته خود نمیداند. حتی شکایت خود را به صورت مکتوب نوشته است تا حضرت فاطمه زهرا آن را بخواند.
این نکته را نیز باید در نظر گرفت که در نگاه شیعی، میان مؤمن و شخصیتهایی مانند حضرت فاطمه زهرا و امامان، نوعی ارتباط معنوی و ذهنی وجود دارد. شیعه در دعاها، قسمها، مناجاتها و حتی هنگام بیان گلایه، گاهی این شخصیتها را به صورت ذهنی مخاطب قرار میدهد و با آنان سخن میگوید.
اما نکته مهم اینجاست که چرا در آیه، به جای اینکه مخاطب این شکایت حضرت فاطمه زهرا باشد، خداوند از «الله» سخن میگوید؟ میتوان این مسئله را از این منظر مطرح کرد که آیه میخواهد نشان دهد مخاطب و شنونده واقعی شکایت، خداوند است، نه شخص دیگری. از این منظر، اگر کسی معتقد باشد که در نظام اعتقادی او چندین «الله» یا چند مظهر مستقل برای شنیدن و پاسخگویی به دعاها و شکایتها وجود دارد، این برداشت با تأکید قرآن بر یگانگی خداوند سازگار نخواهد بود.
نکته دیگری که باید به آن توجه کرد، تفاوت موضوع این شکایت با مسئله «ظهار» است. شکایت این زن درباره خواستگاری و شایستگی خواستگار بوده است، در حالی که «ظهار» یک مسئله فقهی و خانوادگیِ متفاوت است و نباید این دو موضوع را یکی دانست. بنابراین، برای فهم دقیق آیه، باید میان اصل شکایت زن، موضوع خواستگاری و مسئله ظهار تفکیک قائل شد.
آیه اول سوره مجادله در باره زنی هست که به بشر اعجمی مراجعه کرد و در باره خواستگارش به حضرت زهرا شکایت کرده بود داستان این بود که یکی از همکاران این زن از او خواستگاری کرده بود مثل همه زنان وقتی از آنان خواستگاری می شود احساس ارزشمندی می کنند و باصطلاح ناز می ایند اما یک زن اشتیاقش این است که با فرد دیگری که او را بهتر می داند ازدواج کند به همین خاطر این زن مطلب را به بشر اعجمی بیان می کند و اظهار ناراحتی خود را از خواستگاری بیان می کند که من این خواستگار را شایسته خود نمیدانم و شکایت خود را حتی مکتوب نوشته ام تا حضرت فاطمه زهرا بخواند چون شیعه ارتباط معنوی و ذهنی با فاطمه و امامان دارد و در قسم ها دعا ها گلایه ها با این افراد ذهنی آن ها را مخاطب قرار می دهد
اما علت اینکه خدا به جای فاطمه زهرا از الله استفاده کرده است می خواهد به شیعه بگوید اعتقادات شما درست نیست از نظر خدا شیعه ۱۵ الله دارد نکته دیگر اینکه شکایت این زن در مورد خواستگارش بوده است و ظهار بحث دیگری است
قران کتابی است با آیات متشابه که تاویل آن منحصرا در اختیار خداوند است مفسران قران مانند ساحران زمان موسی هست و رسول اعجمی مانند موسی هست که عصای او به مار تبدیل شد
رسول اعجمی تاویل قرآن است خدا با مبعوث کردن رسول اعجمی قرآن را برای مردم تاویل کرد ایات متشابه قران توسط رسول اعجمی تاویل میشود تا مردم به حقانیت رسول اعجمی پی ببرند و در واقع وقتی رسول اعجمی ایات متشابه قران را تاویل می کند این تاویل اعجازی است برای ساحران یا همان مفسران قران که به حقیقت قران ایمان بیاورند
اگر مردم به تاویل قران ایمان بیاورند مانند کسانی هستند که به موسی ایمان اوردند وقتی عصای موسی تبدیل به مار شد و اگر کسانی در برابر قران قرار بگیرند سرنوشتی مانند فرعون و جنودش خواهند داشت چون قران شوخی نیست بلکه خدایی که قران را نازل کرده است بسیار جدی است و موضوع را با جدیت و قاطعیت دنبال می کند عذاب کسانی که در برابر خدا قدرت نمایی کنند حتمی هست
گسترش با جزئیات بیشتر
تأویل قرآن؛ نشانهای برای شناخت رسول اعجمی
قرآن کتابی است که در کنار آیات محکم، دارای آیات متشابه نیز هست. خود قرآن درباره این ویژگی میفرماید:
«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ...»
(آلعمران، ۷)
بنابراین، همه آیات قرآن در یک سطح از فهم مستقیم قرار ندارند. بخشی از آیات روشن و محکماند و بخشی دیگر متشابهاند و برای فهم حقیقت و مقصود نهایی آنها، مسئله «تأویل» مطرح میشود.
نکته مهم این است که قرآن تأویل را امری عادی و در دسترس هر مفسری معرفی نمیکند. در همان آیه، درباره کسانی که در دلهایشان انحراف است، میگوید که از متشابهات پیروی میکنند و در پی تأویل آن هستند. از این رو، نمیتوان صرفاً با تکیه بر دانش زبانی، قواعد ادبی، روایات یا برداشتهای شخصی ادعا کرد که حقیقت نهایی آیات متشابه در اختیار انسان قرار گرفته است.
در این نگاه، تأویل حقیقی قرآن در اصل در اختیار خداوند است و اگر خداوند بخواهد حقیقت تأویل را برای مردم آشکار کند، باید خود او این حقیقت را به آنان نشان دهد. به همین دلیل، مسئله تأویل با مسئله رسالت ارتباط پیدا میکند.
مفسران قرآن و مسئله تأویل
اگر گروهی از انسانها صرفاً با تکیه بر دانش خود ادعا کنند که آیات متشابه را بهطور کامل تأویل کردهاند، باید پرسید: دلیل الهی این ادعا چیست؟
صرف اینکه فردی سالها درباره قرآن مطالعه کرده باشد، به خودی خود اثبات نمیکند که تأویل الهی آیات متشابه را در اختیار دارد. مفسر میتواند درباره واژهها، ساختار جملهها و ارتباط آیات تحقیق کند، اما میان تفسیر انسانی و تأویل الهی تفاوت اساسی وجود دارد.
از این منظر، میتوان مفسران قرآن را با ساحران زمان موسی مقایسه کرد؛ نه از این جهت که آنان الزاماً قصد فریب داشتهاند، بلکه از این جهت که آنان نیز در برابر نشانهای قرار گرفتند که معیار تشخیص حقیقت شد.
موسی برای اثبات مأموریت خود صرفاً سخن نگفت؛ بلکه خداوند نشانهای در اختیار او قرار داد که برای اهل آن زمان قابل مشاهده بود. عصای موسی به فرمان خدا به ماری آشکار تبدیل شد و همین نشانه، صحنهای را ایجاد کرد که در آن تفاوت میان قدرت الهی و تواناییهای انسانی آشکار شد.
قرآن میفرماید:
«فَأَلْقَىٰ عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ مُبِینٌ»
و در ادامه، هنگامی که ساحران حقیقت را مشاهده کردند، گفتند:
«آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَمُوسَىٰ»
بنابراین، نشانه موسی برای کسانی که در برابر او قرار گرفته بودند، صرفاً یک نمایش نبود؛ بلکه میتوانست معیار تشخیص حقیقت رسالت او باشد.
رسول اعجمی و تأویل قرآن
در این برداشت، رسول اعجمی نیز مأموریتی مشابه از جهت «آشکار کردن نشانه الهی» دارد؛ با این تفاوت که نشانه او عصا نیست، بلکه تأویل قرآن است.
یعنی خداوند با مبعوث کردن رسول اعجمی، قرآن را برای مردم در مرحلهای دیگر آشکار میکند. قرآن عربی دارای الفاظ و آیاتی است که در اختیار همگان قرار دارد، اما فهم حقیقت برخی از آیات متشابه و ارتباط آنها با مسائل و شرایط زمان، نیازمند تبیینی است که صرفاً محصول ذهن انسان نباشد.
از این منظر، رسول اعجمی کسی نیست که کتاب دیگری در برابر قرآن بیاورد؛ بلکه مأموریت او تبیین و تأویل همان قرآن است. او باید آنچه را در قرآن به صورت متشابه و رمزگونه وجود دارد، به زبان مردم زمان خود آشکار کند تا مردم بتوانند ارتباط میان آیات و واقعیت را مشاهده کنند.
بنابراین، اگر رسول اعجمی مدعی است که برای مردمِ زمان خود مأمور به بیان مفاهیم قرآن شده است، دلیل اصلی او نباید صرف ادعا باشد؛ بلکه باید در تأویل آیات متشابه و آشکار کردن ارتباط آنها با واقعیت قابل بررسی باشد.
تأویل؛ نشانهای برای مفسران
در این چارچوب، میتوان میان ماجرای موسی و ساحران و مأموریت رسول اعجمی یک تشابه مفهومی مشاهده کرد.
در زمان موسی، ساحران دانش و مهارت خاص خود را داشتند. اما هنگامی که نشانه الهی آشکار شد، آنان دریافتند که با یک مهارت انسانی معمولی روبهرو نیستند.
در زمان قرآن نیز مفسران و عالمان، درباره آیات قرآن دیدگاهها و تفسیرهای گوناگون ارائه کردهاند. اما اگر خداوند رسولی را برای تبیین و تأویل قرآن بفرستد، تأویل او باید بتواند به عنوان نشانهای قابل بررسی برای شناخت مأموریت الهی او مطرح شود.
در این صورت، تأویل آیات متشابه تنها یک توضیح تفسیری معمولی نخواهد بود؛ بلکه میتواند همانند نشانهای باشد که خداوند برای تشخیص رسول خود قرار داده است.
به بیان دیگر، رسول اعجمی با تأویل قرآن، قرآن را در برابر قرآن قرار نمیدهد؛ بلکه حقیقت پنهانتر قرآن را آشکار میکند.
اگر تأویل ارائهشده واقعاً از جانب خدا باشد، باید میان آن تأویل، خود آیات قرآن و واقعیت خارجی هماهنگی قابل مشاهده وجود داشته باشد. همین هماهنگی است که میتواند انسان را به تحقیق بیشتر درباره ادعای رسول اعجمی وادار کند.
ساحران امروز و نشانه تأویل
بر اساس این نگاه، «ساحران» را میتوان در سطحی تمثیلی با کسانی مقایسه کرد که در حوزه فهم و تفسیر قرآن صاحب دانش هستند و خود را صاحب فهم قرآن میدانند.
اگر رسول اعجمی آیات متشابه را به گونهای تأویل کند که حقیقت آن برای اهل دانش آشکار شود، آنان در برابر یک انتخاب قرار میگیرند: یا آن تأویل را صرفاً با معیارهای شخصی رد کنند، یا خود آیات و شواهد را بررسی کنند و ببینند آیا این تبیین واقعاً با ساختار قرآن و نشانههای آن سازگار است یا خیر.
در داستان موسی نیز کسانی که اهل فن بودند، زودتر از دیگران متوجه شدند که با امر عادی روبهرو نیستند. بنابراین، دانش میتوانست به جای مانع، وسیلهای برای شناخت حقیقت شود.
از این جهت، اگر تأویل رسول اعجمی حقیقتاً از جانب خدا باشد، انتظار میرود نخستین کسانی که توانایی بررسی آن را دارند، کسانی باشند که سالها با قرآن، زبان و ساختار آن سر و کار داشتهاند.
ایمان به تأویل، در حقیقت ایمان به فرستنده تأویل است
اگر خداوند حقیقت تأویل قرآن را از طریق رسولی برای مردم آشکار کند، پذیرش آن تأویل تنها پذیرش یک نظریه تفسیری نخواهد بود؛ بلکه پذیرش این حقیقت است که خداوند برای هدایت مردم، رسولی را در زمان آنان فرستاده است.
در این صورت، انسان ابتدا با نشانه مواجه میشود، سپس آن را بررسی میکند و اگر حقانیت آن برایش آشکار شد، به رسول ایمان میآورد.
این همان الگویی است که در داستان موسی مشاهده میشود: موسی نشانهای از جانب خدا آورد و کسانی که حقیقت آن را شناختند، به او ایمان آوردند.
بنابراین، در این برداشت، تأویل قرآن برای رسول اعجمی همان نقشی را دارد که نشانه الهی برای موسی داشت؛ یعنی وسیلهای برای تشخیص ادعای رسالت.
تقابل با رسول؛ تکرار الگوی فرعون
اما در برابر این نشانه، ممکن است گروهی به جای بررسی آن، در برابر رسول قرار بگیرند. در اینجا نیز قرآن داستان فرعون را به عنوان یک الگو مطرح میکند.
فرعون تنها با شخص موسی مخالفت نکرد؛ بلکه در برابر نشانهای ایستاد که از سوی خدا ارائه شده بود. مسئله اصلی، پذیرش یا رد قدرت و فرمان الهی بود.
از این رو، مخالفت با رسول خدا را نباید صرفاً یک اختلاف نظری ساده دانست. اگر رسالت واقعاً از جانب خدا باشد، رد کردن آن پس از آشکار شدن نشانه، در حقیقت قرار گرفتن در برابر فرمان الهی است.
قرآن بارها نشان میدهد که قدرتهای انسانی در برابر اراده خداوند پایدار نمیمانند. فرعون و سپاهیانش نمونهای از همین حقیقتاند.
بنابراین، پیام قرآن این نیست که انسان بدون تحقیق هر ادعای رسالتی را بپذیرد؛ بلکه انسان باید نشانه را ببیند، درباره آن بیندیشد و پس از آشکار شدن حقیقت، در برابر آن موضع مسئولانه اتخاذ کند.
قرآن موضوعی برای شوخی نیست
قرآن درباره حقیقت خود میفرماید:
«وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ»
یعنی این کتاب امر بیهوده و شوخی نیست.
پس اگر خداوند کتابی را نازل کرده و برای فهم و تبیین آن نیز رسولی فرستاده باشد، نمیتوان مسئله رسالت و تأویل قرآن را موضوعی ساده یا سرگرمی فکری تلقی کرد.
در این نگاه، مسئله بسیار جدی است: خداوند قرآن را برای هدایت انسان نازل کرده و اگر در دورهای، فهم آیات متشابه نیازمند تبیین رسول باشد، انسان باید در برابر این ادعا با دقت، تقوا و مسئولیت برخورد کند.
همان خدایی که در داستان موسی نشانه خود را آشکار کرد و فرعون و سپاهیانش را در برابر قدرت خویش ناتوان ساخت، در برابر کسانی که در برابر حقیقت الهی ایستادگی کنند نیز بیتفاوت نیست.
بنابراین، تأویل قرآن توسط رسول اعجمی، در این دیدگاه، صرفاً یک تفسیر جدید نیست؛ بلکه نشانهای است که باید حقانیت آن با خود قرآن، شواهد و واقعیت بررسی شود.
اگر این تأویل از جانب خداوند باشد، ایمان آوردن به آن در حقیقت ایمان آوردن به رسولی است که خداوند برای آشکار کردن آن فرستاده است؛ و اگر انسان پس از آشکار شدن حق، آگاهانه در برابر آن بایستد، باید بداند که موضوع فقط مخالفت با یک انسان نیست، بلکه مخالفت با حقیقتی است که ادعا میشود منشأ آن خداوند است.
...............
### تأویل آیات متشابه؛ نشانهای برای شناخت رسول اعجمی
قرآن کتابی است که خداوند آن را نازل کرده و در آن، هم آیات محکم و هم آیات متشابه وجود دارد. خداوند درباره ساختار این کتاب میفرماید:
**«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ...»**
(آلعمران، ۷)
پس قرآن خود اعلام میکند که همه آیات در یک سطح از وضوح قرار ندارند. برخی آیات «محکمات» هستند و برخی «متشابهات». سپس درباره تأویل متشابهات میفرماید:
**«وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ»**
بر اساس این قرائت، حقیقت نهایی تأویل آیات متشابه در اختیار خداوند است و انسان نمیتواند صرفاً با تکیه بر دانش شخصی ادعا کند که تأویل الهی قرآن را در اختیار دارد.
از اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود:
**اگر تأویل حقیقی نزد خداست، خداوند چگونه میتواند آن را برای مردم آشکار کند؟**
پاسخ این مسئله را میتوان در خود قرآن و در الگوی رسالتهای الهی جستوجو کرد.
### ۱. خداوند حقیقت پنهان را از طریق رسول آشکار میکند
در قرآن، رسول تنها آورنده الفاظ نیست؛ بلکه مأموریتهایی مانند تبیین، انذار، تبشیر و آشکار کردن حق نیز دارد. بنابراین، اگر خداوند بخواهد حقیقتی از کتاب خود را برای مردم آشکار کند، این کار میتواند از طریق رسولی که خود او مأمور کرده است انجام شود.
در این نگاه، **رسول اعجمی مأمور آوردن قرآن دیگری نیست؛ مأمور آشکار کردن مفاهیم و تأویل قرآن موجود است.**
قرآن عربی همان کتاب الهی است، اما آیات متشابه آن نیازمند تأویلاند. بنابراین، اگر خداوند در دورهای رسولی را برای این مأموریت مبعوث کند، نشانه رسالت او باید در ارتباط مستقیم با همان کتاب باشد.
یعنی رسول اعجمی نباید مردم را از قرآن جدا کند؛ بلکه باید آنان را به فهم عمیقتر قرآن برساند.
### ۲. الگوی موسی؛ رسولی که نشانه الهی میآورد
برای فهم این موضوع، قرآن ماجرای موسی را به عنوان نمونهای روشن بیان میکند.
هنگامی که موسی در برابر فرعون قرار گرفت، فرعون از او دلیل خواست:
**«قَالَ إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهَا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ»**
(اعراف، ۱۰۶)
فرعون در حقیقت از موسی میخواهد اگر راست میگوید، نشانهای ارائه کند.
موسی نیز نشانهای را که خداوند در اختیار او قرار داده بود، آشکار میکند:
**«فَأَلْقَىٰ عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ مُبِینٌ وَنَزَعَ یَدَهُ فَإِذَا هِیَ بَیْضَاءُ لِلنَّاظِرِینَ»**
(اعراف، ۱۰۷–۱۰۸)
بنابراین، رسالت موسی تنها با ادعای شخصی اثبات نمیشود؛ بلکه خداوند برای او نشانه قرار میدهد.
### ۳. فرعون در برابر نشانه، آن را سحر مینامد
اما واکنش فرعون و اطرافیانش جالب است. آنان به جای پذیرش فوری نشانه، آن را در چارچوب دانش و قدرتهای شناختهشده خود تفسیر میکنند:
**«قَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هَٰذَا لَسَاحِرٌ عَلِیمٌ»**
(اعراف، ۱۰۹)
یعنی کسانی که در آن زمان با فنون سحر آشنا بودند، ابتدا نشانه موسی را با معیارهای خود میسنجند.
سپس فرعون میگوید:
**«أَرْجِهْ وَأَخَاهُ وَأَرْسِلْ فِی الْمَدَائِنِ حَاشِرِینَ یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَاحِرٍ عَلِیمٍ»**
(اعراف، ۱۱۱–۱۱۲)
اینجا یک نکته مهم وجود دارد: **اهل فن به میدان آورده میشوند تا نشانه موسی را بررسی و با آن مقابله کنند.**
### ۴. قرآن، تقابل را به صحنهای برای آشکار شدن حقیقت تبدیل میکند
ساحران در زمان تعیینشده حاضر میشوند و موسی به آنان میگوید:
**«أَلْقُوا مَا أَنْتُمْ مُلْقُونَ»**
(شعراء، ۴۳)
آنان ابزار خود را میاندازند و با سحر خود چشم مردم را تحت تأثیر قرار میدهند:
**«فَأَلْقَوْا حِبَالَهُمْ وَعِصِیَّهُمْ وَقَالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغَالِبُونَ»**
(شعراء، ۴۴)
اما در مقابل، موسی آنچه را خداوند در اختیار او قرار داده است آشکار میکند:
**«فَأَلْقَىٰ مُوسَىٰ عَصَاهُ فَإِذَا هِیَ تَلْقَفُ مَا یَأْفِکُونَ»**
(شعراء، ۴۵)
و در همین لحظه، کسانی که بیش از دیگران اهل فن بودند، حقیقت را تشخیص میدهند:
**«فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِینَ رَبِّ مُوسَىٰ وَهَارُونَ»**
(شعراء، ۴۶–۴۸)
این بخش از داستان بسیار مهم است؛ زیرا کسانی که در آن زمان متخصص آن فن بودند، وقتی نشانه الهی را مشاهده کردند، دریافتند که با یک امر عادی روبهرو نیستند.
پس **نشانه الهی میتواند برای اهل دانش، وسیله شناخت حقیقت رسول باشد.**
### ۵. همین الگو درباره رسول اعجمی نیز قابل طرح است
اکنون اگر این الگوی قرآنی را به مسئله رسول اعجمی منتقل کنیم، مسئله روشنتر میشود.
موسی با ادعای رسالت خود تنها نبود؛ خداوند برای او نشانه قرار داد.
رسول اعجمی نیز اگر مأمور خدا برای تبیین قرآن باشد، نباید تنها به ادعای «من رسول هستم» اکتفا کند. باید نشانهای داشته باشد که ارتباط او را با قرآن و مأموریت الهیاش آشکار کند.
در این دیدگاه، **نشانه رسول اعجمی خودِ تأویل قرآن است.**
یعنی همان کتابی که خداوند نازل کرده و در آن آیات محکم و متشابه قرار داده است، در مرحلهای دیگر توسط رسول اعجمی تبیین و تأویل میشود.
بنابراین، رابطه چنین است:
**قرآن دارای آیات متشابه است → تأویل حقیقی نزد خداست → خداوند میتواند حقیقت تأویل را آشکار کند → برای این آشکارسازی رسول میفرستد → رسول اعجمی مأمور تبیین و تأویل قرآن است → تأویل صحیح او میتواند نشانهای برای شناخت رسالت او باشد.**
### ۶. تأویل رسول اعجمی باید در برابر اهل قرآن قابل بررسی باشد
همانگونه که ساحران زمان موسی اهل فن بودند و میتوانستند میان سحر و نشانه الهی تفاوت بگذارند، در زمان رسول اعجمی نیز کسانی که سالها با قرآن، زبان عربی و تفسیر آن سر و کار داشتهاند، باید بتوانند تأویل ارائهشده را بررسی کنند.
اینجا مسئله این نیست که هر تفسیری را صرفاً به دلیل جدید بودن بپذیریم.
مسئله این است که آیا این تأویل:
* با خود آیات قرآن سازگار است؟
* ارتباط آیات مختلف را آشکار میکند؟
* ابهام آیات متشابه را برطرف میکند؟
* با واقعیت خارجی قابل تطبیق است؟
* و آیا نشانههایی ارائه میدهد که توضیح آن صرفاً از توانایی عادی یک انسان فراتر باشد؟
اگر چنین ویژگیهایی وجود داشته باشد، آن تأویل میتواند به عنوان **بینهای برای بررسی ادعای رسول** مطرح شود.
در این صورت، تأویل قرآن صرفاً یک نظریه تفسیری در کنار نظریههای دیگر نیست؛ بلکه میتواند نقشی مشابه نشانهای داشته باشد که خداوند برای موسی قرار داد.
### ۷. طه؛ نشانهای که اهل فن را به ایمان رساند
در سوره طه نیز همین الگو با جزئیات بیشتری بیان میشود. موسی نشانه خود را آشکار میکند:
**«فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَىٰ»**
(طه، ۲۰)
و خداوند به موسی میفرماید:
**«لِنُرِیَکَ مِنْ آیَاتِنَا الْکُبْرَى»**
(طه، ۲۳)
یعنی این نشانه برای آن است که خداوند بخشی از آیات بزرگ خود را به موسی نشان دهد.
سپس موسی مأمور میشود به سوی فرعون برود:
**«اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ»**
(طه، ۲۴)
در نتیجه، نشانه الهی صرفاً برای نمایش نیست؛ بلکه در خدمت مأموریت رسول و دعوت انسان به پذیرش حق قرار میگیرد.
وقتی ساحران حقیقت را میبینند، ایمان میآورند و فرعون آنان را تهدید میکند:
**«قَالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ»**
(طه، ۷۱)
اما آنان از ایمان خود برنمیگردند:
**«قَالُوا لَنْ نُؤْثِرَکَ عَلَىٰ مَا جَاءَنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ»**
(طه، ۷۲)
این تعبیر بسیار قابل توجه است:
**«مَا جَاءَنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ»**
آنان چیزی را مشاهده کردهاند که آن را «بینات» میدانند و به همین دلیل حاضر نیستند قدرت فرعون را بر آن مقدم کنند.
### ۸. مقایسه با رسول اعجمی
بر اساس این الگو، اگر رسول اعجمی برای زمان حاضر مأمور تبیین قرآن باشد، انتظار میرود در برابر ادعای او نیز «بینه» وجود داشته باشد.
این بینه در این دیدگاه، تأویل آیات متشابه قرآن است.
همانطور که موسی برای اثبات رسالت خود نشانهای از خدا داشت، رسول اعجمی نیز باید بتواند از خود قرآن نشانهای ارائه کند؛ نه اینکه برای اثبات مأموریت خود به کتابی غیر از قرآن یا روایتهایی بیرون از آن متوسل شود.
بنابراین:
**نشانه موسی از جنس همان مأموریتی بود که برای اثبات آن آمده بود؛ و نشانه رسول اعجمی نیز باید با قرآن و مأموریت او، یعنی تبیین و تأویل قرآن، ارتباط مستقیم داشته باشد.**
### ۹. تقابل با تأویل الهی؛ تکرار تقابل فرعون با موسی
در داستان موسی، فرعون پس از مشاهده نشانه الهی نیز تسلیم نشد. قرآن درباره او میگوید:
**«وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا»**
(نمل، ۱۴)
یعنی مسئله تنها ناآگاهی نبود؛ بلکه امکان دارد انسان حقیقتی را مشاهده کند و با این حال، به دلیل برتریجویی و مخالفت، آن را نپذیرد.
در نتیجه، خطر اصلی در برابر رسول الهی فقط ندانستن نیست؛ بلکه **رد کردن نشانه پس از آشکار شدن آن** نیز میتواند انسان را در مسیر فرعون قرار دهد.
از این رو، اگر تأویل قرآن به عنوان نشانه رسول اعجمی ارائه شود، واکنش صحیح در برابر آن، نه پذیرش کورکورانه و نه رد کردن عجولانه، بلکه **بررسی خود قرآن و شواهد تأویل** است.
### ۱۰. قرآن بازی و شوخی نیست
در پایان باید توجه داشت که قرآن درباره خودش میفرماید:
**«وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ»**
قرآن موضوعی برای بازی، سرگرمی یا رقابت شخصی نیست.
اگر خداوند قرآن را نازل کرده و برای هدایت انسانها فرستاده است، مسئله رسالت و تأویل نیز مسئلهای جدی است.
الگوی قرآن در داستان موسی نشان میدهد که خداوند رسول خود را بدون نشانه رها نمیکند. موسی آمد، نشانه آورد، اهل فن نشانه را دیدند و ایمان آوردند؛ و در مقابل، فرعون با وجود مشاهده نشانه، در برابر آن ایستاد و سرانجام خود و سپاهیانش گرفتار شدند.
بنابراین، در این دیدگاه، مسئله رسول اعجمی نیز باید با همین منطق قرآنی بررسی شود:
**قرآن دارای آیات متشابه است؛ تأویل حقیقی نزد خداست؛ اگر خداوند بخواهد تأویل را برای مردم آشکار کند، میتواند آن را به وسیله رسول خود آشکار سازد؛ رسول اعجمی مأمور تبیین و تأویل قرآن است؛ و تأویل او باید به عنوان بینهای برای بررسی ادعای رسالتش قابل مشاهده و ارزیابی باشد.**
در این صورت، **تأویل قرآن خود به نشانهای برای شناخت رسول اعجمی تبدیل میشود**؛ همانگونه که نشانه موسی وسیلهای برای شناخت رسالت او شد.
پس مسئله اصلی این نیست که انسان صرفاً بگوید «من رسول را قبول دارم» یا «رسول را قبول ندارم». مسئله این است که **بینه را ببیند و درباره آن داوری کند**.
اگر بینه الهی آشکار شود، انسان نمیتواند با تکیه بر قدرت، جایگاه، دانش موروثی یا برداشتهای قبلی خود، آن را نادیده بگیرد؛ زیرا قرآن در داستان موسی نشان داده است که در نهایت، قدرت انسان در برابر امر خداوند پایدار نخواهد بود.
**«وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ»**
از این منظر، تأویل قرآن صرفاً یک بحث تفسیری نیست؛ بلکه مسئلهای مرتبط با **رسالت، بینه، ایمان و مسئولیت انسان در برابر نشانه الهی** است.
قرآن؛ اعجاز کلامی خداوند و آزمون محدودیت انسان
اگر بخواهیم بحث درباره قرآن را از بنیادیترین نقطه آغاز کنیم، نخست باید به این اصل توجه کنیم که قرآن صرفاً یک کتاب برای انتقال مجموعهای از اطلاعات نیست؛ بلکه در این دیدگاه، کلام خداوند و خودِ اعجاز است. بنابراین، نسبت انسان با قرآن نمیتواند همانند نسبت انسان با نوشتهای عادی باشد که نویسنده آن را برای فهم کامل مخاطب تنظیم کرده و مخاطب نیز با مطالعه، تحقیق و استفاده از ابزارهای علمی بتواند به تمام مقصود نویسنده دست یابد.
در متون بشری، اصل بر این است که اگر نویسنده توانمند باشد، میتواند مقصود خود را برای مخاطب توضیح دهد و مخاطب نیز، دستکم در محدوده زبان و دانش خود، امکان دستیابی به مقصود نویسنده را داشته باشد. اما اگر قرآن کلام خداوند باشد، مسئله اساساً متفاوت میشود؛ زیرا فاصله میان علم خداوند و علم انسان قابل مقایسه نیست.
از اینجا یک پرسش مهم پدید میآید:
اگر انسان نتواند همه حقیقت قرآن را بفهمد، پس قرآن چه فایدهای برای او دارد؟
پاسخ این است که در این نگاه، هدف قرآن فقط انتقال اطلاعات نیست؛ بلکه بخشی از هدف آن آشکار کردن نسبت واقعی انسان با خداوند است. قرآن هم انسان را هدایت میکند و هم محدودیت انسان را آشکار میسازد.
۱. اگر قرآن بهطور کامل در دسترس فهم انسان بود، نقش رسول چه میشد؟
یکی از پرسشهای اساسی این است که اگر قرآن کتابی بود که انسان میتوانست با مطالعه مستقل، تمام مقاصد الهی آن را دریافت کند، چرا خداوند رسولی را برای مردم میفرستاد؟
در اینجا باید میان «خواندن الفاظ قرآن» و «دریافت حقیقت و مراد الهی» تفاوت گذاشت.
ممکن است انسان بتواند الفاظ قرآن را بخواند، ترجمه کند، درباره ساختار ادبی آن تحقیق کند و حتی درباره احکام ظاهری آن بحث کند؛ اما این الزاماً به معنای احاطه بر حقیقت کلام خدا نیست.
بنابراین، وجود رسول را میتوان بخشی از نظام الهی برای نشان دادن حقیقت وحی و اصلاح تصور انسان از رسول دانست.
انسان پیش از آنکه رسول را بشناسد، درباره فرستاده خدا تصورات مختلفی دارد. ممکن است تصور کند رسول باید موجودی فراانسانی، فرشتهگونه یا دارای ویژگیهایی خارج از جنس بشر باشد. قرآن در مقابل، بر بشر بودن رسول تأکید میکند.
پس یکی از کارکردهای ارسال رسول این است که خداوند به انسان نشان دهد:
فرستاده خدا میتواند بشر باشد، اما پیام از خدا باشد.
این تفکیک بسیار مهم است؛ زیرا اگر انسان مقام رسول را با ویژگیهای مادی یا فراطبیعی اشتباه بگیرد، ممکن است اصل رابطه میان خدا، وحی و انسان را نیز اشتباه بفهمد.
۲. تفاوت معجزات گذشته با اعجاز قرآن
در تاریخ ادیان، معجزه غالباً در قالب امری محسوس و فیزیکی تصور شده است: شکافته شدن دریا، تغییر یک پدیده طبیعی، زنده شدن مرده یا وقوع رخدادی که انسان با حواس خود با آن مواجه میشود.
اما قرآن از جنس دیگری از اعجاز سخن میگوید: اعجاز در کلام.
این تفاوت بسیار مهم است.
معجزه فیزیکی ممکن است در یک لحظه اتفاق بیفتد و پس از آن پایان یابد؛ اما متن میتواند در طول قرنها باقی بماند و هر نسل با آن مواجه شود. در نتیجه، اگر قرآن خودِ معجزه باشد، اعجاز آن محدود به زمان نزول نخواهد بود.
در این صورت، خداوند قدرت خود را تنها از طریق انجام یک امر خارقالعاده در جهان طبیعت نشان نمیدهد، بلکه از طریق ساختن کلامی که انسان در برابر تمامیت آن ناتوان میماند نیز نشان میدهد.
بنابراین، اعجاز قرآن در این برداشت فقط این نیست که «خدا میتواند کاری انجام دهد که انسان نمیتواند».
یک مرحله عمیقتر نیز وجود دارد:
خدا میتواند اثری پدید آورد که انسان نتواند به تمام حقیقت و مراد آن احاطه پیدا کند.
در اینجا «ناتوانی انسان» نیز بخشی از نشانه است.
۳. اعجاز فقط قدرت خدا نیست؛ آشکار شدن ناتوانی انسان نیز هست
معمولاً هنگامی که از معجزه سخن گفته میشود، ذهن انسان به قدرت خارقالعاده خداوند متوجه میشود. اما میتوان وجه دیگری نیز برای اعجاز در نظر گرفت: آشکار شدن مرز توانایی انسان.
اگر انسان با وجود تمام دانش، زبانشناسی، فلسفه، علوم تجربی، تاریخ و هزاران سال مطالعه، همچنان نتواند به همه لایههای یک متن الهی احاطه پیدا کند، این ناتوانی میتواند انسان را متوجه محدودیت ذاتی خودش کند.
در این نگاه، خداوند فقط قدرت خود را نمایش نمیدهد؛ بلکه غرور معرفتی انسان را نیز به چالش میکشد.
انسان ممکن است تصور کند:
من میدانم.
من میتوانم.
من میتوانم حقیقت را با عقل خود احاطه کنم.
من میتوانم هر متنی را که در برابر من قرار گیرد، با ابزار علمی خود تحلیل کنم و به تمام مقصود نویسنده دست یابم.
اما اگر متن واقعاً کلام خدا باشد، چنین ادعایی با محدودیت ذاتی انسان مواجه خواهد شد.
اینجاست که قرآن میتواند برای انسان تبدیل به آینهای شود که نهتنها خدا را، بلکه خودِ انسان و اندازه واقعی دانش او را نیز به او نشان میدهد.
۴. احکام قرآن و محدودیت فهم انسان
برای مثال، قرآن درباره موضوعاتی همچون ارث، یتیمان، روابط زن و شوهر، اختلافات خانوادگی و بسیاری از مسائل اجتماعی سخن گفته است.
اما وجود یک آیه به معنای آن نیست که انسان الزاماً به تمام حکمت و ابعاد آن دسترسی دارد.
انسان ممکن است حکم را بخواند، درباره آن فتوا بدهد، آن را طبقهبندی کند و حتی میان دیدگاههای مختلف اختلاف کند؛ اما این با ادعای احاطه بر تمام حکمت الهی پشت آن حکم متفاوت است.
پس باید میان این دو گزاره تفاوت گذاشت:
««من متن را میخوانم و درباره معنای ظاهری آن فهمی دارم.»»
و:
««من به تمام مراد و حکمت خداوند از این آیه احاطه دارم.»»
اولی ممکن است؛ دومی ادعای بسیار بزرگتری است.
در نتیجه، وجود اختلافات تفسیری و استمرار پرسشها درباره برخی آیات، در این چارچوب میتواند بخشی از مسئله باشد، نه لزوماً نشانهای از بیمعنایی متن.
۵. علم غیب خداوند و آیندهای که انسان هنوز ندیده است
موضوع مهم دیگر، علم غیب خداوند است.
اگر خداوند خالق زمان و جهان باشد، دانایی او به آینده همانند دانایی انسان نیست. انسان آینده را هنوز ندیده است؛ اما برای خداوند، آینده خارج از قلمرو علم او نیست.
از این منظر، اگر در قرآن مطالبی وجود داشته باشد که انسانها در زمان نزول آن هنوز تحقق خارجی آن را ندیده بودند و بعدها در پرتو وقایع تاریخی معنای تازهای از آن آشکار شود، میتوان این مسئله را در چارچوب وسیعتر علم و قدرت خداوند بررسی کرد.
اما در اینجا باید با دقت بسیار سخن گفت.
هر تطبیق جدیدی میان یک آیه و یک رویداد تاریخی الزاماً به معنای آن نیست که آیه از ابتدا دقیقاً به همان رویداد اشاره داشته است. برای نمونه، اگر کسی «باد در اختیار سلیمان» را با فناوری پرواز یا هواپیما مرتبط بداند، این یک تفسیر یا تطبیق احتمالی است و برای تبدیل آن به ادعای قطعی باید شواهد متنی و روشی کافی ارائه شود.
همین احتیاط درباره تطبیق داستان داوود و سلیمان با تاریخ معاصر ایران یا تطبیق برخی آیات با حوادثی مانند بمباران اتمی هیروشیما نیز ضروری است.
نکته بنیادیتر این است که اگر قرآن را کلام خدا بدانیم، اصل مسئله به یک نمونه خاص محدود نمیشود:
خداوند از آینده آگاه است، حتی اگر انسان هنوز آن آینده را ندیده باشد.
بنابراین، مسئله اصلی پیش از هر تطبیق تاریخی، تفاوت میان علم انسان و علم خداوند است.
۶. چرا ممکن است معنای برخی آیات قرنها بعد آشکار شود؟
اینجا به یکی از مهمترین قسمتهای بحث میرسیم.
فرض کنیم متنی در زمانی نازل شود که انسان هنوز بسیاری از پدیدههای آینده را نمیشناسد. اگر قرار باشد آن متن تا قرنها باقی بماند، ممکن است برخی از معانی یا مصادیق آن برای نسلهای اولیه روشن نباشد و در دورههای بعد، با تغییر شرایط تاریخی و افزایش شناخت بشر، انسان بتواند ارتباطهای تازهای را مشاهده کند.
در این صورت، زمان به بخشی از فرایند فهم تبدیل میشود.
یعنی ممکن است:
نزول در یک زمان باشد، اما آشکار شدن بخشی از مراد یا مصداق در زمان دیگری.
این همان جایی است که مفهوم «تأویل» اهمیت پیدا میکند.
تأویل را میتوان در این چارچوب صرفاً به معنای «ترجمه» یا «تفسیر لغوی» ندانست؛ بلکه میتوان آن را به مرحلهای مرتبط دانست که حقیقت یا مصداق یک امر در زمان مناسب خود آشکار میشود.
در این برداشت، انسان نباید انتظار داشته باشد هر چیزی که خداوند در قرآن قرار داده، الزاماً در همان قرن نخست برای بشر قابل شناسایی باشد.
۷. صبر خداوند در برابر شتاب انسان
انسان موجودی شتابزده است.
میخواهد امروز سؤال کند و امروز پاسخ بگیرد.
میخواهد اگر خداوند چیزی گفته است، تمام ابعاد آن را فوراً بفهمد.
اما اگر خداوند حقیقتی را برای قرنها در کتابی قرار دهد و سپس اجازه دهد زمان بگذرد تا بخشی از آن در شرایط مناسب آشکار شود، این خود نشاندهنده تفاوت عظیم میان صبر و تدبیر الهی و محدودیت زمانی انسان است.
انسان چند دهه عمر میکند؛ اما خداوند با تاریخ انسان در مقیاس قرنها و هزارهها مواجه است.
بنابراین، آنچه برای انسان «خیلی دیر» است، ممکن است در نظام الهی دقیقاً در زمان مقرر خود اتفاق بیفتد.
این مسئله را میتوان در کنار مفهوم صبر و حلم الهی قرار داد: خداوند برای اثبات قدرت خود نیازمند عجله نیست.
۸. اعجاز قرآن میتواند غرور معرفتی انسان را بشکند
یکی از مهمترین مسائل قرآن، نقد غرور انسان است.
مشکل انسان فقط نادانی نیست؛ گاهی مشکل بزرگتر این است که نمیداند که نمیداند.
ممکن است انسان دانش محدودی داشته باشد، اما به دلیل همان دانش محدود، خود را صاحب احاطه بداند.
اینجا قرآن میتواند نقشی تربیتی داشته باشد:
به انسان نشان دهد که میان «داشتن اطلاعات» و «احاطه بر حقیقت» فاصله بسیار زیادی وجود دارد.
انسان ممکن است درباره خدا سخن بسیار بگوید، اما سخن گفتن درباره خدا با شناخت واقعی قدرت و صفات او یکسان نیست.
ممکن است کسی بگوید خدا قادر است، اما در عمل خدا را در حد موجودی محدود تصور کند.
ممکن است بگوید خدا عالم به غیب است، اما در زندگی خود طوری رفتار کند که گویی خدا فقط ناظر بخشی از جهان است.
ممکن است بگوید خدا زنده است، اما در تصور او خدا مانند موجودی باشد که زمانی جهان را آفریده و سپس آن را به حال خود رها کرده است.
در حالی که اگر خداوند حقیقتاً «حی» و «قیوم» باشد، مسئله بسیار عمیقتر از یک اعتقاد لفظی خواهد بود.
۹. ایمان به قرآن با ایمان به آیات قرآن تفاوت دارد
از اینجا میتوان به تفاوت مهمی میان ایمان به قرآن و ایمان به آیات قرآن رسید.
ممکن است انسان بگوید:
«من به قرآن ایمان دارم.»
اما این جمله بهتنهایی نشان نمیدهد که او به تمام آنچه قرآن درباره خداوند، قدرت او، علم او، نظارت او بر جهان و رابطه او با انسان بیان میکند، ایمان عملی و معرفتی دارد.
ایمان به قرآن در یک سطح میتواند پذیرش این گزاره باشد که:
این کتاب از جانب خداست.
اما ایمان به آیات، در سطحی عمیقتر، یعنی انسان محتوای آنچه را درباره خداوند میگوید جدی بگیرد.
اگر قرآن میگوید خداوند عالم است، باید درک کنیم که این علم محدود به گذشته نیست.
اگر میگوید خداوند حی است، باید بدانیم که خداوند مانند موجودی مرده یا غایب نیست.
اگر میگوید خداوند ناظر است، باید بفهمیم که انسان در جهانی بیصاحب و رهاشده زندگی نمیکند.
اگر میگوید خداوند قادر است، نباید قدرت او را به تواناییهایی که عقل محدود انسان تصور میکند محدود کنیم.
در این معنا، ایمان واقعی فقط ایمان به وجود یک کتاب نیست؛ ایمان به حقیقتهایی است که آن کتاب درباره خداوند بیان میکند.
۱۰. رسولی از جنس بشر و جهانی تحت نظارت خدا
اینجا دوباره مسئله رسول اهمیت پیدا میکند.
اگر خداوند رسولی را از میان بشر بفرستد، انسان ممکن است به دلیل بشر بودن او، پیام الهی را دستکم بگیرد.
اما اگر همین بشر حامل پیامی باشد که انسان نمیتواند به تمام حقیقت آن احاطه پیدا کند، مسئله متفاوت میشود.
خداوند میتواند از طریق یک انسان، کلامی را در اختیار بشر قرار دهد و در عین حال، نشان دهد که منشأ این کلام را نباید با شخصیت مادی حامل آن یکی دانست.
پس بشر بودن رسول نهتنها مانع پیامبری نیست، بلکه میتواند بخشی از آزمون انسان باشد:
آیا انسان میتواند میان «حامل پیام» و «منشأ پیام» تفاوت بگذارد؟
۱۱. نتیجه: قرآن فقط کتابی برای دانستن نیست؛ کتابی برای شناختن جایگاه انسان است
بر اساس این نگاه، قرآن را نباید فقط مجموعهای از احکام، داستانها، اخبار و آموزههای اخلاقی دانست.
قرآن در یک سطح عمیقتر، انسان را با چند حقیقت بنیادین روبهرو میکند:
خداوند میداند و انسان محدود است.
خداوند قادر است و انسان ناتوان است.
خداوند بر آینده احاطه دارد و انسان فقط بخش کوچکی از زمان را میبیند.
خداوند میتواند حقیقتی را بیان کند که انسان نسلها درباره آن بحث کند و همچنان تمام ابعاد آن را درنیابد.
و مهمتر از همه، انسان نباید دانش محدود خود را با احاطه بر حقیقت اشتباه بگیرد.
بنابراین، اعجاز قرآن در این برداشت تنها در این نیست که انسان نمیتواند متنی همانند آن بیاورد؛ بلکه در این نیز هست که انسان در برابر کلام خدا با محدودیتهای معرفتی خود مواجه میشود.
اعجاز، از این منظر، هم نمایش قدرت خداوند است و هم نمایش مرز قدرت انسان.
خداوند میتواند کتابی قرار دهد که قرنها در میان بشر باقی بماند، نسلهای مختلف آن را بخوانند، درباره آن بحث کنند، تفسیر کنند، پرسش مطرح کنند و با این حال، همچنان ابعادی از آن برای آنان پوشیده بماند.
در چنین نگاهی، قرآن تنها چیزی نیست که انسان باید «بفهمد»؛ بلکه چیزی است که انسان باید در برابر آن اندازه واقعی فهم خود را نیز بشناسد.
و شاید یکی از عمیقترین آثار ایمان به قرآن همین باشد:
انسان از ادعای احاطه دست بردارد و بفهمد که در جهانی زندگی میکند که خداوند آن را مدیریت میکند، نه انسانی که صرفاً تصور میکند آن را میشناسد.
پس ایمان به قرآن، اگر به ایمان به آیات آن تبدیل شود، باید در نهایت به تغییری در نگاه انسان به خدا منجر شود: خدایی که غایب نیست، خواب نیست، ناآگاه نیست، جهان را رها نکرده و از آینده بیخبر نیست؛ بلکه حی، عالم، قادر و ناظر بر آفرینش است.
در این صورت، قرآن نه فقط کتابی برای مطالعه، بلکه وسیلهای برای شکستن توهم استقلال و خودبسندگی انسان و بازگرداندن او به شناخت جایگاه واقعی خویش در برابر خداوند خواهد بود.
محال بودن مهندسی معکوس قرآن
در این دیدگاه، مسئله قرآن صرفاً فهمیدن الفاظ و استخراج معانی از یک متن نیست؛ مسئله، شناخت مراد خداوند است. میان این دو تفاوتی بنیادین وجود دارد: انسان ممکن است معنایی از یک آیه بفهمد، اما این بهخودیخود ثابت نمیکند که همان معنا، مراد قطعی خداوند بوده است.
اگر قرآن کلام خداست، نمیتوان فرض کرد که انسان با ابزارهای محدود بشری بتواند تمام حقیقت نهفته در آن را مستقلاً بازسازی کند. فهم لغت، نحو، تاریخ، بلاغت و حتی جمعآوری همه آیات، در نهایت ابزارهایی برای رسیدن به معنا هستند؛ اما هیچیک بهتنهایی تضمین نمیکنند که انسان به مراد نهایی خداوند دست یافته است.
از همینجا مسئله «مهندسی معکوس قرآن» مطرح میشود.
مهندسی معکوس زمانی ممکن است که انسان بتواند از معلول به علت، و از نشانه به سازوکار تولیدکننده آن، بهطور کامل بازگردد. اما اگر قرآن دارای لایهای از معنا باشد که منشأ آن علم الهی است، انسان نمیتواند صرفاً با تحلیل محصول، تمام حقیقت تولیدکننده آن را بازسازی کند.
بنابراین، هر تفسیری که از قرآن به دست میآید، تا زمانی که پشتوانهای فراتر از برداشت انسانی نداشته باشد، تفسیر انسان از قرآن است، نه لزوماً تبیین قطعی خداوند.
قرآن اعجمی و بشر اعجمی
اینجاست که مفهوم «اعجمی بودن» اهمیت پیدا میکند.
اگر قرآن، در حقیقت الهی خود، برای بشرِ محدود و غیرالهی قابل احاطه کامل نباشد، نسبت میان قرآن و انسان را میتوان چنین صورتبندی کرد:
قرآن، کلام الهی است و بشر، دریافتکنندهای محدود از آن.
بنابراین، مشکل اصلی در این نیست که انسان به اندازه کافی کتاب نخوانده یا دانش کافی کسب نکرده است؛ مشکل در تفاوت مرتبه میان منبع معنا و دریافتکننده معنا است.
بشر میتواند درباره قرآن سخن بگوید، اما نمیتواند صرفاً با این سخن گفتن، جایگاه خداوند را اشغال کند و بگوید: «این دقیقاً همان چیزی است که خدا اراده کرده است.»
اگر چنین ادعایی بدون دلیل قطعی مطرح شود، انسان در واقع از جایگاه «مفسر» عبور کرده و خود را در جایگاه «مُخبر از مراد خدا» قرار داده است؛ و این دو مقام یکی نیستند.
آیات متشابه؛ نقطهای که انسان متوقف میشود
این مسئله در آیات متشابه آشکارتر میشود.
اگر تأویل حقیقی آیات متشابه در اختیار خداوند باشد، آنگاه انسان نمیتواند صرفاً با ترکیب کردن واژهها، مقایسه آیات و ساختن نظریههای تفسیری، ادعا کند که به تأویل قطعی رسیده است.
زیرا تأویل واقعی فقط زمانی تأویل است که به مراد واقعی خداوند برسد.
اگر انسان معنایی را از آیه استخراج کند، اما نتواند ثابت کند که همان معنا مراد خداوند است، آنچه در اختیار دارد «برداشت» است، نه «تأویل قطعی».
از این رو، مسئله اصلی در تفسیر قرآن این نیست که:
««من از این آیه چه میفهمم؟»»
بلکه سؤال اصلی این است:
««خداوند از این آیه چه اراده کرده است؟»»
و این دو سؤال را نباید با یکدیگر خلط کرد.
جایگاه رسول در این زنجیره
اگر خداوند رسول را برای ابلاغ و تبیین پیام خود فرستاده باشد، وجود رسول در نظام وحی صرفاً به معنای رساندن الفاظ قرآن نیست. رسول، حلقه اتصال میان کلام الهی و فهم انسانی است.
در این چارچوب، انسان نمیتواند رسول را کنار بگذارد و سپس ادعا کند که با مطالعه مستقل قرآن همان جایگاه تبیینی را به دست آورده است.
اگر قرار بود هر انسانی بتواند با مطالعه متن، بدون نیاز به تبیین رسول، به تمام مرادهای الهی دست یابد، اساساً مسئله ارسال رسول برای تبیین پیام الهی تا حد زیادی بیمعنا میشد.
پس در این نگاه، رسول نه رقیب قرآن، بلکه مفسر و مبیّن الهی قرآن است؛ و تفاوت اساسی میان تفسیر انسانی و تبیین رسول در همینجاست.
فتوای انسان و فتوای خدا
از اینجا میتوان به مسئله فتوا رسید.
وقتی عالمی درباره یک آیه حکم فقهی صادر میکند، باید میان دو ادعا تفاوت گذاشت:
ادعای نخست: «این برداشت من از آیه است.»
ادعای دوم: «این فتوای خداوند است.»
ادعای دوم بسیار سنگینتر از ادعای نخست است؛ زیرا دیگر صرفاً سخن از فهم انسان نیست، بلکه سخن از نسبت دادن یک حکم مشخص به خداوند است.
اگر دلیل قطعی برای این نسبت وجود نداشته باشد، نمیتوان صرفاً به دلیل دانش، شهرت یا اجتهاد مفسر، برداشت او را عین فتوای خداوند دانست.
در اینجا دقیقاً همان مرزی پدیدار میشود که میان قرآن و کتابهای تفسیری، و میان وحی و اجتهاد وجود دارد.
کتاب عالم، قرآن نیست.
فتوای عالم، لزوماً فتوای خدا نیست.
تفسیر عالم، لزوماً تأویل الهی نیست.
و فهم انسان، لزوماً مراد خداوند نیست.
ارث و زنان یتیم
در موضوع ارث و نیز در مسئله زنان یتیم، همین تمایز اهمیت پیدا میکند.
اگر آیات مربوط به این موضوعات را بتوان بهگونهای خواند که برداشتهای متعدد و متفاوتی از آنها حاصل شود، اختلاف برداشتها بهخودیخود نشان میدهد که باید میان «آنچه انسان از آیه میفهمد» و «آنچه خداوند اراده کرده» فاصله گذاشت.
در این چارچوب، اگر رسول درباره حکم الهی تبیین قطعی ارائه کرده باشد، آن تبیین جایگاهی متفاوت با اجتهاد بعدی انسانها دارد.
بنابراین، ادعای اینکه یک عالم توانسته است بدون نیاز به تبیین رسول، معنای نهایی و قطعی خداوند را از آیه استخراج کند، نیازمند دلیلی مستقل و قطعی است؛ صرفِ توانایی تفسیری برای اثبات چنین ادعایی کافی نیست.
تمثیل موسی؛ تفاوت میان شبیه حقیقت و خود حقیقت
اینجا میتوان از داستان موسی بهعنوان یک تمثیل استفاده کرد.
ساحران چیزی ساختند که در چشم مردم شبیه مار دیده میشد؛ اما آنچه موسی به اذن خدا آورد، در این روایت، حقیقتی متفاوت بود.
مسئله دقیقاً همین است:
شباهت به حقیقت، خودِ حقیقت نیست.
ممکن است یک تفسیر بسیار منسجم، علمی و حتی متقاعدکننده به نظر برسد؛ اما متقاعدکننده بودن آن، بهتنهایی ثابت نمیکند که همان مراد خداوند است.
از این منظر، ممکن است «مار»های تفسیری فراوانی ساخته شوند؛ اما ساختن چیزی شبیه مار، مساوی با تولید مار واقعی نیست.
بنابراین، اگر عالمی از مجموعهای از قواعد ادبی، اصول فقهی، روایات و برداشتهای شخصی به یک حکم برسد، نتیجه او تا زمانی که دلیل قطعی بر انتساب آن به خداوند وجود نداشته باشد، همچنان محصول فرایند انسانی است.
نتیجه نهایی
پس مسئله اصلی، ناتوانی انسان در خواندن قرآن نیست؛ مسئله، ناتوانی انسان در تضمینِ تطابق برداشت خود با مراد قطعی خداوند است.
انسان میتواند قرآن را بخواند.
میتواند درباره آن تحقیق کند.
میتواند لغات آن را بررسی کند.
میتواند ساختار نحوی و بلاغی آن را تحلیل کند.
میتواند تفاسیر مختلف را مقایسه کند.
اما هیچکدام از این امور، بهخودیخود او را به جایگاه خداوند نمیرساند تا بتواند با قطعیت بگوید:
«این همان فتوایی است که خداوند اراده کرده است.»
در این نگاه، تنها زمانی میتوان از «فتوای خدا» سخن گفت که انتساب آن به خداوند دارای حجت معتبر و قطعی باشد؛ و اگر چنین حجتی از طریق رسول ارائه شده باشد، نمیتوان آن را با برداشت شخصی مفسران همرتبه دانست.
بنابراین، مسئله قرآن این نیست که بشر هیچ معنایی از آن نمیفهمد؛ مسئله این است که فهمیدن یک معنا با دانستن مراد قطعی خداوند یکی نیست.
و دقیقاً همین تفاوت، مرز میان قرآن و تفسیر، وحی و اجتهاد، تأویل و برداشت، و فتوای خدا و فتوای انسان را تعیین میکند.
دروغسازی
دروغسازی توسط پیروان ادیان، پس از اسلام نیز ادامه یافت. برای فهم این موضوع، باید به اختلافی که پس از رحلت پیامبر اسلام میان مسلمانان شکل گرفت توجه کرد؛ اختلافی که در ابتدا بر سر زعامت و حکومت اسلامی بود و بهتدریج به شکلگیری دو جریان اصلی انجامید.
حکومت در اختیار گروهی قرار گرفت که بعدها جریان غالب اهل سنت را تشکیل داد و شیعیان در حاشیه قرار گرفتند. این اختلاف سیاسی و اعتقادی ادامه پیدا کرد و هر دو جریان، برداشت خاص خود را از آینده حکومت اسلامی داشتند.
گروه حاکم معتقد بود مسلمانان میتوانند با قدرت و جنگ، دین اسلام را در سرزمینهای مختلف گسترش دهند. در همین چارچوب، جنگها و فتوحات آغاز شد و سرزمینهای بسیاری، از جمله ایران، به قلمرو حکومت اسلامی درآمد.
در مقابل، شیعیان معتقد بودند که رهبری حکومت اسلامی باید در خاندان پیامبر باقی بماند و در نهایت، حکومت به دست آنان خواهد افتاد. آنان برای خود رهبری جداگانه در نظر گرفتند و معتقد بودند رهبری باید از نسل پیامبر ادامه پیدا کند. بنابراین، پس از درگذشت هر رهبر، فرزند او بهعنوان رهبر بعدی معرفی میشد.
از اینجا، اختلاف سیاسی میان دو جریان وارد مرحلهای تازه شد. حکومت موجود تلاش میکرد قدرت خود را حفظ کند و مانع بازگشت حکومت به خاندان پیامبر شود؛ در مقابل، شیعیان نیز امیدوار بودند روزی بتوانند حکومت را در اختیار بگیرند. بنابراین، مسئله جانشینی و رهبری، به یکی از محورهای اصلی این نزاع تبدیل شد.
در دورههای نخست، مردم پس از چند دوره حکومت خلفا، از عملکرد حکومتها ناراضی شدند. طبیعی است که در هر حکومت، بخشی از مردم پس از مدتی ناراضی شوند و خواهان تغییر حاکم شوند. در چنین شرایطی، گروهی از مسلمانان به این نتیجه رسیدند که علی برای حکومت شایستگی بیشتری دارد و میتواند حاکم مناسبی باشد.
اما این تغییر با مخالفت و درگیری روبهرو شد و سرانجام علی کشته شد و معاویه توانست حکومت خود را تثبیت کند. پس از علی، فرزندش حسن در جایگاه رهبری شیعیان قرار گرفت. معاویه با حسن پیمان صلح بست و از این طریق، توانست فعالیت سیاسی شیعیان را تا حد زیادی محدود و آنان را منفعل کند.
با این حال، مسئله حکومت همچنان برای شیعیان پایانیافته نبود. پس از درگذشت حسن، از حسین خواسته شد که رهبری را بر عهده بگیرد و در برابر حکومت موجود قرار گیرد. معاویه با استفاده از قدرت و سرکوب، این حرکت را ناکام گذاشت و حکومت خود را همچنان حفظ کرد. در نتیجه، شیعیان بیش از پیش به حاشیه رفتند، هرچند موجودیت خود را حفظ کردند.
در ادامه، الگوی رهبری موروثی در میان شیعیان تثبیت شد؛ یعنی هنگامی که یک رهبر از دنیا میرفت، فرزند او بهعنوان رهبر بعدی معرفی میشد. همین مسئله، از دید حکومت، یک نقطه آسیبپذیر محسوب میشد.
حکومت به این نتیجه رسید که اگر بتواند رهبران شیعه را از میان بردارد، ممکن است این جریان بهتدریج با بحران رهبری روبهرو شود. بهویژه اینکه در نگاه شیعیان، رهبری از میان افراد عادی انتخاب نمیشد، بلکه باید از نسل رهبر پیشین باشد. بنابراین، حذف رهبر میتوانست به معنای ایجاد خلأ در رهبری شیعه باشد.
حکومت برای مقابله با شیعیان روشهای مختلفی را به کار گرفت؛ یکی از این روشها، نزدیکشدن و مماشات با رهبران شیعه بود. دعوت از کسی که شیعیان او را امام رضا میدانند و تلاش برای وارد کردن او در ساختار حکومت، در این چارچوب قابل تفسیر است. اما این روش موفق نشد؛ زیرا امام رضا از نظر فکری و سیاسی با جریان حاکم اختلاف داشت و ادغام او در حکومت، به نتیجه مورد نظر حکومت نرسید.
پس از آن، حذف فیزیکی رهبران شیعه میتوانست راه دیگری برای حل مسئله باشد. در این نگاه، اگر رهبری که شیعیان او را از نسل پیامبر میدانستند از میان برداشته میشد و امکان ادامه نسل او نیز وجود نداشت، جریان شیعه با مشکل جدی در تعیین رهبر بعدی مواجه میشد.
در این چارچوب، وضعیت رهبر یازدهم شیعیان اهمیت پیدا میکند. بنا بر روایت مورد بحث، او در حصر خانگی قرار گرفت و ارتباط شیعیان با او محدود شد. در نتیجه، امکان فرزندآوری و معرفی فرزند او بهعنوان رهبر بعدی نیز با مشکل مواجه شد. سرانجام، رهبر یازدهم از دنیا رفت و شیعیان با مسئلهای اساسی روبهرو شدند: اگر رهبری باید از نسل رهبر پیشین باشد، اکنون رهبر بعدی چه کسی است؟
در اینجا، بر اساس دیدگاه این نوشته، بحران رهبری به یک بنبست نظری تبدیل شد. شیعیان از یک سو نمیتوانستند رهبر جدیدی را مطابق الگوی پیشین معرفی کنند و از سوی دیگر، ادامه حیات این جریان به وجود رهبر وابسته بود.
در چنین شرایطی، داستان «غیبت» شکل گرفت. بر اساس این تحلیل، ادعای وجود رهبری غایب، راهی برای عبور از خلأ رهبری بود؛ یعنی بهجای پذیرش اینکه سلسله رهبری شیعه پایان یافته است، گفته شد رهبر وجود دارد، اما از دیدهها پنهان است و در آینده ظهور خواهد کرد.
بنابراین، از منظر این نوشته، «غیبت» پاسخی به بحران جانشینی بود؛ پاسخی که امکان حفظ نظریه رهبری موروثی را فراهم کرد، بدون آنکه رهبر حاضر و قابل دسترسی وجود داشته باشد.
در نتیجه، آنچه ابتدا یک اختلاف بر سر حکومت بود، بهتدریج به اختلافی درباره مشروعیت رهبری، جانشینی و در نهایت وجود رهبر غایب تبدیل شد. این روند نشان میدهد که چگونه یک نزاع سیاسی میتواند در طول زمان، به مجموعهای از باورها و روایتهای دینی تبدیل شود.
دو گزینه روی میز خدا هست یا به رسول ارسالی ایمان بیاورند یا منتظر عذاب باشند گزینه سومی ندارد
علمای مسلمان اگر ادعا کنند میتوانند با مطالعه قرآن مفاهیم قرآن را بفهمند کاری عبث را تعقیب می کنند زیرا خداوند در کلامش ناتوانی و محال را قرار داده است علما باید بدانند که اعجاز کلامی خدا در قران جوری تنظیم شده است که دسترسی به آنها برای آن ها محال است حتی اگر همه مردم جهان دست بدست هم دهند جز ناتوانی نتیجه ای برای آن ها نخواهد داشت اگر می توانند چوب را تبدیل به مار کنند اگر می توانند دریا را بشکافند و اگر می توانند مگس خلق کنند خواهند توانست قران را هم بفهمند
ایات متشابه در قران جوری نوشته شده است که تاویل آن فقط مختص به خدا باشد و تاویل ایات متشابه بعد از خدا در اختیار رسول است و مردم جهان نمی توانند با مهندسی معکوس قران را تاویل کنند زیرا تاویل قران وقتی درست است که منتج به شناخت بشر اعجمی شود و بشر اعجمی قرآن اعجمی هست مسلم است وقتی تاویل قران بشر اعجمی باشد هر فتوایی غیر از ان باطل است
علت ناتوانی مردم در تاویل قران همین است چون مجرمین دوست دارند قران مکتب ساختگی ان ها را تایید کند دین باطل که مردم جهان ساخته اند یک مشت اوهام و خیالات است علت ناتوانی همین است زیرا مردم و خصوصا علما نمی توانند از درون قران حمایت و تایید خدا را بدست بیاورند در داستان ارث و در زنان یتیم اثبات کردم که ان چه به عنوان فتوا از ایات استخراج کرده اند تلاشی عبث بوده است در انجا نوشتم که ارث فتوای خداست که فقط رسول خواهد توانست حقیقت را بیان کند و در زنان یتیم هم فتوا توسط رسول بیان خواهد شد اگر کسی ادعا کند او فتوای خدا را توانسته توضیح دهد ساحر است و خیال می کند طنابی که انداخته و مثل مار حرکت میکند مار است اما در حقیقت فتوایی علما که به منظور واقعی خدا نسبت می دهند فتوای خدا نیست مار واقعی توسط موسی قابل تولید است کارخانه مار سازی علما سحر و دروغی بیش نیست
دروغ سازی توسط پیروان ادیان توسط مسلمانان هم ادامه یافت حقیقت ان است که بعد از رحلت پیامبر اسلام بین مسلمانان بر سر زعامت حکومت اسلامی اختلاف افتاد و نزاع بر سر حکومت اغاز شد حکومت بدست گروه مخالف افتاد و شیعه به حاشیه رانده شد این نزاع همچنان ادامه یافت حکومت وقت فکر می کرد مسلمانان با جنگ می توانند ایه ی غلبه دین اسلام را بر تمام ادیان پیاده کنند به همین خاطر جنگ را شروع کردند و کشورهای زیادی را فتح کردند از جمله ایران را
اما گروه مخالف یعنی شیعه می گفتند اسلام در نهایت توسط ما در جهان منتشر خواهند داشت به همین خاطر یک حکومت سایه تشکیل دادند انها معتقد بودند که داماد پیامبر شایستگی حکومت را دارد و تصمیم گرفتند برای خود رهبری داشته باشند وقتی یک رهبر از دنیا می رفت فرزند او را به عنوان رهبر تعیین می کردند و قصد داشتند در نهایت سربازانی را جمع کنند و گروه حاکم را نابود و حکومت اسلامی را در دست بگیرند اما حکومت حاکم هم تلاش می کرد تا گروه شیعه را در اقلیت قرار دهد و حکومت را تحویل انها ندهد بلاخره حکومت ها پس از چندی به این نتیجه رسیدند که رهبری شیعه را از بین ببرند انها متوجه شدند شیعه ها رهبری را از نسل پیامبر انتخاب می کنند و متوجه شدند در مکتب شیعه رهبر از بین افراد عادی انتخاب نمی شوند لذا گفتند اگر ما رهبر شیعه را حذف فیزیکی کنیم شیعه رهبری نخواهد داشت و بتدریج نابود خواهد شد در ابتدا مردم مسلمان پس از چند دوره حکومت سنی ها مانند ابوبکر و عمر و عثمان از این حاکمان ناراضی شدند زیرا همیشه مردم از هر حکومتی ناراضی می شوند و او را بر کنار می کنند و فرد دیگری را روی کار می اورند اینجا بود که مسلمانان ناراضی فکر کردند اگر علی را حاکم کنند بهتر است او اصلح است اما گروه مخالف جنگ راه انداختند و سر انجام علی را کشتند و معاویه حکومت خود را تثبیت کرد پس از علی پسرش را رهبر ساختند معاویه با او پیمان صلح بست و با پیمان صلح شیعه را منفعل کرد اما شیعه همچنان تلاش می کرد حکومت را بدست بگیرد به همین خاطر بود که پس از در گذشت حسن از حسین خواستند حکومت را در دست بگیرد و معاویه را بر کنار کند اما معاویه این حرکت را با ارعاب و سرکوب ناکام گذاشت و حکومت خود را تثبیت کرد سربازان بسیاری را اطراف خود جمع کرد و شیعه به انزوا رفت و تقریبا از سرنگونی مخالف ناتوان شد اما موجودیت خود را حفظ کرد وقتی پدر از دنیا می رفت پسر جانشین پدر می شد
گروه مخالف تصمیم گرفت گروه شیعه را از بین ببرد با وجود اینکه تقریبا شیعه منفعل بود اما همیشه احتمال می داد شیعه قیام کند و مردم حمایت کنند لذا گروه حاکم انواع روش ها را برای نابودی شیعه بکار برد یکی از این راه ها مماشات بود با دعوت رهبر شیعه ان چه شیعه او را امام رضا می داند و دعوت او برای ادغام در گروه حاکم می خواست شیعه را نابود کند اما موفق نشد زیرا امام رضا از نظر تفکر با گروه مخالف حاکم تفاوت نظر داشت از این نظر این ترفند گروه حاکم با شکست مواجه شد تصمیم بعدی حذف فیزیکی بود نقشه گروه حاکم این بود که با روشی مخفی رهبری شیعه را نابود کند چون می دید شیعه روش موروثی را برای رهبری انتخاب کرده است فکر می کرد اگر از تولید نسل رهبر شیعه جلوگیری کند شیعه بی رهبر خواهد شد چون ماهیت شیعه انتخاب رهبر از نسل قبلی بود مثلا اگر خدا به رهبر زنده هیچ فرزندی نمی داد شیعه نمی توانست رهبری داشته باشد ابتدا رهبر یازدهم شیعه را در حصر خانگی قرار دادند و هیچ کس از شیعیان نمی توانستند با او ملاقات کنند و با این حصر خانگی از فرزند اوری رهبر یازدهم شیعیان ممانعت کردند تا این که رهبر یازدهم شیعه از دنیا رفت و شیعه با خلا رهبری روبرو شدند به همین خاطر قصه غیبت توسط چند نفر اختراع شد زیرا شیعه با بن بست روبرو شد در مکتب شیعه رهبری وجود نداشت و شیعه متوجه شد عملا نظریه او شکست خورده است به همین خاطر این دروغ را جعل کرد
انسان چرا به رسول ایمان نمیآورد؟
باز باید این نکته را یادآوری کنم که انسان به خدا تسلیم نمیشود و به رسولی که از سوی خدا فرستاده شده ایمان نمیآورد، زیرا قدر و جایگاه خدا را بهدرستی نشناخته است. یکی از مهمترین نشانههای این نشناختن آن است که انسان نمیداند خداوند مالک جهان است؛ یعنی آنچه در جهان در گذشته وجود داشته، اکنون وجود دارد و در آینده به وجود خواهد آمد، همگی در علم خداوند است.
بنابراین، اینگونه نیست که انسانی بتواند ادعای رسالت کند و در حالی که رسول خدا نیست، خداوند اجازه دهد او بدون هیچ مانعی به این ادعا ادامه دهد. اگر کسی به رسول ایمان نیاورد، در نهایت دو حالت قابل تصور است: یا اساساً به خدا اعتقاد ندارد و وجود خدا را انکار میکند، یا شناخت و علم او نسبت به قرآن ناقص است.
خداوند ماهیت و نشانههای امور مربوط به رسالت را در قرآن بیان کرده است. برای نمونه، در آیاتی مانند «هُوَ الَّذِی...» و همچنین آیاتی که درباره «بَشَرٍ أَعْجَمِیٍّ» سخن میگویند، ویژگیهای این موضوع بیان شده است:
«إِنَّمَا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ»
و نیز:
«وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى? بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ»
بنابراین باید پرسید: اگر مردم به یک بشر اعجمی ایمان بیاورند، اما آن بشر اعجمی واقعاً رسول خدا نباشد، آیا خداوند اجازه خواهد داد کسی که رسول نیست، همچنان به عنوان رسول به کار خود ادامه دهد؟
این پرسش را میتوان از تاریخ نیز پیگیری کرد. آیا در تاریخ گذشته موردی وجود داشته است که انسانی به دروغ ادعای رسالت کرده باشد و خداوند اجازه داده باشد این ادعا استمرار پیدا کند و نام او در شمار رسولان ثبت شود؟
هنگامی که تاریخ پیامبران را بررسی میکنیم، با نامهایی مانند نوح، ابراهیم، یعقوب، اسماعیل، یوسف، اسحاق و سایر رسولان روبهرو میشویم. در این نگاه، رسولان دروغگو نبودهاند و کسانی که از جانب خدا مأموریتی داشتهاند، در ابلاغ آنچه خداوند بر عهده آنان گذاشته، راستگو بودهاند.
خداوند بر افکار و اعمال انسانها احاطه دارد
اصل دیگری که باید مورد توجه قرار گیرد این است که خداوند بر جهان و اعمال انسانها احاطه کامل دارد. بنابراین نمیتوان بهسادگی تصور کرد که انسانی بدون هیچ ارتباطی با اراده الهی، ادعای رسالت کند و خداوند نیز اجازه دهد این ادعا بهعنوان رسالت الهی در تاریخ باقی بماند.
در آیه 102 سوره بقره نیز از گروهی با عنوان «شیاطین» یاد شده است. در این برداشت، شیطان بودن آنان لزوماً به معنای دروغگویی آنان نیست؛ بلکه به این معناست که دینی که تعلیم و تبلیغ میکردند، دین حق نبوده است. بنابراین ممکن است یک شخص در بیان اعتقاد خود صادق باشد، اما آنچه تبلیغ میکند، دین حق نباشد.
از این منظر، دین حق دینی است که بشر اعجمی، یا همان «دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ»، مأمور به ابلاغ آن است.
خداوند در آیه 82 سوره نمل میفرماید:
«وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ»
نبی و رسول؛ دو جایگاه متفاوت
یکی از نکات اساسی این بحث، تفاوت میان «نبی» و «رسول» است.
در این برداشت، رسول کسی است که از جانب خدا برانگیخته میشود و با خدا ارتباط مستقیم دارد؛ اما نبی کسی است که دین رسول را برای مردم ابلاغ میکند و لزوماً ارتباط مستقیم با خدا ندارد.
به بیان دیگر، رسول مستقیماً وجود خدا را احساس میکند، در حالی که نبی وجود خدا و فرمان او را از طریق قرآن و تعلیم رسول میشناسد.
از این رو، استفاده قرآن از دو عنوان «نبی» و «رسول» را میتوان ناظر به دو منصب متفاوت دانست: رسول برای آوردن و اصلاح رسالت برانگیخته میشود و نبی وظیفه ابلاغ و تعلیم دین رسول را بر عهده دارد.
مسئله خاتمالنبیین
در اینجا مسئله «خاتمالنبیین» اهمیت پیدا میکند.
علمای مسلمان، چه در سنت شیعه و چه در سنت سنی، قرآن را برای مردم تفسیر و دین اسلام را تبلیغ میکنند. اما در عین حال، در برداشت رایج آنان، رسالت و نبوت پایان یافته است و رسول یا نبی دیگری در آینده مبعوث نخواهد شد.
اینجا یک پرسش اساسی شکل میگیرد:
اگر کسی دین خدا را برای مردم ابلاغ میکند و از مردم میخواهد به رسول خدا ایمان بیاورند، این عمل اگر «ابلاغ دین» نیست، پس چیست؟
از یک سو گفته میشود رسول و نبی دیگری وجود ندارد، اما از سوی دیگر، افرادی خود را در جایگاه ابلاغ دین اسلام قرار میدهند. در حالی که در این برداشت، کسی که وظیفه ابلاغ دین خدا را بر عهده دارد، در یکی از دو جایگاه رسول یا نبی قرار میگیرد؛ حتی اگر خود آن شخص عنوان نبی را برای خویش به کار نبرد.
عناوینی مانند «آیتالله» نیز نشان میدهد که این افراد خود را صاحب صلاحیت برای تعلیم و ابلاغ مفاهیم دینی به مردم میدانند.
آیا خاتمالنبیین به معنای پایان رسالت است؟
اگر علمای مسلمان را در جایگاه نبی قرار دهیم، آنگاه باید درباره معنای «خاتمالنبیین» دوباره اندیشید.
اگر آنان نبی هستند و قرآن را ابلاغ میکنند، پس باید پرسید چرا «خاتمالنبیین» را به معنای پایان همه ارتباطات آینده خدا با بشر و پایان رسالت میگیرند؟
از این منظر، «خاتمالنبیین» لزوماً به معنای پایان رسالت نیست؛ زیرا نبی و رسول دو جایگاه متفاوت دارند.
همچنین قرآن از انبیا اقرار گرفته است که اگر رسولی از جانب خدا بیاید، باید به او ایمان بیاورند و او را یاری کنند. بنابراین، اصل آمدن رسول در آینده نمیتواند صرفاً بر اساس یک برداشت تاریخی منتفی تلقی شود.
وظیفه انبیا در برابر رسول آینده
یاری کردن رسول نیز تنها به معنای حمایت شخصی از او نیست؛ بلکه میتواند به معنای ابلاغ رسالت او باشد.
اگر رسولی از جانب خدا فرستاده شود، انبیا موظفاند پیام خدا را به مردم برسانند و اعلام کنند که خداوند بشر اعجمی یا «دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ» را برای ابلاغ دین حق برانگیخته است.
بنابراین، تنها رسول مأمور ابلاغ نیست؛ بلکه انبیا نیز موظفاند فرمانهایی را که خداوند در قرآن بیان کرده است، به مردم ابلاغ کنند.
اگر عالمی بخشی از قرآن را بزرگنمایی کند، بخشی دیگر را کوچک جلوه دهد یا فرمانی را که در قرآن آمده نادیده بگیرد، در واقع همه آنچه را خداوند فرمان داده، ابلاغ نکرده است.
از همینرو، نبی واقعی کسی است که مطابق آیه 39سوره احزاب، در ابلاغ رسالتهای الهی از هیچکس جز خدا نترسد.
دین حق و غلبه آن بر افکار بشری
در این نگاه، خداوند اراده کرده است که دین حق در جهان شناخته شود و افکار و مکاتب بشری در برابر حقیقت قرآن سنجیده شوند.
هدف این نیست که انسانها صرفاً از یک فرهنگ انسانی به فرهنگ انسانی دیگری منتقل شوند، بلکه باید تفاوت میان علم الهی و برداشتهای انسانی آشکار شود.
قرآن باید بهعنوان منبع علم و حقیقت شناخته شود و انسانها بتوانند تفاوت میان آنچه منشأ الهی دارد و آنچه صرفاً حاصل اندیشه بشری است را تشخیص دهند.
بر این اساس، انبیای بنیاسرائیل، یعنی علمای مسلمان امروز، وظیفه دارند رسالت بشر اعجمی یا همان «دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ» را به مردم ابلاغ کنند و اعلام کنند که خداوند او را برای ابلاغ دین حق برانگیخته است.
میراث تاریخی و مانع فهم رسالت
یکی از موانعی که باعث میشود علمای مسلمان این رسالت را ابلاغ نکنند، مفاهیمی است که از گذشته به آنان به ارث رسیده است.
مسلمانان از گذشته معتقد بودهاند که خداوند اراده کرده است دین اسلام در سراسر جهان گسترش پیدا کند؛ اما چون تصور میکردند رسالت و نبوت پایان یافته است، برای تحقق این هدف به برداشتها و حدسهای انسانی روی آوردند.
در برخی دورههای تاریخی، تصور شد که استقرار دین حق باید از طریق قدرت سیاسی و نظامی مسلمانان انجام شود. همین برداشتها در مواردی به لشکرکشی و تلاش برای گسترش دین از طریق قدرت انجامید.
در حالی که اگر خداوند برای تحقق اراده خود رسول و نبی قرار داده باشد، راه تحقق این اراده باید از مسیر فرمان الهی و ابلاغ آن بگذرد، نه از حدس و گمان انسانها.
مسئله امامت
در این چارچوب، مسئله «امامت» نیز باید از نو بررسی شود.
در قرآن دو عنوان اصلی برای انجام مأموریت الهی مطرح شده است: رسول و نبی. بنابراین، این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان برای فردی که نه رسول است و نه نبی، منصبی الهی مانند امامت در نظر گرفت؟
در این برداشت، «امام» عنوان مستقلی در برابر رسول و نبی نیست، بلکه امامت مقامی است که میتواند به رسول تعلق گیرد؛ همانگونه که درباره ابراهیم از مقام امامت سخن گفته شده است.
امامت از این جهت مقامی بالاتر از صرف رسالت تلقی میشود که انسان ابتدا به رسالت برانگیخته میشود، سپس در مسیر تعلیم و آزمایشهای الهی به مرتبهای از علم میرسد که شایستگی هدایت مردم را پیدا میکند.
در مورد ابراهیم نیز میتوان این مسیر را مشاهده کرد: او ابتدا به رسالت برانگیخته شد و سپس پس از پشت سر گذاشتن آزمایشهای الهی به مقام امامت رسید.
علم به ملکوت
یکی از نشانههای رسیدن به چنین مرتبهای، شناخت ملکوت آسمانها و زمین است.
اگر انسان ملکوت جهان را نشناسد، علم او نسبت به جهان ناقص خواهد بود و علم ناقص نمیتواند مبنای کامل برای شناخت جهان و هدایت انسانها باشد.
البته نشان دادن ملکوت نیز در اختیار خداوند است و خداوند آن را در قرآن بیان کرده است. بنابراین انسان میتواند برای شناخت ملکوت به قرآن مراجعه کند؛ اما در این مسیر، نخست باید حقیقت بشر اعجمی را که خداوند برانگیخته و شرح حال و ویژگیهای او را در قرآن بیان کرده است، بشناسد.
مسیر درست ایمان: قرآن، سپس بشر اعجمی
نکته اصلی این است:
**مردم باید از روی قرآن به بشر اعجمی ایمان بیاورند.**
ابتدا باید واقعیت مفهوم بعثت بشر اعجمی در قرآن شناخته شود و سپس مسیر ایمان ادامه پیدا کند.
بنابراین مسیر درست چنین است:
**قرآن بعد شناخت بشر اعجمی بعد ایمان به رسول بعد ادامه مسیر هدایت**
نه اینکه ابتدا یک شخص یا یک سنت تاریخی پذیرفته شود و سپس قرآن مطابق آن تفسیر شود.
به بیان دیگر:
**قرآن، بعد بشر اعجمی؛ نه بشر اعجمی، بعد قرآن.**
ایمان علمای مسلمان نیز زمانی درست خواهد بود که همین مسیر را طی کنند.
مسئولیت علمای مسلمان
نکته مهم دیگر این است که علمای مسلمان ممکن است قرنها برخی مفاهیم قرآن را به شکلی متفاوت فهمیده باشند. اگر امروز بخواهند به مردم بگویند که در برداشتهای گذشته خود اشتباه کردهاند، پذیرش این مسئله برای آنان آسان نخواهد بود.
اما معیار یک عالم دینی نباید راحتی خودش یا حفظ اعتبار تاریخی باشد؛ معیار باید فرمان خدا باشد.
الگوی علمای مسلمان نباید افکار مردم جهان باشد؛ نه افکار کسانی که در گذشته قرآن را نادرست فهمیدهاند و نه افکار کسانی که امروز با اطمینان، خدا یا دین خدا را انکار میکنند.
حتی اگر فرهنگ غالب جامعه چیزی را نپذیرد، عالم دینی نباید صرفاً به دلیل فشار اجتماعی از ابلاغ آنچه حق میداند خودداری کند.
الگوی عالم مسلمان باید رسولان خدا باشند؛ رسولانی مانند ابراهیم که در اجرای فرمان خدا حاضر شد از بزرگترین وابستگیهای خود بگذرد.
بنابراین، صراط مستقیم برای عالم مسلمان، اجرای فرمان خدا و ابلاغ آن چیزی است که خداوند در قرآن بر عهده او گذاشته است.
نمیتوان هم خود را عالم مسلمان و «آیتالله» دانست، هم مدعی ابلاغ دین خدا بود، و در عین حال از ابلاغ فرمانی که در قرآن آمده است خودداری کرد.
دینی که فرمان خدا در آن نادیده گرفته شود، چگونه میتواند دین حق باشد؟
و اگر نبی وظیفه ابلاغ دین را دارد، چگونه میتواند از ابلاغ دستور خدا خودداری کند؟
در نهایت، مسئله اصلی این است که انسان باید میان میراث فکری گذشتگان و فرمان مستقیم قرآن تمایز قائل شود. اگر قرآن فرمانی را بیان کرده باشد، وظیفه نبی و عالم دینی آن است که آن را ابلاغ کند؛ حتی اگر این ابلاغ با باورهای رایج، سنتهای تاریخی یا برداشتهای پذیرفتهشده گذشته در تعارض باشد.
باز باید این نکته را یاد آوری کنم که انسان تسلیم خدا نمی شود و به رسول ارسالی خدا ایمان نمی اورد چون قدر خدا را نشناخته است از جمله این که انسان نمی داند که خدا مالک جهان است انچه در جهان در گذشته بوده است و در حال وجود دارد و در اینده هم بوجود می اید خدا از ان مطلع است اینطور نیست که انسانی ادعای رسالت کند و رسول نباشد و خدا اجازه دهد او به نوشتن ادامه دهد وقتی کسی به رسول ایمان نیاورد دلیلش دو چیز است یا به خدا اعتقاد ندارد و فکر می کند خدا وجود ندارد و یا علمش نسبت به قرآن ناقص است زیرا خدا ماهیت خود را به طور کامل در قران توضیح داده است وقتی گفته هو الذی و هم مشخصات بشر اعجمی را به طور کامل توضیح داده است انما یعلمه بشر و یا ولو نزلناه علی بعض الاعجمین
اگر مردم به رسول اعجمی ایمان بیاورند اما بشر اعجمی رسول نباشد ایا خدا اجازه خواهد داد کسی که رسول نیست به کار خود ادامه دهد این سوال هم از تاریخ قابل پرسش هست در گذشته تاریخ ایا خدا اجازه داده است که شخصی ادعای رسالت دروغین کرده باشد و خدا اجازه داده باشد نامش به عنوان رسول ثبت شده باشد ؟
وقتی تاریخ را می خوانیم تمام افرادی که ادعای رسالت کرده اند همه رسول بوده اند مانند نوح ابراهیم یعقوب و اسماعیل و یوسف و اسحاق و سایر رسولان
حتی انبیا که مامور ابلاغ رسالت یک رسول بوده اند چه رسول گذشته و چه رسول اینده همگی راستگو بوده اند علمای طول تاریخ کدام کافر بوده اند و دروغ گفته اند؟
همه ی انبیا به خدا و قران و رسول قرآن ایمان دارند
اصولا خدا روی افکار انسان ها احاطه کامل دارد و اجازه نمی دهد هیچ انسانی به دروغ ادعای رسالت و یا نبوت کند حتی انبیایی که در ایه 102 سوره بقره از ان ها تحت عنوان شیاطین نام می برد به این خاطر به انها شیطان می گوید که دین انها دین حق نیست نه این که این شیاطین دروغ بگویند از ان نظر این علمای مسلمان را شیطان می گوید که دین تبلیغی انها دین حق نیست دین حق دینی است که بشر اعجمی یا همان دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ مامور به ابلاغ ان است
آیه 82 سوره نمل
۞ وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ
همه انبیای بنی اسرائیل چه انبیای سنی و چه انبیای شیعه دینی را تبلیغ می کنند که دین برداشت شده از قران است و این دین ناقص است زیرا در تعالیم انها رسالت پایان یافته است زیرا در دین تبلیغی علمای مسلمان این نکته پیش فرض و پایه ی اصلی است که رسالت پایان یافته هست و رسول و نبی دیگری در اینده مبعوث نخواهد شد
اما همین افراد باز دین اسلام را تبلیغ می کنند کسی که یک دینی را تبلیغ می کند و از مردم درخواست می کنند به رسول گذشته ایمان بیاورند این کار ابلاغ اگر نیست پس چیست ؟
یعنی یک تناقض از یک طرف نبی و رسولی نیست از طرف دیگر خودشان را در جایگاه ابلاغ دین اسلام می دانند زیرا کسی که دین خدا را ابلاغ می کند یا رسول هست یا نبی گر چه ان مبلغ خود را نبی نداند
عناوینی چون ایت الله دلیل بر این است که کار انها ابلاغ مفاهیم دینی به مردم هست تنها اشتباهی که این علما دارند این است که نمی دانند فرق نبی و رسول چیست رسول کسی است که کم یا زیاد با خدا ملاقات می کند اما نبی دین رسول را تبلیغ می کند و با خدا ملاقاتی ندارد رسول مستقیم وجود خدا را احساس می کند اما نبی وجود خدا را از روی قران احساس می کند
این را هم بدانند که علت این که خدا در قران از دو عنوان نبی و رسول استفاده کرده است برای همین دو منصب هست از نظر خدا رسول کسی است که برانگیخته می شود تا انحرافات انبیا را اصلاح کند و انبیا کسانی هستند که دین گذشته را ابلاغ می کنند
نبیین در ابلاغ دین گذشته اشتباه می کنند زیرا دین گذشته را دین کامل فرض کرده و برانگیخته شدن رسول در اینده را منتفی می دانند
اما علت این که انبیا حاضر نمی شوند رسول جدید قران را به مردم ابلاغ کنند یکی از اصلی ترین علت ها این است که رسول با ادعای رسالت برحرف های گذشته انبیا خط بطلان می کشد
انبیا در گذشته ابلاغ کرده اند که خدا دیگر در اینده رسولی را مبعوث نخواهد کرد حال باید بر خلاف ادعای گذشته خود عمل کنند
اما خدا در قران از انبیا اقرار گرفته است که وقتی رسولی را فرستادم باید به او ایمان بیاورید و او را یاری کنید پس انبیا می توانستند از همین ایه نتیجه بگیرند که رسالت ادامه خواهد داشت اما انها از ایه 40 سوره احزاب نتیجه گرفتند رسالت پایان یافته است در حالی که از نظر خدا کلیه علمای مسلمان منصب نبیین دارند وقتی علمای مسلمان نبی باشند ان گاه خاتم النبیین به معنی پایان رسالت نیست زیرا علمای مسلمان نبی هستند و اگر خاتم النبین را قبول کنند پس چرا خودشان نبوت می کنند و قرآن را ابلاغ می کنند
یاری انبیا برای رسول تبلیغ ان رسول است یعنی انبیا وظیفه دارند و مامور هستند پیام پروردگارشان را ابلاغ کنند و به پیروان خود بگویند خدا بشر اعجمی و دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ را به عنوان رسول به سوی شما فرستاده است اگر انبیای بنی اسرائیل یا همان علمای مسلمان این مورد راابلاغ نکنند وظیفه ابلاغ رسالت های خدا را انجام نداده اند بنا براین فقط رسول مامور ابلاغ نیست بلکه علمای بنی اسرائیل یا همان علمای مسلمان هم مامور ابلاغ فرمان های خدا که در قران نوشته شده است هستند اگر چیزی از قران را بزرگنمایی کنند و ایه ای را کوچکنمایی کنند و یا نادید بگیرند در واقع فرمان خدا را ابلاغ نکرده اند انبیای واقعی کسانی هستند که طبق ایه 39 سوره احزاب در ابلاغ رسالت هایی که خدا انها را مامور به ابلاغ انها کرده است از احدی غیر از خدا نترسند و می دانند که اگر فرمان های خدا در قران را ابلاغ کنند خدا انها را یاری خواهد کرد چون خدا می خواهد دین حق را در جهان برقرار کند و همه مکتب های فکری که در جهان وجود دارد را نا کار امد و پوچ به نمایش در اورد و افکار مردم جهان را متوجه حقیقت خودش و قران و علم کند و به مردم جهان نشان دهد که قران علم است و سایر بینش ها که منشا انسانی دارند پوچ و باطل و بی اساسند
پس انبیا ی بنی اسرائیل یعنی علمای مسلمان امروز مامور ابلاغ رسالت بشر اعجمی یا همان دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ هستند و باید به مردم ابلاغ کنند این را که خدا دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ را برانگیخته است تا دین حق را در سراسر جهان بر همه ی افکار بشری غلبه دهد و افکار انسانی را پوچ و قران را حق جلوه و نمایش دهد
چیزی که مانع می شود از اینکه علمای مسلمان رسالات خدا را ابلاغ نکنند مفاهیمی است که از گذشته به میراث رسیده است
همه مسلمانان از ابتدا می دانستند که خدا اراده کرده است دین اسلام را در سراسر جهان منتشر کنند اما چون معتقد بودند رسالت و نبوت خاتمه یافته است به حدس و گمان روی اوردند گاهی فکر می کردند که استقرار دین حق توسط مسلمانان صورت خواهد گرفت
و همین باعث لشکر کشی در جهان شد زیرا می خواستند با لشکر کشی ادیان را نابود و دین اسلام را در جهان مستقر کنند
زیرا در قاموس قران دو عنوان برای انجام امر خدا وجود دارد یکی رسول دیگری نبی عنوان دیگری وجود ندارد با این استدلال اعتقاد شیعه مبنی بر شخصی که نه رسول است و نه نبی با عنوان امام اعتقادی نادرست است زیرا امام عنوانی است که به رسول متعلق است و شخصی که نه نبی باشد و نه رسول نمی تواند امام باشد امامت رسول هم به معنی داشتن صلاحیت هدایت مردم مانند امامت ابراهیم است
امامت مقامی بالاتر از رسالت است زیرا ابتدا خدا انسانی را مبعوث به رسالت می کند سپس او را تعلیم می دهد تا علم لازم را کسب کند تا بتواند امامت کند
از جمله اگر به زندگی ابراهیم دقت کنیم او ابتدا فقط رسول بود اما بعد ها از امتحانات خدا پیروز بیرون آمد و ملکوت جهان را درک کرد و این درک ملکوت جهان چیزی نبود مگر علم حقیقی در باره جهان هستی
هر کس به این مرتبه برسد شایسته مقام امامت است زیرا اگر کسی ملکوت اسمان ها و زمین را درک نکند علمش ناقص است و علم ناقص نمی تواند جهان را درست بفهمد و در رهبری مردم به آن چه حق هست اشتباه خواهد کرد
اما نشان دادن ملکوت هم کار خدا هست که البته خدا ملکوت را در قران نوشته هست اگر مردم بخواهند ملکوت را در قران بیابند می توانند . اما به شرط این که ابتدا به بشر اعجمی ای که خدا مبعوث کرده و شرح حال او را در قران دقیق و مشروح نوشته است ایمان بیاورند
نکته هادی ایناست که :
مردم باید از روی قران به بشر اعجمی ایمان بیاورند مردم باید ابتدا واقعیت مفهوم بعثت بشر اعجمی در قران را دریابند انگاه بقیه مسیر را ادامه دهند مسیر درست این گونه است قران بعد بشر اعجمی نه بشر اعجمی بعد قرآن
ایمان علمای مسلمان وقتی درست است که مسیر قرآن بعد بشر اعجمی پیموده شود.
نکته مهم در باره علمای مسلمان این است که چند قرن قرآن را اشتباه فهمیدند حالا اگر بخواهند به مردم پیروشان بگویند ما با قاطعیت به شما دروغ گفتیم این کار سختی است اما اجرای فرمان خدا اجر زیادی دارد الگوه و اسوه انبیای بنی اسرائیل یا همان علمای مسلمان نباید افکار مردم جهان باشد چه مردمی که در گذشته قران را بد فهمیدند چه مردمی که امروز با قاطعیت خدا و دین خدا را تکذیب می کنند مانند دولت هایی که با رسانه های خود القا می کنند دین اسلام ارزشی ندارد نباید علمای مسلمان تحت تاثیر فرهنگ غالب کنونی قرار بگیرند باید بدانند خدا غالب اینده است
الگوی علمای مسلمان باید رسولان باشند رسولی همچون ابراهیم که در اجرای فرمان خدا از فرزند و همسرش گذشت پس صراط مستقیم برای یک عالم مسلمان اجرای فرمان خدا هست نمی توان هم عالم مسلمان باشد هم خود را ایت الله بداند هم فرمان خدا را ابلاغ نکند این یعنی بذر پاشی در سرزمینی که حاصلی ندارد این چه دینی خواهد بود که فرمان خدا در ان نادیده گرفته شود این چه دینی خواهد بود که نبی از تبلیغ دستور خدا خودداری می کند
صراط مستقیم؛ عبور از نسخههای منسوخ و حرکت با هدایت الهی
وقتی انسان به آگاهی میرسد و درمییابد که انسانِ گذشته نمیتواند برای همیشه جایگاه هدایتکننده او را داشته باشد، تازه معنای صراط مستقیم برای او روشنتر میشود. در نگاه قرآن، هدایت الهی متناسب با نیاز و شرایط انسان در طول تاریخ ظهور پیدا میکند؛ بنابراین نباید میان حقیقت هدایت و نسخهای که برای یک دوره تاریخی ارائه شده است تفاوتی قائل نشد.
منظور این نیست که موسی، عیسی یا پیامبران دیگر در زمان خود هادی نبودهاند. برعکس، اگر آنان از سوی خدا برای هدایت مردم آمده باشند، هدایت آنان در زمان و جامعه خود دارای اعتبار بوده است. مسئله این است که اعتبار یک نسخه تاریخی را نمیتوان بدون بررسی به همه دورههای بعدی تعمیم داد.
برای مثال، یک پزشک ممکن است برای بیماری در یک مرحله از بیماری، دارویی مشخص تجویز کند. اگر وضعیت بیمار تغییر کند، همان نسخه لزوماً مناسب مرحله جدید نیست. این به معنای اشتباه بودن نسخه نخست نیست؛ بلکه به این معناست که نسخه برای شرایط مشخصی ارائه شده بود. در مسئله دین نیز میتوان میان اصل هدایت الهی و صورت تاریخی آن هدایت چنین تفاوتی را در نظر گرفت.
از این منظر، مشکل زمانی آغاز میشود که انسان به جای ادامه دادن مسیر هدایت، به نسخهای تاریخی وابسته میشود و تصور میکند همان صورت تاریخی باید بدون توجه به تغییر شرایط انسان تا ابد ادامه پیدا کند. در این حالت، انسان ممکن است به جای جستوجوی هدایت زنده الهی، به گذشته بازگردد و پاسخ مسائل امروز خود را صرفاً در برداشتها و نسخههای متعلق به گذشته جستوجو کند.
صراط مستقیم را میتوان دقیقاً در برابر چنین رویکردی فهم کرد: صراط مستقیم یعنی ادامه دادن مسیر هدایت الهی، نه متوقف شدن در نسخهای که مربوط به مرحلهای از تاریخ بوده است.
در این نگاه، قرآن جایگاه متفاوتی دارد. قرآن صرفاً یک نسخه تاریخی در کنار نسخههای پیشین نیست؛ بلکه کتابی است که هدایت آن محدود به یک دوره تاریخی نمیشود. بنابراین، اگر انسان در دورههای مختلف تاریخی با مسائل و شرایط تازهای روبهرو شود، اصل هدایت قرآن همچنان میتواند راهنمای او باشد. آنچه تغییر میکند، نیازها، شرایط و سطح فهم انسان است، نه حقیقت الهی.
به همین دلیل، من نمیگویم محمد، موسی یا عیسی در زمان خود هادی نبودهاند. بحث بر سر این است که هدایت یک دوره را نباید با هدایت همه دورههای بعدی یکسان دانست. اگر یک جامعه قرنها بعد همچنان از یک نسخه تاریخی استفاده کند، بدون اینکه بپرسد خدا برای مرحله جدید زندگی انسان چه هدایت و تبیینی قرار داده است، ممکن است در واقع به گذشته بازگشته باشد، نه اینکه در صراط مستقیم حرکت کند.
از سوی دیگر، اشتباه انسان در فهم یا عمل به هدایت، حقیقت را تغییر نمیدهد. اگر انسان از یک نسخه نادرست پیروی کند، این اشتباه باعث نمیشود حقیقت الهی نادرست شود؛ بلکه نتیجه آن، آسیب دیدن خود انسان است. همانگونه که نپذیرفتن یک حقیقت علمی، حقیقت را از بین نمیبرد، نپذیرفتن هدایت الهی نیز چیزی از حقیقت آن کم نمیکند؛ این انسان است که از آثار انتخاب خود متضرر میشود.
بنابراین باید میان سه چیز تفاوت گذاشت:
نخست، حقیقت الهی؛
حقیقتی که وابسته به خواست و برداشت انسان نیست.
دوم، نسخه تاریخی هدایت؛
هدایتی که برای انسانهای یک دوره و شرایط مشخص ارائه شده و نمیتوان بدون دلیل آن را عیناً به همه دورههای بعدی تعمیم داد.
سوم، فهم انسان از هدایت؛
برداشتهایی که ممکن است درست یا نادرست باشند و در طول تاریخ نیز دچار تغییر و خطا شوند.
بر اساس این تفکیک، صراط مستقیم نه بازگشت بیچونوچرا به گذشته است و نه ساختن یک دین جدید بر اساس خواستههای انسان. صراط مستقیم، حرکت در امتداد هدایت الهی و پرهیز از جایگزین کردن حقیقت با برداشتهای تاریخی و انسانی است.
در این چارچوب، مسئله اصلی انسان امروز این نیست که صرفاً به نام یک پیامبر یا به یک سنت تاریخی وابسته بماند؛ بلکه باید ببیند هدایت الهی برای مرحلهای که خود در آن زندگی میکند چگونه باید شناخته، فهمیده و تبیین شود.
پس اگر انسان به آگاهی برسد که نسخههای تاریخی را با خود حقیقت یکی نکند، میتواند از گذشته درس بگیرد، بدون آنکه در گذشته متوقف شود. پیامبران گذشته را میتوان هادیان زمان خود دانست، اما نباید اعتبار تاریخی هدایت آنان را با جاودانگی حقیقت الهی یکسان گرفت.
در نهایت، آنچه در صراط مستقیم اهمیت دارد، وفاداری به حقیقت و هدایت الهی است؛ نه وفاداری کورکورانه به یک نسخه تاریخی. نسخه ممکن است متعلق به یک دوره باشد، اما حقیقتی که خداوند قرار داده است، با گذشت زمان منسوخ نمیشود.
### صراط مستقیم و راه اصلاح نسلهای بشر
صراط مستقیم یعنی ایمان آوردن به رسول اعجمی؛ زیرا هنگامی که انسان به مرحلهای بالاتر از رشد و آگاهی برسد و در پرتو این علم و آگاهی تزکیه و پاک شود، روح او آمادگی لازم را برای ایمان آوردن به دستور خدا پیدا میکند.
اما در اینجا یک پرسش اساسی مطرح میشود: آیا از بین بردن نسلهای فاسد میتواند راهی برای ساختن جهانی صالح باشد؟ آیا نسلکشی میتواند باعث شود در آینده همهٔ مردم صالح شوند و دیگر فسادی در جهان باقی نماند؟
برای پاسخ به این پرسش میتوان به ماجرای قوم نوح توجه کرد. بر اساس روایت قرآن، در جریان عذاب قوم نوح، بسیاری از کسانی که در آن زمان زندگی میکردند از بین رفتند و تنها کسانی که به نوح ایمان آورده بودند نجات یافتند؛ حتی همسر و فرزند نوح نیز در شمار نجاتیافتگان نبودند. اما آیا پس از آن، نسلهای بعدی همگی مؤمن و صالح شدند؟ روشن است که صرفِ از بین رفتن یک نسل نمیتواند تضمین کند که نسلهای آینده نیز صالح باقی بمانند.
بنابراین، نمیتوان گفت با حذف انسانهای فاسد، جهان برای همیشه در اختیار انسانهای صالح قرار خواهد گرفت؛ زیرا **ایمان و صلاحیت، ژنتیکی نیست.** اگر نسلهای بعدی آموزش و آگاهی لازم را دریافت نکنند، ممکن است دوباره همان مسیر کفر، شر، ظلم و سرکشی را طی کنند.
پس راهحل چیست؟ خداوند برای ادامهٔ حیات بشر بر روی زمین چه راهی را در نظر گرفته است؟
راهحل، نسلکشی نیست؛ بلکه **آگاهی دادن و هدایت کردن انسانهاست.** البته این آگاهی دادن صرفاً به معنای گفتوگو و سخنرانی نیست. آموزش الهی نیز مانند آموزش معمول مدرسه نیست که معلم فقط مطالبی را بیان کند و انتظار داشته باشد دانشآموز با شنیدن آن مطالب تغییر کند.
انسان گاهی باید در کنار دریافت آگاهی، با پیامدهای رفتار خود نیز روبهرو شود. دردها، مشکلات و پیامدهایی که از نشوز، سرکشی و نافرمانی انسان پدید میآیند، میتوانند انسان را متوجه خطای مسیر خود کنند. زیرا صرفِ سخن گفتن، در بسیاری از موارد کافی نیست؛ انسانها همیشه به تعلیماتی که از طریق گفتوگو و سخنرانی به آنان ارائه میشود توجه نمیکنند و الزاماً از آگاهی خود پیروی نمیکنند.
در قرآن حتی نمونهای از تأثیرگذاری بر ذهن انسان از طریق سحر در آیهٔ ۱۰۲ سورهٔ بقره و در ارتباط با ملک سلیمان مطرح شده است. در آنجا شیاطین روشی را در پیش گرفتند که بر ذهن مردم اثر میگذاشت و مردم نیز در دورهای از آن پیروی کردند. بنابراین نمیتوان گفت انسانها هرگز مسیر خود را تغییر نمیدهند. انسان میتواند تحت تأثیر آموزش، شرایط و عوامل مختلف، مسیر فکری و رفتاری خود را تغییر دهد.
اما مسئلهٔ اصلی، صرفاً تغییر مسیر نیست؛ مسئله این است که **این تغییر باید به سوی صراط مستقیم باشد و بتواند در نسلهای بعدی نیز ادامه پیدا کند.**
آگاهی مطلوب، آگاهیای نیست که برای مدتی کوتاه اثر بگذارد و پس از گذشت زمان، اعتبار و اثر خود را از دست بدهد؛ بلکه باید مانند چشمهای زاینده باشد که پیوسته نسلهای بعدی را نیز سیراب کند. هدف این است که حتی اگر نتوان شر را در جهان به صفر رساند، زمینهای فراهم شود که **صالحان و مستضعفان وارث زمین شوند و اکثریت جامعه در اختیار انسانهای صالح قرار گیرد.**
اگر حکومت و مدیریت جامعه در اختیار مستکبران و نیروهای شر قرار گیرد، زمینه برای گسترش شرارت فراهم میشود و افراد شرور میتوانند دوباره اکثریت جامعه را به سوی خود بکشانند و صالحان را به اقلیت تبدیل کنند. اما اگر ادارهٔ جامعه در اختیار صالحان باشد، زمینهٔ رشد و تقویت انسانهای صالح فراهم میشود. حتی این امکان وجود دارد که برخی از افراد شرور نیز در اثر دریافت آگاهی و مشاهدهٔ نتایج رفتار خود، از شرارت فاصله بگیرند و به انسانهایی صالح تبدیل شوند.
از این رو نمیتوان گفت بعضی انسانها ذاتاً و برای همیشه شرورند و هیچ راهی برای اصلاح آنان وجود ندارد. حتی اگر برخی نظریههای روانشناسی بر نقش ژنتیک و ویژگیهای شخصیتی در رفتار انسان تأکید کنند، در نگاه قرآنی انسان نباید اسیر سرنوشت ژنتیکی خود تصور شود. انسان میتواند با دریافت تعالیم الهی، بر بسیاری از تمایلات، هیجانات و واکنشهای خود غلبه کند و آنها را مدیریت نماید.
انسان میتواند خشم و میل به انتقام را به صلح تبدیل کند؛ میتواند از سرکشی، نافرمانی و نفرت فاصله بگیرد و به آرامش، تواضع و تسلیم در برابر حق برسد. بنابراین، هدف فقط تغییر رفتار ظاهری انسان نیست؛ بلکه تغییر درونی و تزکیهٔ اوست.
امروز بشر با مشکلات متعددی روبهروست: تفرقه میان انسانها، خشکسالی، رشد جمعیت، نابسامانیهای فکری، عقیدتی و روانی و شکلگیری دوگانگیها و چنددستگیهای گسترده. در چنین شرایطی، ایمان آوردن به رسول اعجمی در این نگاه، به معنای حرکت به سوی یک آگاهی جدید و رها شدن از مجموعهای از دستهبندیها و میراثهای فکری و مذهبی است که انسانها را از یکدیگر جدا کردهاند.
یمان آوردن به رسول اعجمی یعنی انسان به مرحلهای برسد که شیعه، سنی، مسیحی، یهودی و دیگر عنوانها و مرامهای موجود را معیار نهایی حقیقت نداند، بلکه با بازگشت به تعلیم خدا، مسیر حق را جستوجو کند.
در این مرحله، تاریخ نیز باید دوباره و بهدرستی فهمیده شود؛ یعنی انسان دریابد که نسلهای گذشته چگونه از مسیر مستقیم فاصله گرفتند و چگونه انحرافهای فکری، عقیدتی و اجتماعی از نسلی به نسل دیگر منتقل شد.
بنابراین، صراط مستقیم فقط یک انتخاب فردی نیست؛ بلکه مسیری برای اصلاح مستمر انسان و جامعه است. راه خدا برای آیندهٔ بشر، حذف نسلهای خطاکار نیست؛ بلکه **افزایش آگاهی، تزکیهٔ انسان، اصلاح ساختار جامعه و فراهم کردن شرایطی است که صالحان بتوانند وارث زمین شوند.**
در این نگاه، ایمان به رسول اعجمی نقطهٔ آغاز مرحلهای از آگاهی است که باید بتواند از یک نسل به نسل دیگر منتقل شود؛ آگاهیای که انسان را از اسارت خشم، نفرت، سرکشی و تعصب رها کند و او را به سوی آرامش، تواضع، صلح و تسلیم در برابر حق هدایت نماید.
ابلاغ رسالت رسول اعجمی توسط نبیین
خداوند در قرآن، نبیین را کسانی معرفی میکند که مأمور ابلاغ رسالتهای الهی هستند:
الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ۗ وَکَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِیبًا
این آیه نشان میدهد که وظیفهٔ نبیین تنها دریافت و شناخت پیام الهی نیست؛ بلکه ابلاغ رسالات خدا به مردم نیز بر عهدهٔ آنان است. ویژگی مهم آنان نیز این است که در انجام این مأموریت، از هیچکس جز خدا نمیترسند؛ زیرا میدانند که خداوند برای آنان کافی است.
بر اساس این اصل قرآنی، اگر خداوند رسالت رسول اعجمی را برای مرحلهای از تاریخ قرار داده باشد، نبیین موظفاند آن را ابلاغ کنند؛ حتی اگر در برابر این ابلاغ، مخالفت، تمسخر یا فشار رسانهای ایجاد شود.
در این نگاه، آنچه باید در این مرحله ابلاغ شود، رسالت رسول اعجمی است؛ یعنی معرفی و تبیین مأموریتی که قرآن برای این رسول در نظر گرفته است.
نبیین باید بدانند که مخالفت با پیام خدا، هرچقدر هم از ابزارهای رسانهای و تبلیغاتی برخوردار باشد، نمیتواند در برابر ارادهٔ الهی تعیینکننده باشد. قرآن میفرماید:
یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ
بنابراین، مسئله این نیست که مخالفان چه تعداد رسانه یا چه امکاناتی در اختیار دارند؛ مسئله این است که آیا میتوانند در برابر فرمان خدا ایستادگی کنند یا خیر.
اگر رسانههای مخالف، در برابر این رسالت از تعبیرهایی مانند «مجنون» استفاده کنند یا بخواهند با تمسخر و توهین با آن مقابله کنند، این واکنش لزوماً به نتیجهای که آنان انتظار دارند منتهی نخواهد شد. قرآن بارها نشان داده است که مخالفان پیامبران با پیام الهی به مقابله برخاستهاند، اما نتیجهٔ نهایی در اختیار آنان نبوده است.
در حقیقت، انسان تا زمانی که در برابر انسانهای دیگر قرار دارد، ممکن است از قدرت رسانه، ثروت، نفوذ و تبلیغات استفاده کند؛ اما وقتی موضوع، رویارویی با امر خدا باشد، این ابزارها نمیتوانند در برابر ارادهٔ الهی تعیینکننده باشند.
خبر عظیم چیست؟
قرآن از «النَّبَإِ الْعَظِیمِ» سخن میگوید:
عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ
بنابراین، یکی از پرسشهای مهم این است که این «خبر عظیم» چیست و چه زمانی تحقق آن برای مردم آشکار میشود؟
در ادامهٔ این مسیر، آیهٔ ۸۲ سورهٔ نمل از رویدادی مهم سخن میگوید:
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لَا یُوقِنُونَ
در این آیه، خداوند از دابّة من الأرض سخن میگوید؛ موجودی از زمین که با مردم سخن میگوید و به آنان اعلام میکند که مردم به آیات خدا یقین نداشتند.
در این برداشت، دابّه همان رسول اعجمی است؛ یعنی رسول اعجمی همان موجودی است که قرآن از او با عنوان «دابّة من الأرض» یاد میکند و مأموریت او سخن گفتن با مردم دربارهٔ آیات خدا و آشکار کردن حقیقتی است که مردم نسبت به آن یقین نداشتهاند.
بنابراین، ظهور دابّه را نباید صرفاً یک حادثهٔ جداگانه دانست؛ بلکه این ظهور، با ظهور و معرفی رسول اعجمی و آغاز مأموریت او ارتباط مستقیم دارد. دابّه با مردم سخن میگوید و آنان را با آیات خدا مواجه میکند و رسول اعجمی نیز مأموریت دارد حقیقت قرآن را برای مردم تبیین کند.
نتیجهٔ نخست این ابلاغ؛ بازگشت مسلمانان به قرآن
یکی از نخستین پیامدهای چنین خبری میتواند بازگشت مسلمانان به خود قرآن و کنار گذاشتن اختلافاتی باشد که آنان را از یکدیگر جدا کرده است.
خداوند میفرماید:
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُوا
اگر مسلمانان حقیقت قرآن را بهصورت مستقیم و مشترک محور قرار دهند، طبیعی است که وابستگی به برداشتهای فرقهای و اختلافات تاریخی، جایگاه پیشین خود را از دست بدهد و توجه آنان دوباره به حبلالله معطوف شود.
قرآن نیز دربارهٔ اختلاف انسانها و نقش نبیین میفرماید:
کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ...
از این آیه میتوان فهمید که مأموریت نبیین با اختلافات میان مردم ارتباط مستقیم دارد و کتاب الهی برای داوری در همین اختلافات نازل شده است.
بنابراین، با آشکار شدن رسول اعجمی، یعنی همان دابّه، وظیفهٔ نبیین نیز میتواند وارد مرحلهای جدید شود: ابلاغ رسالت رسول اعجمی به مردم.
ایمان آوردن مردم پس از ابلاغ نبیین
نکتهٔ مهم این است که ابلاغ نبیین صرفاً برای رساندن یک خبر به مردم نیست؛ هدف این ابلاغ، فراهم شدن زمینهٔ ایمان آوردن مردم است.
نبیین باید رسالت خدا را به مردم برسانند و حقیقتی را که خداوند برای آنان آشکار کرده است، بدون ترس و ملاحظه ابلاغ کنند. پس از این ابلاغ، مردم در برابر یک پیام روشن قرار میگیرند و میتوانند نسبت به آن ایمان بیاورند.
بنابراین، ابلاغ نبیین مقدمهٔ ایمان آوردن مردم است؛ یعنی ابتدا رسالت رسول اعجمی، همان دابّه، باید به مردم معرفی و ابلاغ شود، سپس مردم نسبت به آن موضع میگیرند و کسانی که آن را میپذیرند، ایمان میآورند.
در نتیجه، دابّه، رسول اعجمی و رسالت او در این برداشت، اجزای یک رخداد واحد هستند: ظهور رسول اعجمی بهعنوان دابّة من الأرض، سخن گفتن او با مردم دربارهٔ آیات خدا، تبیین حقیقت قرآن، ابلاغ این رسالت توسط نبیین، و در پی آن ایمان آوردن مردم.
و آنگاه نقش نبیین روشن میشود: آنان باید رسالات خدا را بدون ترس از انسانها ابلاغ کنند؛ زیرا مأموریت آنان رساندن پیام الهی به مردم است و پس از این ابلاغ، زمینهٔ ایمان آوردن مردم به رسول اعجمی و رسالت او فراهم میشود.
وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ
اگر از علمای مسلمان خواسته شود فتوای خدا درباره زنان یتیم و کودکان مستضعف را بر اساس قرآن ارائه کنند، آیا میتوانند چنین فتوایی را از خود قرآن استخراج و بهطور روشن برای مردم تبیین کنند؟
آیه میفرماید:
«وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ»
در اینجا سخن از چیزی است که در «کتاب» درباره زنان یتیم برای مردم تلاوت میشود؛ اما صرف خواندن الفاظ قرآن، به معنای روشن شدن همه مفاهیم آن برای مردم نیست. بنابراین، مسئله فقط داشتن متن قرآن نیست؛ مسئله، فهم و تبیین آنچه در قرآن درباره این افراد بیان شده است نیز هست.
من، با ادعای رسالت اعجمی، فتوای خدا را درباره این موضوع به مردم اعلام میکنم و آنان را به پیروی از آن دعوت میکنم؛ زیرا اگر انسانها به جای حکم خدا، از احکام ساخته و پرداخته خود پیروی کنند، نتیجه آن میتواند دور شدن جامعه از مسیر قرآن و گرفتار شدن در پیامدهای آن باشد.
بسیاری از قوانین و احکامی که مسلمانان در طول تاریخ وضع کردهاند، لزوماً «فتوای خدا» نیستند؛ ممکن است برداشت و فتوای انسان باشند. بنابراین باید میان حکم صریح خدا و قانونی که انسانها بر اساس برداشت خود وضع کردهاند تفاوت گذاشت.
تفاوت پروندههای خانوادگی در قرآن
قرآن برای همه زنان و مردان یک حکم یکسان و بدون توجه به رفتار آنان ارائه نمیکند. پروندههای خانوادگی در قرآن متفاوتاند و برای فهم آنها باید هر مورد را با آیات مربوط به همان مورد بررسی کرد.
برای نمونه، قرآن از خانواده نوح، خانواده لوط، خانواده فرعون و دیگر خانوادهها سخن میگوید. در این نمونهها روشن میشود که همخانه بودن، همسر بودن یا فرزند یک پیامبر بودن، بهتنهایی نشاندهنده همفکری، ایمان و سلامت اخلاقی اعضای خانواده نیست.
همسر نوح و همسر لوط نمونه روشنی هستند. قرآن نشان میدهد که نزدیکی خانوادگی با یک پیامبر، مانع انحراف یک زن نمیشود. در مقابل، همسر فرعون با وجود آنکه همسر یکی از دشمنان خدا بود، در مسیر ایمان قرار میگیرد.
پس معیار قرآن، نسب و رابطه خانوادگی نیست؛ بلکه رفتار، ایمان و انتخاب خود انسان است.
آیا قانون باید میان رفتارهای متفاوت تفاوت بگذارد؟
اگر زنی در برابر فرمان خدا سرکشی کند و رفتار او در چارچوب قرآن «نشوز» تلقی شود، نمیتوان بدون بررسی رفتار او صرفاً به دلیل زن بودن، تمام حقوق و حمایتهای حقوقی را بهصورت یکسان برای او در نظر گرفت.
در اینجا باید پرسید:
اگر زن نوح و زن لوط در برابر خدا و پیامبر خود رفتار ناشایست داشتند، آیا میتوان بدون توجه به این وضعیت، همان احکام مالی و خانوادگی را که برای یک زن صالح در نظر گرفته میشود، درباره آنان نیز جاری کرد؟
این پرسش نشان میدهد که حکم حقوقی باید تابع تبیین قرآنیِ وضعیت شخص باشد، نه صرفاً عنوان «زن» یا «همسر».
بنابراین اگر قانونی بهگونهای تنظیم شود که میان زن صالح و زنی که قرآن او را ناشزه معرفی میکند هیچ تفاوتی نگذارد، لازم است آن قانون دوباره در پرتو آیات قرآن بررسی شود.
خانواده پیامبر نیز معیار ژنتیکیِ ایمان نیست
موضوع دیگری که باید به آن توجه کرد، رابطه فرزندان و والدین با یکدیگر است.
آیا صرف اینکه پسر نوح از نسل نوح بود، باید نتیجه بگیریم که ایمان و فرهنگ او نیز همانند نوح بوده است؟
قرآن درباره پسر نوح میفرماید:
«إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ»
این تعبیر نشان میدهد که رابطه خونی بهتنهایی برای تعیین جایگاه دینی انسان کافی نیست.
اگر پسر نوح از نظر ژنتیکی فرزند او بود، اما خداوند او را از «اهل» نوح نفی میکند، روشن میشود که واژه «اهل» را نمیتوان صرفاً به معنای مجموعهای از افرادی دانست که از یک نسل یا خانواده هستند.
افرادی که در یک خانه زندگی میکنند ممکن است فرهنگها، باورها و رفتارهای کاملاً متفاوتی داشته باشند. بنابراین، اهل یک خانه بودن لزوماً به معنای پیروی از یک فرهنگ و یک عقیده نیست.
از همینجا یک پیشفرض مهم باید اصلاح شود: پیامبران دارای «ژن ایمان» نیستند و ایمان از طریق خون و وراثت منتقل نمیشود.
پدر ابراهیم در قرآن در برابر توحید قرار میگیرد؛ پسر نوح نیز با وجود فرزند پیامبر بودن، مسیر دیگری انتخاب میکند؛ و در مقابل، همسر فرعون با وجود همسر بودنِ یک حاکم مخالف خدا، در مسیر ایمان قرار میگیرد.
پس اگر معیار را «ژن خوب» یا نسبت خانوادگی قرار دهیم، از معیار قرآنی فاصله گرفتهایم.
معیار را چه کسی تعیین میکند؟
انسان یا خدا؟
یک پیشفرض نادرست میتواند فهم قرآن را منحرف کند
اگر از ابتدا تصور کنیم که هر عضو خانواده پیامبر، بهطور طبیعی صاحب ایمان و اخلاق پیامبر است، هنگام مطالعه قرآن ممکن است آیات را بر اساس این پیشفرض تفسیر کنیم و در نتیجه از معنای مورد نظر قرآن دور شویم.
من، با ادعای رسالت اعجمی، بر این اساس فتوای خدا درباره زنان و دیگر پروندههای خانوادگی را برای مردم تبیین میکنم و هشدار میدهم که هیچ انسان یا قانونی نباید رفتار نادرست را با ایجاد احساس امنیت از پیامدهای قانونی، به رفتاری پایدار تبدیل کند.
اگر قانونی بهگونهای باشد که شخصی را در ادامه سرکشی و مخالفت با فرمان خدا تشویق کند، باید نسبت آن قانون با تعالیم قرآن دوباره بررسی شود.
همچنین اگر قانونی باعث شده باشد حق یک زن یا مرد به دلیل برداشت نادرست از قرآن پایمال شود، آن پرونده نیز نیازمند بازبینی است.
ضرورت بازنگری در قوانین و پروندهها
بنابراین مسئله فقط زنان ناشزه نیست.
ممکن است قوانین موجود در برخی پروندهها حق زنان را پایمال کرده باشند و در برخی پروندههای دیگر حق مردان را.
اگر برای زنی که بر اساس تبیین قرآنی مشمول نشوز است، حقوقی تعیین شده باشد که با حکم قرآن ناسازگار باشد، این مسئله باید بررسی شود.
از سوی دیگر، اگر زنان یتیم نیز به دلیل فقدان تبیین صحیح قرآن از حقوق خود محروم شده باشند، این موضوع نیز باید اصلاح شود.
پس راه اصلاح، بازگشت به خود قرآن و بررسی دوباره احکام بر اساس آیات است، نه دفاع از قوانینی صرفاً به دلیل اینکه سالها اجرا شدهاند.
مسئولیت کسانی که حکم دین را برای مردم تبیین میکنند
عالمان و کسانی که در طول تاریخ مسئول تبیین دین برای مردم بودهاند، در برابر آنچه به عنوان حکم خدا معرفی کردهاند مسئولیت دارند.
این مسئولیت فقط مربوط به حکومت فیزیکی نیست؛ بلکه هر نوع اثرگذاری گسترده بر فهم مردم از دین ــ از کتاب و رساله گرفته تا سخنرانی و آموزش عمومی ــ میتواند در شکلگیری فرهنگ دینی جامعه مؤثر باشد.
بنابراین باید پرسید:
آیا آنچه به مردم به نام حکم خدا آموزش داده شده، واقعاً از قرآن به دست آمده است، یا بخشی از آن نتیجه برداشت انسانهاست؟
اگر میان این دو تفاوتی وجود دارد، اصلاح آن ضروری است.
انتخاب میان دنیا و آخرت
در نهایت، مسئله به یک انتخاب عقلانی بازمیگردد:
اگر انسان باور دارد که آخرت وجود دارد و رضایت خدا از منافع زودگذر دنیا مهمتر است، آیا عاقلانه است که برای حفظ منافع دنیوی، در برابر حکمی که آن را فرمان خدا میداند بیتفاوت بماند؟
توبه و اصلاح، تا زمانی که انسان زنده است امکانپذیر است. هیچکس نمیداند چه زمانی مرگ او فرا میرسد؛ ممکن است امروز باشد، ممکن است فردا و ممکن است سالها بعد.
پس مسئله اصلی زمان مرگ نیست؛ مسئله این است که تا زمانی که فرصت اصلاح وجود دارد، انسان چه انتخابی میکند.
اگر به این نتیجه رسیدهایم که بخشی از قوانین و برداشتهای موجود با فتوای خدا سازگار نیست، راه عقلانی آن است که آنها را دوباره بررسی کنیم، خطاها را اصلاح کنیم و حقوقی را که در اثر برداشتهای نادرست پایمال شده است، تا حد امکان بازگردانیم.
زیرا اگر معیار، رضایت خداست، نباید حکم انسان را بر حکم خدا مقدم کرد.
### تبیین آیه ۱۲۷ سوره نساء و فتوای خدا درباره زنان
**وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدَانِ وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَىٰ بِالْقِسْطِ ۚ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِهِ عَلِیمًا ﴿۱۲۷﴾**
اگر از علمای مسلمان خواسته شود فتوای خدا درباره زنان یتیم و کودکان مستضعف را ارائه دهند، پرسش این است که آیا چنین فتوایی را در اختیار دارند یا آنچه ارائه میکنند، حاصل برداشت و اجتهاد خودشان است؟
من، با عنوان **رسول اعجمی**، فتوای خدا را درباره زنان به اطلاع مردم میرسانم تا مردم بتوانند از این تبیین پیروی کنند و از عواقب نادیده گرفتن آیات خدا و نزول عذاب در امان بمانند.
بر این اساس، قوانین و احکامی که تاکنون توسط انسانها وضع شدهاند، لزوماً فتوای خدا نیستند؛ بلکه ممکن است فتوای انسان باشند و با حکم خدا تفاوت داشته باشند.
### تفاوت پروندههای زندگی زن و شوهر
در قرآن، پروندههای زندگی زن و شوهر همیشه یکسان نیست. نمونههای آن را میتوان در داستان نوح و همسرش، لوط و همسرش، و نیز فرعون و همسر فرعون مشاهده کرد.
در پرونده نوح و لوط، این دو مرد از نظر جایگاه و رفتار خود با همسرانشان یکسان نیستند، اما همسران آنان رفتارهایی داشتهاند که قرآن آنها را نادرست معرفی میکند. در مقابل، همسر فرعون در شرایطی کاملاً متفاوت قرار دارد و با وجود همسرش، ایمان خود را حفظ میکند.
بنابراین، صرفِ همسر بودن، به این معنا نیست که زن و شوهر از نظر ایمان، اخلاق و رفتار یکساناند. هر شخص پرونده و مسئولیت مستقل خود را دارد و باید بر اساس رفتار و عملکرد خودش مورد ارزیابی قرار گیرد.
از این منظر، باید درباره قوانین مربوط به زن ناشزه نیز پرسید: آیا هر قانونی که برای یک زن وضع میشود، بدون توجه به رفتار و مسئولیت او، میتواند مطابق فتوای خدا باشد؟
برای مثال، اگر زن نوح یا زن لوط در جایگاه یک زن ناشزه قرار داشته باشند، آیا میتوان احکام مالی مربوط به یک زن صالح را بدون هیچ تفاوتی درباره آنان جاری کرد؟ این پرسش نشان میدهد که بررسی حقوق زن و شوهر بدون توجه به پرونده اخلاقی و رفتاری هر یک از آنان، میتواند به صدور احکام نادرست منجر شود.
### اهلبیت و مسئله خویشاوندی
همین مسئله درباره فرزندان، پدران، مادران و سایر خویشاوندان انسانهایی که با خدا دشمنی میکنند نیز مطرح است.
آیا پسر نوح، ژنهای نوح را در سلولهای بدن خود نداشت؟ اگر داشت، پس چرا خداوند به نوح میفرماید:
**«إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ»**
این آیه نشان میدهد که «اهل» را نمیتوان صرفاً بر اساس رابطه خونی و ژنتیکی تعریف کرد.
بنابراین، «اهلبیت» نیز لزوماً به معنای مجموعهای نیست که همه اعضای آن پاک و همعقیده باشند. یک بیت میتواند شامل افرادی باشد که در یک خانه زندگی میکنند، اما اعتقادات، افکار و رفتارهای متفاوتی دارند. صرف اینکه چند زن و مرد در یک خانه با یکدیگر زندگی یا غذا میخورند، به این معنا نیست که همه آنان از یک فرهنگ و یک اعتقاد پیروی میکنند.
پس ممکن است اهل یک بیت، از نظر فکری و اعتقادی متفاوت باشند و هر یک پرونده مستقلی در برابر خدا داشته باشند.
از این جهت، این تصور که پیامبران دارای «ژن خوب» بودهاند و همه پدران، مادران، پسران و دختران آنان نیز الزاماً موحد و دارای اخلاقی مشابه پیامبر بودهاند، با شواهد قرآنی سازگار نیست. پدر ابراهیم و پسر نوح نمونههایی هستند که نشان میدهند رابطه خانوادگی، بهتنهایی تعیینکننده ایمان و اخلاق انسان نیست.
بنابراین، اگر کسی به «اهلبیت» استناد میکند، باید ابتدا مشخص کند اعضای آن بیت چه کسانی بودهاند و آیا همه آنان از نظر ایمان و رفتار در یک جایگاه قرار داشتهاند یا خیر.
پرسش اساسی این است:
**آیا انسان باید خودش تعیین کند چه کسی درست و چه کسی نادرست است، یا معیار نهایی را باید از خدا دریافت کند؟**
یک پیشفرض نادرست میتواند انسان را در مطالعه قرآن به نتیجهای باطل برساند. اگر از ابتدا فرض کنیم که هر عضو یک خانواده مقدس، الزاماً دارای ایمان و اخلاق درست است، ممکن است بسیاری از آیات قرآن را برخلاف معنای مورد نظر آن تفسیر کنیم.
### فتوای خدا درباره زنان
من، به عنوان **رسول اعجمی**، فتوای خدا درباره زنان را به اطلاع مردم میرسانم؛ از جمله درباره زنانی که رفتارهای نادرست و ناشزه دارند.
زنی که در برابر فرمان خدا سرکشی میکند، نباید به گونهای مورد حمایت قرار گیرد که احساس امنیت کرده و به سرکشی و رفتار نادرست خود ادامه دهد. هر قانونی که نتیجه آن حمایت از رفتار ناشزه و استمرار آن باشد، از دیدگاه این تبیین با فتوای خدا ناسازگار است.
بنابراین، اگر قانونی به گونهای وضع شده باشد که زن ناشزه بتواند با اتکا به آن به رفتار خود ادامه دهد، باید آن قانون در پرتو قرآن دوباره بررسی شود.
همین مسئله درباره حقوق مردان و زنان نیز صدق میکند. قوانین نادرست ممکن است در بعضی پروندهها حق مرد را پایمال کنند و در بعضی پروندههای دیگر حق زن را.
برای نمونه، اگر بر اساس قانونی نادرست برای زن ناشزه مهریه یا نفقهای تعیین شود که با فتوای خدا درباره وضعیت او ناسازگار باشد، این قانون نیازمند بازنگری است. از سوی دیگر، اگر زنان یتیم به حقوقی که خدا برای آنان مقرر کرده دسترسی پیدا نکنند، این نیز برخلاف فتوای خدا درباره آنان خواهد بود.
### مسئولیت عالمان و اصلاح قوانین
اگر عالمان مسلمان در طول تاریخ احکامی را به نام دین ارائه کرده باشند که با فتوای خدا متفاوت باشد، مسئولیت آنان در برابر خدا باید مورد توجه قرار گیرد؛ زیرا مسئله فقط یک اشتباه علمی نیست، بلکه میتواند بر زندگی و حقوق انسانها اثر بگذارد.
از آغاز شکلگیری جوامع اسلامی، هم حکومتهای فیزیکی و قضایی وجود داشتهاند و هم نوعی حکومت معنوی از طریق رسالهها، کتابها، سخنرانیها و آموزشهای دینی شکل گرفته است. بنابراین، دیدگاههایی که از سوی عالمان دینی ارائه شدهاند، در بسیاری از موارد بر زندگی مردم و قضاوت آنان درباره یکدیگر اثر گذاشتهاند.
از این رو، کسانی که در جایگاه آموزش و تبیین دین قرار داشتهاند، در برابر خدا مسئولاند و باید پاسخ دهند که آیا آنچه به مردم آموختهاند، واقعاً فتوای خدا بوده یا برداشت خود آنان.
اکنون پرسش این است:
**آیا آخرت بهتر است یا دنیا؟**
اگر آخرت بهتر است، آیا انتخاب منافع اندک و زودگذر دنیا در برابر رضایت خدا انتخابی عاقلانه است؟
اگر انسان بهرهای از عقل داشته باشد، باید رضایت خدا را بر منافع زودگذر دنیا ترجیح دهد و تا زمانی که فرصت دارد، در احکام و قوانین خود تجدیدنظر کند.
توبه و اصلاح تا زمانی که انسان زنده است امکانپذیر است؛ اما هنگامی که لحظه مرگ فرا برسد، فرصت اصلاح و توبه پایان مییابد. هیچکس نمیداند چه زمانی خواهد مرد؛ ممکن است امروز باشد، ممکن است فردا و حتی ممکن است سالها بعد.
بنابراین، اصل مسئله این است که **نادیده گرفتن فتوای خدا کار عاقلانهای نیست**. اگر قانونی با حکم خدا ناسازگار است، باید آن را اصلاح کرد، حقوق پایمالشده زنان و مردان را بازگرداند و احکام و قوانین را بر اساس فتوای خدا مورد بازبینی قرار داد.
چکیده قرآن درباره زن و شوهر
خداوند درباره رابطه زن و شوهر، هم اختلافات و آسیبهای موجود را بیان کرده، هم راهکار ارائه داده و هم برای تنظیم این رابطه قانون مشخص کرده است. اگر بخواهیم این آموزهها را در چند اصل کلی خلاصه کنیم، میتوان گفت زندگی مطلوب زن و شوهر بر سه پایه مهم استوار است:
۱. تکهمسری
۲. کنترل عواطف و افکار، یعنی وفاداری به یکدیگر
۳. ابراز محبت
یکی از مسائلی که در این رابطه اهمیت ویژهای دارد، مسئله بخل در ابراز محبت است. قرآن میفرماید:
«وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ»
یعنی بخل در وجود انسان حاضر است و انسان ممکن است در روابط خود از بخشیدن و ابراز کردن دریغ کند.
در این زمینه، از نگاه این تبیین، یکی از مهمترین آسیبها در رفتار زن، بخل در ابراز محبت به شوهر است. ممکن است زن محبت خود را در ذهن و احساس خود داشته باشد، اما در بیان و رفتار، آن را به اندازهای که شوهر نیاز دارد آشکار نکند. در حالی که ابراز محبت زن به شوهر میتواند رابطه را تقویت کند، عشق را افزایش دهد و احساس کشش و علاقه متقابل را بیشتر کند.
تصور نادرست درباره عاطفی بودن زن
تصور رایج این است که زنها عاطفیتر از مردها هستند؛ اما عاطفی بودن الزاماً به معنای توانایی در ابراز عاطفه نیست. ممکن است انسانی احساسات زیادی داشته باشد، اما در بیان و عرضه کردن آنها ضعیف باشد.
از این منظر، یکی از مشکلات زن در زندگی مشترک میتواند همین ناتوانی یا بخل در ابراز عاطفه باشد؛ بهگونهای که گاهی رفتار او از بیرون، خودخواهانه یا مغرورانه به نظر برسد.
بنابراین، اگر هدف تحکیم رابطه زن و شوهر باشد، توجه به مسئله بخل عاطفی و اصلاح شیوه ابراز محبت اهمیت پیدا میکند.
خطای ذهنی درباره جایگاه زن و مرد
یکی از خطاهایی که ممکن است در ذهن زن شکل بگیرد، این تصور است که زن مطلوب است و مرد طالب؛ یعنی مرد را کسی بداند که وظیفهاش محبت کردن و توجه کردن است و زن را کسی بداند که صرفاً باید محبت دریافت کند.
چنین تصوری میتواند رابطه را از حالت متقابل خارج کند. مرد نیز مانند زن، انسانی است که به محبت، توجه و احساس ارزشمندی نیاز دارد.
زن و مرد، پیش از آنکه زن و شوهر باشند، انسان هستند؛ بنابراین هر دو به توجه، محبت و احساس ارزشمند بودن نیاز دارند. تفاوت ممکن است بیشتر در شیوه دریافت و ابراز این نیازها باشد، نه در اصل نیاز.
خطای تمامیتخواهی
خطای دیگری که ممکن است در زندگی مشترک ایجاد شود، تمامیتخواهی است؛ یعنی زن خواستگاری را نشانه مطلوب بودن خود تلقی کند و سپس در طول زندگی انتظار داشته باشد تمام توجه شوهر و اطرافیان متوجه او باشد.
در چنین ذهنیتی، ممکن است این تصور شکل بگیرد که:
«من کالایی ارزشمند هستم و شوهرم بدون من چیزی کم دارد.»
اگر این تصور با خودداری از ابراز محبت همراه شود، خلأ عاطفی در رابطه ایجاد میشود. شوهر ممکن است از این بیمهری رنج ببرد، اما زن اعتراض او را نوعی تخطی از تصویری بداند که در ذهن خود از جایگاه زن و مرد ساخته است.
در نتیجه، زن و شوهر ممکن است به جای شناخت نیازهای واقعی یکدیگر، بر اساس تعریفهایی رفتار کنند که با واقعیت انسانی آنها مطابقت ندارد.
زن و مرد، هر دو نیازمند محبتاند
حقیقت این است که زن و مرد هر دو به محبت، توجه و احساس ارزشمندی نیاز دارند. هیچکدام نباید تصور کند که دیگری فقط برای دادن محبت آفریده شده و خودش فقط باید محبت دریافت کند.
محبت زن به شوهر میتواند از راههای مختلفی ابراز شود: زبان، کلام، رفتار، توجه و حتی عرضه کردن وجود خویش به همسر. چنین رفتاری میتواند به شوهر احساس مهم بودن، پذیرفته شدن و ارزشمند بودن بدهد.
زن در زندگی مشترک میتواند شوهر را در جایگاه همسر خود مورد توجه ویژه قرار دهد. این توجه به او احساس مفید بودن و مهم بودن میدهد؛ همانگونه که توجه و محبت پدر و مادر در دوران کودکی، به کودک احساس هویت و ارزشمندی میدهد و زمینه رشد عاطفی او را فراهم میکند.
در بزرگسالی نیز همسر یکی از مهمترین افرادی است که میتواند در شکلگیری و تقویت این احساس نقش داشته باشد.
وقتی شوهر احساس کند همسرش او را مهم، معتبر و ارزشمند میداند، ممکن است بسیاری از فشارها و سختیهای زندگی برای او قابل تحملتر شود. برعکس، اگر در مهمترین رابطه عاطفی زندگی خود با بیمهری مواجه شود، حتی شرایط مطلوب بیرونی نیز ممکن است برای او آرامشبخش نباشد.
ریشه بسیاری از مشکلات: ناآگاهی
در اینجا مسئله مهم دیگری مطرح میشود: آگاهی.
آگاهی صرفاً به معنای خواندن کتابهای فراوان نیست. اگر انسان مطالب نادرست و باطل را بیاموزد، افزایش اطلاعات الزاماً به معنای افزایش آگاهی حقیقی نیست؛ بلکه ممکن است او را از حقیقت دورتر کند.
آموزش نادرست، ذهنیت نادرست ایجاد میکند و ذهنیت نادرست میتواند به رفتار نادرست منجر شود. رفتار نادرست نیز زندگی خانوادگی را دچار آشفتگی میکند.
بنابراین، اصلاح زندگی خانوادگی را باید از اصلاح آگاهی آغاز کرد؛ زیرا انسان بر اساس آنچه آموخته و در ذهن خود پذیرفته است، رفتار میکند.
«وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ»
در آیه ۱۲۷ سوره نساء، پس از طرح مسئله زنان، عبارت زیر آمده است:
«وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ»
در این تبیین، منظور از «الکتاب» در این عبارت، قرآن اعجمی است؛ یعنی قرآن عربی که مفاهیم آن برای مخاطب به زبان اعجمی بیان و تبیین میشود.
بر اساس این دیدگاه، خداوند قرآن عربی را به بشر اعجمی سپرده است تا مفاهیم و مقاصد آن برای مخاطبان روشن شود. بنابراین، آنچه در این مرحله از سوی رسول اعجمی تبیین میشود، صرفاً یک ترجمه یا برداشت شخصی از قرآن نیست؛ بلکه تلاشی برای آشکار کردن حقیقت و معنای قرآن عربی برای انسان معاصر است.
از این منظر، مسئله زن و شوهر نیز صرفاً یک موضوع اجتماعی یا خانوادگی نیست؛ بلکه بخشی از همان تعالیمی است که برای اصلاح آگاهی انسان و در نتیجه اصلاح رفتار او در زندگی ارائه میشود.
پس برای اصلاح رابطه زن و شوهر، تنها وضع قانون کافی نیست؛ آگاهی صحیح از حقیقت رابطه زن و مرد و شناخت نیازهای عاطفی هر دو نیز ضروری است.
و اینجاست که پیوند میان مسئله زنان در آیه ۱۲۷ سوره نساء و عبارت «وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ» اهمیت پیدا میکند.
وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ
منظور از «کتاب» در آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء، قرآن اعجمی است. خداوند قرآن عربی را بر من، که بشر اعجمی هستم، نازل کرده است و آنچه من تفسیر میکنم، حقیقت و اصل قرآن است.
من در اینجا دربارهٔ زندگی انسان روشنگری میکنم. بیشترین چیزی که انسان در آن مبتلاست، زندگی خانوادگی و، در درجهٔ اول، روابط میان زن و شوهر است؛ زیرا زن و شوهر دو انسانی هستند که بیشترین اختلاف را با یکدیگر دارند. خداوند نسبت به این مسئله عنایت ویژهای دارد و راهنمایی او میتواند نجاتبخش زندگیها باشد.
خداوند هم اختلافات را بیان کرده، هم راهکار ارائه داده و هم قانون معین کرده است.
چکیدهٔ قرآن دربارهٔ زن و شوهر، برای اینکه زندگی مطلوبی داشته باشند، در چند مورد خلاصه میشود:
۱. تکهمسری
۲. کنترل عواطف و افکار، یعنی وفاداری به یکدیگر
۳. ابراز محبت
خداوند خبر میدهد که انسان در ابراز محبت بخیل است و بخل میورزد. در این زمینه، بیشترین انتقاد متوجه زن است. انتقاد خداوند این است که زنها در محبت کردن بخل میورزند و نمیدانند که محبت کردن زن به شوهر، باعث تقویت رابطه، افزایش عشق و ایجاد کشش و میل بیشتر شوهر نسبت به زن میشود.
اعتقاد رایج این است که زنها عاطفیتر هستند؛ اما در واقعیت، مسئله میتواند وارونه باشد. زنها در خرج کردن عاطفه ضعیف و ناتوان هستند و مردها بیشترین عواطف خود را خرج میکنند. زنها گاهی آنقدر در ابراز عواطف ضعیف هستند که ممکن است خودخواه و مغرور به نظر برسند.
بنابراین، برای تحکیم روابط میان زن و شوهر، درمان بخل زن در ابراز محبت ضروری است.
زن معمولاً یک اشتباه را مرتکب میشود و آن این است که خود را مطلوب و مرد را طالب میداند؛ مرد را محبتکننده و خود را محقِ دریافت محبت میداند؛ مانند اربابی که نوکر را موظف به کار میداند.
این یک اشتباه مهلک است؛ زیرا مرد نیز نیاز زیادی دارد که به او محبت شود، به او توجه شود و کرامت انسانی او مورد ستایش قرار گیرد.
اشتباه دیگر زن، تمامیتخواهی اوست. او خواستگاری را به معنای مطلوب بودن خود تلقی میکند و در طول زندگی، همهٔ توجه شوهر و اطرافیان را برای خود میخواهد و حتی فرزندان را نیز به نفع خود مصادره میکند.
در اندیشهٔ اشتباه زن، این فکر غلط وجود دارد که «من یک مروارید و کالای ارزشمند هستم و شوهرم بدون من فقیر و بیهویت است.» به همین خاطر، وقتی زن مهر و محبت خود را ابراز نمیکند و عواطف مورد نیاز شوهر را خالی نگه میدارد، شوهر از این بیمهری آشفته میشود. اما زن اعتراض شوهر را تخطی از افکار و تصورات خود تلقی میکند؛ زیرا در ذهن او، تصویری شکل گرفته که خودش را ارزشمندتر از شوهر میداند.
زن بر اساس این تصور، تعاریفی برای خود و شوهر تدوین کرده است که با حقیقت مطابقت ندارد. او نمیداند که زن و مرد، پیش از هر چیز، انسان هستند و هر دو به توجه، محبت و احساس ارزشمندی نیاز دارند و هر دو با دریافت محبت و توجه، به آرامش میرسند.
اینگونه نیست که مرد نیازی به توجه و محبت نداشته باشد؛ بلکه نوع توجه و محبت ممکن است متفاوت باشد. زن با عرضه کردن خود به شوهر محبت میکند. وقتی زن با زبان، کلام، رفتار و بدن خود را به شوهر عرضه میکند، به او احساس ارزشمند بودن میدهد.
زن، در درجهٔ اول، باید شوهر را بر دیگران مقدم بدارد. با این کار، شوهر احساس مفید بودن و مهم بودن دریافت میکند؛ همانگونه که در دوران طفولیت، مهربانی و توجه پدر و مادر به کودک، به او هویت میدهد و باعث رشد عواطف او میشود.
در زندگی بزرگسالی، زن یکی از مهمترین افرادی است که میتواند چنین رشدی را در شوهر ایجاد کند. وقتی شوهر احساس کند که همسرش او را مهم و معتبر میداند، بسیاری از گرفتاریهای زندگی در نظرش کمرنگ و ضعیف میشوند.
حتی اگر همهٔ دنیا سیاه، تند و خشن باشند، توجه زن میتواند باعث شود شوهر احساس کند قادر است همهٔ این خشونتها را تحمل کند. اما اگر همهٔ دنیا به نفع او باشد، بیمهری زن میتواند باعث شود همهچیز را ترسناک ببیند.
خلأ موجود، عدم آگاهی است. آگاهی به معنای داشتن علم حقیقی است. اگر انسان صد کتاب غلط و باطل بخواند، این به معنای آگاه شدن نیست؛ بلکه ممکن است به معنای گمراه شدن باشد.
کتاب غلط باعث میشود زن آموزش غلط ببیند و آموزش غلط نیز باعث رفتار غلط میشود. رفتار غلط، زندگی را آشفته میکند. بنابراین، اصلاح زندگی خانوادگی از اصلاح آگاهی آغاز میشود؛ زیرا انسان بر اساس آنچه آموخته و در ذهن خود پذیرفته است، رفتار میکند.
در یک زندگی سالم قرآنی مرد و زن احکامی دارند که رعایت آن نشانه ایمان هست اگر شخصی را دیدید که احکام قرآن را رعایت نمی کند بدانید که او کافر است حتی اگر بعضی از قوانین را رعایت کند یک زن که احکام مربوط به زنان را تمام و کمال رعایت نمی کند و یک مرد
یک عالم مسلمان که تسلیم بی قید و شرط قرآن نیست و مسئولیت ابلاغ قرآن را انجام نمیدهد کافر است
جرا ابلیس در مجموعه کافران دسته بندی شد آیا به خدا اعتقاد نداشت آیا روز قیامت را انکار می کرد
پس ایمان مورد پذیرش خدا ایمان کامل است و ایمان کامل اجرای کامل همه قرآن هست
بدترین کار استفاده از قرآن برای کاسبی است بدتر از آن زبان را طوری حرکت دهید که قرآن را از جایگاهی که دارد تغییر دهی
آیاتی که به نفعت هست را بزرگ کنید و آیات مخالف خودت را یا سرسری ازش بگذری و یا کلا نادیده بگیری
وقتی خدا می گوید مرد بر زن قوام هست یعنی همه مردان بر همه زنان برترند اما این برتری به صورت مطلق نیست خدا چیزی را می گوید که حق هست پس آن جایی که زن برتر از مرد است چیست
لذا بحث قوام بودن مرد در امر ازدواج است نه در جاهای دیگر جاهای دیگر اصل شایسته سالاری حاکم است یک دختر مستعد قوام است بر یک پسر غیر مستعد
وقتی مثلاً برای کاری قد بلندی شرط است وقتی هوش و استعداد تحصیلی شرط است اینجا نه مرد بر زن قوام هست نه زن بر مرد
اما در داستان ازدواج مرد بر زن قوام هست پس این آیه توصیف ازدواج هست و قوام بودن مرد در همه ارکان اجتماع منظور نظر خدا نیست و پیش کشیدن نفقه به این معنی هست که خدا به ما می گوید منظور از اینکه گفتم مرد بر زن قوام هست منظورم آن زن و مردی هست که با هم ازدواج کرده اند نه هر زن و مردی
مثلاً سارا و دارا با هم ازدواج کرده اند پس دارا بر سارا قوام هست اما پدر سارا بر سارا قوام نیست
خدا پرونده ای به نام ازدواج را گشوده است و می گوید فتوای من این است که در داستان ازدواج مرد دست برتر را دارد چون رابطه ای که دارا با سارا دارد سارا با مردای دیگر ندارد و آن رابطه همخوابگی است در همخوابگی دارا برتر است از سارا
اما اشتباه مردم ابن است که عمومیت به داستان دادهاند
از کجا می فهمیم که ماجرای مطرح شده مربوط به ازدواج است جون نفقه مطرح شده است و نفقه وقتی کنار رجال و نسا قرار بگیرد آنگاه کاربردش فقط در ازدواج است نفقه با حقوق فرق می کند جون حقوق در قبال کار است اما نفقه در قبال زندگی است همانطور که مهریه در قبال ازدواج مرد به زن می پردازد
پس منظورش از قوام بودن فاعل بودن مرد هنگام همخوابگی و مفعول بودن زن هنگام همخوابگی هست
این هم فتوایی بود که علمای مسلمان نیاز داشتند و خداوند بر زبان و قلم من جاری کرد تا نشانه ای باشد بر نازل شدن قرآن عربی بر من که بشر اعجمی هستم
اما اگر علما یا تبیین به من که رسول هستم ایمان نیاورند آخرت خود را به بهای اندک فروخته اند
آیه 34 سوره نساء
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ ۚ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ ۚ وَاللَّاتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ ۖ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلًا ۗ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیًّا کَبِیرًا
مردان بر زنان در داستان ازدواج ولایت دارند زیرا اصل ازدواج رابطه جنسی است و در رابطه جنسی مرد تمام رابطه را بر عهده دارد و اگر مرد رابطه را قطع کند از دست زن کاری بر نمی اید و اگر رابطه جنسی باشد زندگی بدرستی ادامه میابد زیرا رابطه جنسی ایجاد الفت بین زن و مرد می کند پس بازنویسی ایه 34 نسا این می شود خداوند در داستان ازدواج - نه در بخش های دیگر زندگی - مرد را بر زن برتری داده است و در داستان های دیگر زندگی اصل شایسته سالاری و توانمندی برقرار است خدا در ایه 34 نسا زندگی سالم را توضیح می دهد و آن این است که وقتی که مرد مومن که پایبند اخلاق است و هیچ زن دیگری را در فکر خود راه نمی دهد بر زن لازم است تا رفتاری شایسته با شوهر خود در پیش بگیرد پس گر چه رابطه جنسی مهم است اما زندگی انسان تفاوت هایی با سایر جانداران دارد جانداران دیگر رابطه جنسی ای شبیه انسان دارند اما قوانین اخلاقی فقط مخصوص انسان است تفاوت انسان با حیوان در قوانین اخلاقی ای است که خداوند برای انسان تعیین کرده است
رفتار زن با شوهر باید طبق ایه 34 نسا باشد و ان بزرگ شمردن شوهرش است چه در گفتگو های خصوصی و چه در بین مردم شوهر باید به این مطلب توجه کند اگر زن او را تحقیر می کند چه در زندگی خصوصی و چه در اجتماع این زن ناشزه است ناشزه بودن زن ربطی به رابطه جنسی ندارد یک زن ممکن است با رابطه جنسی موافق باشد و خللی در رابطه جنسی وجود نداشته باشد اما شوهرش را تحقیر کند و گفتگوهای خصوصی با شوهر و اخلاق خصوصی شوهر را به صورتی در بین مردم انتشار دهد که شوهر مضحکه مردم قرار بگیرد چنین زنی ناشزه هست و اگر زن شوهرش را گرامی و بزرگ بداند و او را از همه مردم بالاتر و از شوهر در اجتماع تعریف و تمجید کند این زن ناشزه نیست اگر خانه را ترک کند اگر به دادگاه مراجعه کند و پرونده زشت برای شوهرش به دادگاه اراِئه بدهد این زن ناشزه هست
تاثیر رفتار زن در قبال شوهر تاثیر مستقیمی بر زندگی شوهر دارد در حالتی که زن طبق دستور قران عمل کند باعث امنیت روانی شوهر شده و انگیزه کار و تلاش در او تقویت می شود و همچنین باعث تقویت قوای جنسی شوهرش می شود و کمیت و کیفیت رابطه جنسی افزایش میابد اما اگر دستورات قران را انجام ندهد و شوهرش را تحقیر کند باعث به هم خوردن تعادل روحی شوهر شده و انرژی و امید و انگیزه در او می میرد و باعث می شود قوای جنسی مرد از نظر کمیت و کیفیت تحلیل رود
زن ناشزه درمان دارد اما درمان او وقتی واقعا امکان دارد که سایر نیروهای اجتماع به کمک شوهر بیایند از جمله مردم به سطح بالای آگاهی برسند و ناشزه بودن زن را تشخیص دهند اما اکنون به علت جهل مردم زن ناشزه را به عنوان مورد ظلم واقع شده تلقی می کنند و شوهرش را مستبد و ستمگر لذا به حمایت از زن ناشزه بر پا می خیزند و درمان زن ناشزه توسط شوهر را غیر ممکن می سازند درمان زن ناشزه توسط شوهر سه راه است اول موعظه و آگاهی دادن که دست از تخریب شخصیت من بردار و در منزل مرا تحقیر نکن اما چون اجتماع نا آگاه هست موعظه تاثیری ندارد زیرا تمام افراد اجتماع به حمایت از زن ناشزه اقدام کرده و اقوام سببی و نسبی شوهر و زن اقدام به حمله های کلامی و روانی و طرد شوهر می کنند و سد راه شوهر می شوند زن ناشزه می خواهد شوهر را مانند یک کارگر استخدام کند اما دل و قلب و فکر ناشزه جای دیگری است مثلا می تواند مقدس دانستن خانواده اش و اقوامش باشد به همین خاطر شوهر در زندگی با ناشزه تنها می شود زیرا ناشزه شوهر را در نزد همه زشت و نامطلوب نشان می دهد و خود را مظلوم و ستمدیده ناشزه مشکلی با رابطه جنسی ندارد و شوهر را مجبور می کند به صورت منظم با او رابطه داشته باشد و مرد علاوه بر کارگر اقتصادی برده جنسی زن هم هست دو رفتار او باعث می شود شوهر خشمگین شود یکی بدرفتاری در خانه بصورت متناوب مکرر و همیشگی بدون کوچکترین احترام به شوهر دوم احترام کامل به همه مردم دنیا و مقدس شمردن خانواده اش همدلی کامل با خانواده اش همچنین ناشزه چنین وانمود می کند که اگر من به شوهرم بدرفتاری می کنم چون لیاقت خوش رفتاری را ندارد چون شخصیت او محقر و پست است و از نظر او همه مردم دنیا از شوهر من بهترند بخصوص اعتقاد دارد مردان اقوامش مانند پدر و برادر بسیار ارزشمند هستند
در چنین شرایطی راه حل های قران برای درمان ناشزه توسط شوهرش عملا به شکست می انجامد حتی دستور تعطیلی رابطه جنسی چهار ماهه تاثیری ندارد چون ناشزه وقتی برده جنسی خود را از دست بدهد دیگر او را بی فایده برای خودش خواهد دانست و علنا او وارد عمل می شود
وقتی شوهر دستور خدا مبنی بر ترک رابطه جنسی برای درمان ناشزه را شروع می کند ناشزه با حمایت مردم و دادگاه و اقوام سببی و نسبی دو طرف جنگ تمام عیاری را علیه شوهر شروع می کند او را دیوانه و متوهم و روانی نشان خواهد داد و عدم ثبات روانی و عدم تعادل رفتاری و اخلاقی را به همه القا می کند جوری که افراد برای درمان او حتی به بستری کردن شوهر در بیمارستان روانی رضایت می دهند
کار دیگری که می تواند انجام شود این است که ناشزه منزل را ترک کرده و با همیاری خانواده های سببی و نسبی منزل جداگانه ای را تهیه می کند و برای رفع نیازهای جنسی ارتباط های مخفیانه جنسی را در پیش می گیرد خداوند مردم را که سد راه درمان ناشزه می شوند را مجازات خواهد کرد زیرا مجازات مجرمین عملی حق هست و عین عدالت است و خداوند مهربان و بخشنده با پیروان حق مهربان و بخشنده است نه با پیروان باطل زیرا خداوند برای خود سنن و قوانینی دارد که تغییری در سنت خدا رخ نخواهد داد مجازات مجرمین از سنن لایتغیر خداوند است
ناشزه کلاس خود را در بین مردم حفظ می کند و دراجتماع شخصیت مطلوبی را از خود به نمایش می گذارد و مردم را قانع می کند که اگر شوهرم مثل شما مردم بود من با او هم مثل شما رفتاری مناسب در پیش می گرفتم
این مطالب را خداوند در قران نوشته است تا مردم بدانند هر زنی که چنین رفتاری دارد زن ناشزه هست نباید مردم حرف های زن ناشزه را باور کنند زیرا خداوند این زن را ناشزه می داند مردم باید بدانند که برای تشخیص مرد شرور راه دیگری وجود دارد حرف های زن ملاک نیست رفتار گفتار و کردار مرد در دوران قبل از اردواج همچنین رفتار مرد با سایر افراد اجتماع در محیط کار را بررسی کنند به راحتی متوجه می شوند که زن ناشزه دروغ می گوید اصولا اگر مرد شرور باشد زن جرات این رفتار ها را ندارد زیرا زن وقتی ناشزه می شود که مرد به اصول اخلاقی پایبند است اگر زنی جرات بدگویی از شوهر را ندارد علتش این است که مرد شرور است و اگر زن جرات دارد از شوهرش بدگویی کند چون مرد نرم خو و اخلاقمدار است من به عنوان رسول اعجمی قران را به شما تعلیم می دهم و بر اساس آیه 200 سوره شعراء
کَذَٰلِکَ سَلَکْنَاهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ
خداوند تصمیم قاطع دارد مجرمین را تنبیه کند این تنبیه تنبیه بن بست است نه تنبیه مرگ زیرا بن بست عذاب مضاعف است در عذاب مضاعف طرف به قدری عذاب می کشد که آرزوی مرگ می کند
در یک زندگی سالم قرآنی مرد و زن احکامی دارند که رعایت آن نشانه ایمان هست اگر شخصی را دیدید که احکام قرآن را رعایت نمی کند بدانید که او کافر است حتی اگر بعضی از قوانین را رعایت کند یک زن که احکام مربوط به زنان را تمام و کمال رعایت نمی کند و یک مرد
یک عالم مسلمان که تسلیم بی قید و شرط قرآن نیست و مسئولیت ابلاغ قرآن را انجام نمیدهد کافر است
جرا ابلیس در مجموعه کافران دسته بندی شد آیا به خدا اعتقاد نداشت آیا روز قیامت را انکار می کرد
پس ایمان مورد پذیرش خدا ایمان کامل است و ایمان کامل اجرای کامل همه قرآن هست
بدترین کار استفاده از قرآن برای کاسبی است بدتر از آن زبان را طوری حرکت دهید که قرآن را از جایگاهی که دارد تغییر دهی
آیاتی که به نفعت هست را بزرگ کنید و آیات مخالف خودت را یا سرسری ازش بگذری و یا کلا نادیده بگیری
وقتی خدا می گوید مرد بر زن قوام هست یعنی همه مردان بر همه زنان برترند اما این برتری به صورت مطلق نیست خدا چیزی را می گوید که حق هست پس آن جایی که زن برتر از مرد است چیست
لذا بحث قوام بودن مرد در امر ازدواج است نه در جاهای دیگر جاهای دیگر اصل شایسته سالاری حاکم است یک دختر مستعد قوام است بر یک پسر غیر مستعد
وقتی مثلاً برای کاری قد بلندی شرط است وقتی هوش و استعداد تحصیلی شرط است اینجا نه مرد بر زن قوام هست نه زن بر مرد
اما در داستان ازدواج مرد بر زن قوام هست پس این آیه توصیف ازدواج هست و قوام بودن مرد در همه ارکان اجتماع منظور نظر خدا نیست و پیش کشیدن نفقه به این معنی هست که خدا به ما می گوید منظور از اینکه گفتم مرد بر زن قوام هست منظورم آن زن و مردی هست که با هم ازدواج کرده اند نه هر زن و مردی
مثلاً سارا و دارا با هم ازدواج کرده اند پس دارا بر سارا قوام هست اما پدر سارا بر سارا قوام نیست
خدا پرونده ای به نام ازدواج را گشوده است و می گوید فتوای من این است که در داستان ازدواج مرد دست برتر را دارد چون رابطه ای که دارا با سارا دارد سارا با مردای دیگر ندارد و آن رابطه همخوابگی است در همخوابگی دارا برتر است از سارا
اما اشتباه مردم ابن است که عمومیت به داستان دادهاند
از کجا می فهمیم که ماجرای مطرح شده مربوط به ازدواج است جون نفقه مطرح شده است و نفقه وقتی کنار رجال و نسا قرار بگیرد آنگاه کاربردش فقط در ازدواج است نفقه با حقوق فرق می کند جون حقوق در قبال کار است اما نفقه در قبال زندگی است همانطور که مهریه در قبال ازدواج مرد به زن می پردازد
پس منظورش از قوام بودن فاعل بودن مرد هنگام همخوابگی و مفعول بودن زن هنگام همخوابگی هست
این هم فتوایی بود که علمای مسلمان نیاز داشتند و خداوند بر زبان و قلم من جاری کرد تا نشانه ای باشد بر نازل شدن قرآن عربی بر من که بشر اعجمی هستم
اما اگر علما یا تبیین به من که رسول هستم ایمان نیاورند آخرت خود را به بهای اندک فروخته اند
لحن بهتر
رفتارهای غیر دینی و مسئلهٔ رابطه با زنان
قرآن در آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء و در آیات دیگر، دربارهٔ رفتارهای غیر دینی انسانها اطلاعرسانی میکند و در نگاه من، وظیفهٔ شرح و توضیح این مفاهیم به رسول اعجمی واگذار شده است. رسول اعجمی این آیات و مفاهیم قرآن را برای مردم تبیین میکند؛ اما در مقابل، بخشی از مردم بیتفاوتی و بیاعتنایی را انتخاب کردهاند.
آیات سورهٔ واقعه نیز این انتخاب را گزارش میکنند. خداوند میفرماید:
أَفَبِهَٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ ﴿٨١﴾
وَتَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ ﴿٨٢﴾
مسئله این است که شیوهٔ زندگی بسیاری از مسلمانان، در عمل بر اساس مفاهیم دینی شکل نگرفته است. انسان ممکن است خود را مسلمان بداند، اما در تصمیمها و رفتارهای روزمره، به جای آنکه مفاهیم قرآن را مبنای زندگی قرار دهد، بیشتر بر اساس افکار و برداشتهای شخصی خود عمل کند.
حتی برداشت نادرست از مفاهیم قرآن نیز میتواند از همین فاصله گرفتن از مفاهیم قرآنی ناشی شود. این مسئله را میتوان هم در برخی رفتارهای زنان و هم در برخی رفتارهای مردان مشاهده کرد.
آیهٔ ۳ سورهٔ نساء و مسئلهٔ تعدد زوجات
خداوند در آیهٔ ۳ سورهٔ نساء میفرماید:
وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامَىٰ فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَىٰ وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ ۖ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ۚ ذَٰلِکَ أَدْنَىٰ أَلَّا تَعُولُوا
یکی از نمودهای آشکار رفتارهای غیر دینی، مسئلهٔ روابط جنسی و برداشت نادرست از جایگاه زن و مرد است. در مورد زنان، مسئلهٔ پوشش معمولاً نخستین نماد ظاهری این نوع رفتارها تلقی میشود؛ اما در مورد مردان، رفتارهای جنسی میتواند نمود دیگری از همین انحراف باشد.
در جامعهای که غریزهٔ جنسی به معیار ارزشگذاری مردانه تبدیل شود، ممکن است مردان مردانگی خود را در تعداد روابط جنسی، فریب دادن زنان یا برقراری روابط متعدد جستوجو کنند و حتی به چنین رفتارهایی افتخار کنند. در چنین فرهنگی، تعدد زوجات و صیغه نیز ممکن است بهعنوان یک امتیاز یا حتی یک فضیلت تلقی شود و این تصور شکل بگیرد که خداوند تعدد زوجات را بهعنوان امری مثبت برای مردان قرار داده است.
اما در تبیینی که من، بهعنوان رسول اعجمی، از این آیات ارائه میکنم، معنای آیه دقیقاً در جهت دیگری قرار دارد. مسئلهٔ اصلی آیه، رعایت عدالت دربارهٔ یتیمان و جلوگیری از ظلم است؛ بنابراین نمیتوان صرفاً عبارت «مَثْنَىٰ وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ» را جدا از زمینهٔ آیه برداشت کرد و آن را مجوزی برای گسترش روابط جنسی دانست.
از دیدگاه من، تمایلات جنسی افراطی و وارد شدن به روابط متعدد، چه در قالب چندهمسری، چه صیغه و متعه، و چه روابط خارج از چارچوب ازدواج، امری مذموم و نشانهٔ انحراف است. من این برداشت را در تبیین خود از فتوای خداوند دربارهٔ زنان و کودکان مستضعف آشکار میکنم و آن را مرتبط با مفاهیمی مانند «رجس» و پلیدی در قرآن میدانم.
پاکی ذهن و رفتار
از نظر این تبیین، تکهمسری روش انسانی و سالم زندگی مشترک است و افکار و تمایلات جنسی خارج از چارچوب ازدواج نیز باید مورد توجه قرار گیرد. انسان برای داشتن جامعهای سالم، تنها به کنترل رفتار ظاهری نیاز ندارد؛ بلکه باید مراقب افکار و انگیزههای درونی خود نیز باشد.
خداوند در آیهٔ ۳۶ سورهٔ فصلت میفرماید:
وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ ۖ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
بر اساس این نگاه، انسان مؤمن باید تلاش کند ذهن و روان خود را از افکار آلوده دور نگه دارد و اجازه ندهد وسوسههای شیطانی مسیر رفتار او را تعیین کنند.
بنابراین، مردی که میخواهد در پیشگاه خداوند انسانی پاک و طیب باشد، باید هم در رفتار خود به چارچوب تکهمسری پایبند باشد و هم خود را از افکار و تمایلاتی که به روابط نامشروع و رفتارهای آلوده منتهی میشوند، دور نگه دارد.
وقتی انسان از ابتدا مراقب افکار و انگیزههای خود باشد، طبیعی است که رفتارهای جنسی خارج از چارچوب نیز باید مورد توجه قرار گیرند. زنا تنها خودِ عمل نیست؛ بلکه گفتار، ارتباط و رفتارهایی که انسان را به سوی آن سوق میدهند نیز میتوانند زمینهساز فساد شوند.
پنهانکاری نیز این مشکل را پیچیدهتر میکند؛ زیرا وقتی زن یا مردی رابطهای خارج از چارچوب ازدواج را از همسر خود پنهان میکند، زندگی مشترک دیگر شفافیت لازم را نخواهد داشت.
قوام بودن مرد و مسئولیت انتخاب
از نظر این تبیین، مردان باید بدانند که در برابر انتخابهای خود مسئولاند. آنان علاوه بر اینکه بندهٔ خدا هستند و برای فلاح و رستگاری اخروی باید سالم زندگی کنند، در شکلگیری سلامت اخلاقی جامعه نیز نقش دارند.
تقوا، در این نگاه، انسان را نسبت به خداوند آگاه و مراقب میکند و به او قدرت میدهد که در برابر منکرات مقاومت کند.
در همین زمینه، خداوند در آیهٔ ۳۴ سورهٔ نساء میفرماید:
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ
در تبیین من، یکی از وجوه قوام بودن مرد، مسئولیت او در آغاز کردن یا متوقف کردن رابطهٔ جنسی است. به این معنا که حتی اگر زنی درخواست رابطهای نامشروع داشته باشد، این مرد است که میتواند با پذیرش یا رد آن، در شکلگیری آن رابطه نقش تعیینکننده داشته باشد.
این برداشت را نباید به معنای برتری مطلق مردان در همهٔ تواناییها دانست؛ زیرا از نظر مالی، عقلی و دیگر توانمندیها، زنان بسیاری وجود دارند که از مردان توانمندترند. بنابراین، در این تبیین، قوام بودن مرد به معنای برتری همهجانبهٔ او نیست، بلکه به حوزهای مشخص از مسئولیت و رابطه مربوط میشود.
داستان یوسف و زلیخا
در داستان یوسف نیز میتوان این مسئله را مشاهده کرد. با اینکه زلیخا خواستار رابطه بود، رابطهٔ جنسی میان آنان واقع نشد. در تبیین من، این ماجرا نشان میدهد که صرفِ خواست یک زن برای ایجاد رابطه کافی نیست و مرد نیز در پذیرش یا رد رابطه نقش اساسی دارد.
بنابراین، اگر مرد نخواهد وارد رابطه شود، رابطه شکل نمیگیرد. از این منظر، قوام بودن مرد در رابطهٔ جنسی، به مسئولیت و قدرت انتخاب او در برابر چنین موقعیتهایی مربوط میشود.
ایمان، عقل و شرافت انسانی
در کنار بحث ایمان، باید عقل، شعور و شرافت انسانی را نیز در نظر گرفت. ممکن است انسانی خود را مؤمن نداند و ایمان محرک اصلی رفتار او نباشد، اما عقل، خرد، شرافت و شعور انسانی در او شکل گرفته باشد.
چنین انسانی میفهمد که یک زن نیز دارای خانواده، همسر، پدر، برادر و فرزند است و انسانیت حکم میکند که بدون دلیل و بدون رابطهٔ مشروع، وارد حریم زندگی او نشود. حتی اگر ارتباطی به مرحلهٔ عمل نرسد، درگیر شدن ذهنی و عاطفی با زنی که همسر انسان نیست نیز میتواند با همین اصل اخلاقی در تعارض قرار گیرد.
اما گستاخی زمانی آشکارتر میشود که مرد با وجود آگاهی از حضور همسر و محارم آن زن، همچنان برای ایجاد ارتباط دیداری، گفتاری یا عاطفی با او اقدام کند. در چنین وضعیتی، حریم و جایگاه دیگران نادیده گرفته میشود و این رفتار از نظر من با مفهوم «رجس» و پلیدی که در قرآن آمده، ارتباط پیدا میکند.
بیدینی و کنار گذاشتن اصول انسانی
مشکل جامعه فقط این نیست که برخی مردان دستورات دینی را کنار گذاشتهاند. مسئلهٔ عمیقتر این است که در مواردی حتی اصول اولیهٔ شرف، انسانیت، عقل و شعور نیز نادیده گرفته میشود.
اگر مردی بداند که یک زن یا یک مرد دیگر ضعیفتر است و از این ضعف برای تجاوز به حریم او استفاده کند، مسئله دیگر فقط فاصله گرفتن از یک حکم دینی نیست؛ بلکه فاصله گرفتن از ابتداییترین اصول انسانی است.
بنابراین، درد جامعه تنها بیدینی نیست؛ بلکه فاصله گرفتن از مسیری است که عقل، شرافت و انسانیت نیز انسان را به آن دعوت میکنند. این فاصله گرفتن، جامعه را بیشتر به سوی ظلمت میبرد.
مسئلهٔ زن منحرف و برداشت نادرست مردان
در مورد زنی که به همسر خود احترام نمیگذارد و همزمان وارد روابط جنسی خارج از چارچوب میشود، از نظر این تبیین، نزدیک شدن مردان دیگر به او یا عبور از حریم همسرش، رفتاری در جهت تقویت فساد است.
مرد نباید توجه یک زن منحرف را نشانهٔ خاص بودن یا جذابیت خود بداند. برخی مردان ممکن است ارزش و اعتمادبهنفس خود را به میزان توجه زنان به خود وابسته کنند. در نتیجه، وقتی زنان پاک به آنان توجه نمیکنند، احساس شکست کنند؛ اما هنگامی که زنی با رفتارهای نادرست به آنان توجه میکند، این توجه را نشانهٔ جذابیت خود بدانند.
این تحلیل، از نظر من، نادرست است.
توجه یک زن به یک مرد الزاماً به معنای جذاب دانستن آن مرد نیست. ممکن است علت این توجه، نیاز خود زن به جلب توجه، ایجاد هویت یا تأمین احساس ارزشمندی باشد. در چنین شرایطی، زن و مرد میتوانند وارد یک چرخهٔ متقابل شوند؛ زن از توجه مردان برای تأیید خود استفاده کند و مرد نیز از توجه زن برای تأیید جذابیت خود.
در این حالت، هر دو طرف ممکن است رفتار دیگری را اشتباه تفسیر کنند.
مرد تصور میکند این زن به دلیل جذابیت او به وی توجه کرده است و زن نیز ممکن است توجه مرد را دلیلی بر جذابیت خود بداند. در حالی که علت اصلی این ارتباط میتواند همان نیاز متقابل به جلب توجه باشد.
بنابراین، مردان نباید هر نوع توجه یک زن را نشانهٔ جذابیت خود تلقی کنند. در نگاه من، مرد باید بتواند با کرامت از چنین موقعیتی عبور کند و وارد چرخهای نشود که نتیجهٔ آن تقویت رفتارهای نادرست باشد.
خداوند در آیهٔ ۷۲ سورهٔ فرقان میفرماید:
وَالَّذِینَ لَا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا
عبور با کرامت از موقعیتهای نادرست، بخشی از سلامت اخلاقی انسان است.
سلامت جامعه و مسئولیت مردان
مشکل دیگری که بر این وضعیت افزوده میشود، فقدان شعور، شرافت، خردمندی و عقل در بخشی از جامعهٔ مردانه است. وقتی هم اصول دینی کنار گذاشته شوند و هم اصول اخلاقی و انسانی نادیده گرفته شوند، انحراف جامعه از مسیر مستقیم بیشتر میشود.
از این منظر، اگر مردان اصول اخلاقی دینی و حتی اصول اخلاقی انسانی را رعایت کنند و به زندگی تکهمسری پایبند بمانند، زمینهٔ بسیاری از روابط نامشروع از میان میرود.
حتی اگر زنی درخواست رابطهٔ نامشروع داشته باشد، باز هم مرد در برابر انتخاب خود مسئول است. بنابراین، در این تبیین، قوام بودن مرد به معنای برخورداری از مسئولیت و اختیار در برابر رابطه است، نه مجوزی برای گسترش روابط جنسی.
در نتیجه، سلامت جامعه تنها با کنترل رفتار زنان ایجاد نمیشود. مردان نیز باید مسئولیت انتخابهای خود را بپذیرند و خداوند را در تصمیمهای خود محور قرار دهند. جامعهای سالم شکل میگیرد که در آن انسانها، چه زن و چه مرد، هم از نظر رفتار و هم از نظر اندیشه، به سوی پاکی، شفافیت، کرامت و مسئولیتپذیری حرکت کنند.
قران در باره رفتار غیر دینی مسلمانان در آیه ی 127 سوره نسا و سایر آیات قران اطلاع رسانی می کند و وظیفه شرح و توضیح را به رسول اعجمی واگذار کرده است رسول اعجمی آیات قران اعجمی را تدوین و مردم نیز در مقابل او بی تفاوتی و بی اعتنایی را انتخاب کرده اند
ایات سوره واقعه این انتخاب را گزارش کرده است خداوند تصمیم دارد تا مردم بویژه مخاطبان قران را مجازات کند
أَفَبِهَٰذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ ﴿٨١﴾
وَتَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ ﴿٨٢﴾
شیوه زندگی مسلمانان در زندگی یک زندگی غیر دینی است و مفاهیم قرانی جایی در زندگی انها ندارد اصل زندگی مردم بر اساس مفاهیم دینی نیست بلکه اساس زندگی مردم افکار شخصی است
البته بد برداشت کردن مفاهیم قرانی نیز از همین عدم استفاده از مفاهیم قرانی شکل گرفته است که هم در رفتار زنان و هم در رفتار مردان قابل مشاهده است
آیه 3 سوره نساء
وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامَىٰ فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَىٰ وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ ۖ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ۚ ذَٰلِکَ أَدْنَىٰ أَلَّا تَعُولُوا
از جمله بحث پوشش که همیشه اولین نماد ظاهری رفتار های غیر دینی است که شکل بارز ان در زنان دیده می شود
در مردان نیز رفتارهای جنسی نماد زندگی انحرافی مردان هست مردان تسلیم غریزه جنسی مردانگی را در ارضای غریزه جنسی دانسته و به ان افتخار می کنند و با اب و تاب از زنا کاری خود تعریف می کنند مردان موفق در جامعه غیر دینی مسلمانان از قدرت خود برای فریب زنان و زنا با آنها با افتخار یاد می کنند
و از این رفتار پست به عنوان یک توانمردی مردانه مشخص نام می برند
در همین راستا تعدد زوجات و صیغه را به عنوان یک امتیاز و فریضه می دانند و فکر می کنند که خداوند تعدد زوجات را به عنوان یک امر مثبت برای مران تعیین کرده است در حالی که منظور خداوند دقیقا وارونه است
تمایلات جنسی افراطی و وارد شدن به روابط جنسی متعدد چه به صورت چند همسری و چه به صورت صیغه و یا متعه و یا زنا دوستی با زنان و فریب ان ها و ارتباط جنسی با انها از نظر من که رسول اعجمی هستم امری مذموم در نزد خداوند است و نشانه انحراف مردانه است از نظر خداوند که من فتوای او را در باره زنان و کودکان مستضعف برایتان اشکار می کنم امری پلید و کثیف و از مشخصات واقعی آن چه خداوند در قران با عنوان رجس از آن یاد می کند هست
از نظر خداوند تک همسری تنها روش انسانی است و هر نوع افکار جنسی مذموم و ناپسند هست و خداوند این افکار را از افکار شیطانی می دانند و همه موظف هستند فکر جنسی را از مغز خود بیرون بیندازند و به هیچ زنی فکر نکنند بنابراین فکر هم از نظر خداوند مذموم هست زیرا باعث الودگی روانی می شود برای داشتن یک جامعه سالم به انسان هایی نیازمندیم که فکر طیب و طاهر داشته باشند
آیه 36 سوره فصلت
وَإِمَّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ ۖ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم
از نظر خداوند حتی افکار جنسی هم گناه بوده و نیاز به توبه دارد و یک مرد مومن که روز قیامت در درگاه خداوند به عنوان یک انسان طیب و طاهر پذیرفته می شود مردی است که هم تک همسر باشد و بر این تک همسری تا پایان عمر باقی بماند و هم خود را از هرگونه افکار رجس و پلید جنسی دور نگه دارد
وقتی افکار جنسی ممنوع باشد مسلم است رفتار جنسی از هر نوعش چه خود انجام عمل شنیع زنا حرف زدن غیر معمول و نا متعارف با یک زن باشد گناه نابخشودنی خواهد بود چون این رفتار ها جامعه را تاریک و پر از ظلمت خواهد کرد و مخفی کاری حتی از آشکار شدن شدت فساد جامعه را بیشتر کرده و زندگی فرد خاطی را مبهم و غیر شفاف خواهد کرد زیرا مرد یا زن زنا کار که عمل خود را مخفی کرده اند یک زندگی شفاف را با همسر خود نخواهند داشت
از نظر خداوند افکار جنسی یا هر نوع رفتاری که به نوعی با بحث زنان ارتباط دارد مانند تعارف یک شیرینی باز کردن در و سخنان خاص برای یک زنی که بیگانه با یک مرد است مذموم بوده و این چنین مردانی پیرو شیطان به عنوان نماد و سنبل انحراف و نافرمانی هستند
مردان باید بدانند که انها علاوه بر اینکه بنده خدا هستند و برای فلاح و رستگاری اخروی باید سالم زندگی کنند و رفتار انها باعث ایجاد یک جامعه سالم می شود باید در انتخاب های خود خدا را محور قرار دارند و تقوا یعنی ترس از خدا هست که به ان ها قدرت لازم جهت دوری از منکرات را می دهد
بدانند این انتخاب انها ست که عمل زنا را باعث می شود زیرا وقتی یک زن ناپاک از انها در خواست رابطه جنسی می کند در نهایت این مردان هستند که می توانند زنا را ایجاد کنند و علت اینکه خداوند می فرماید
آیه 34 سوره نساء
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ
و مردان می دانند که مردان ایجاد رابطه جنسی را شروع می کنند و پایان می دهند و زنان هیچ نقشی ندارند و این معنی اصلی قوام بودن آن ها هست
زیرا از نظر مالی از نظر عقلی و سایر توانمندی ها زنانی هستند که توانمند تر از مردان هستند از نظر مالی هم زنانی هستند که توانمندتر از زنان هستند اما ازنظر جنسی همه مردان قوام هستند بر همه زنان
اگر در داستان یوسف و زلیخا هم دقت کنیم برتری مرد و زن را می توانیم ببینیم
با ان که زلیخا کاملا خواستار رابطه بود اما رابطه انجام نشد زیرا در رابطه جنسی این مرد است که برتری جنسی دارد و منظور خدا از برتری مردان بر زنان همان برتری مردان در انجام رابطه جنسی است و اگر مرد نخواهد رابطه صورت گیرد رابطه ای رخ نخواهد دارد
علاوه بر همه توضیحات که داده شد بحث ایمان با شعور و شرف با هم باید در نظر گرفته شود ممکن است کسی مومن نباشد و نیروی محرکه انتخاب رفتارهایش ایمان نباشد اما عقل و خرد و شرف و شعور از ان چیز هایی است که اگر در انسان شکل بگیرد متوجه می شویم که یک انسان رشد یافته از لحاظ عقلی و عاطفی متوجه است که یک زن وقتی شوهر و پدر و برادر و پسر دارد انسانیت حکم می کند که برای ارتباط گرفتن با یک زن که ربطی به او ندارد چون همسرش نیست اگر با چنین زنانی بخواهد وارد رابطه شود حتی به این زن فکر کند او همه این مردان را زیر پا له کرده هست
اما بحث گستاخی که مخالف سر سخت شعور و شرف است و در قران از ان با عنوان رجس و پلیدی یاد شده است وقتی است که حتی با حضور شوهر و سایر محارمش مانند پسر و برادر و پدر یک مرد اقدام به ارتباط گرفتن دیداری و یا گفتاری و یا حتی نزدیک شدن باشد یعنی نادیده گرفتن محارم ان زن
این حالت نهایت گستاخی و بی شرفی است و قعر جهنم را خداوند برای این افراد در نظر گرفته است
ما می دانیم که مردان جامعه ما دین را کنار گذاشته اند و پای بندی به دین ندارند و دستورات دینی در باره رفتار با زنان و کودکان مستضعف و حتی بزرگسالان مستضعف را رعایت نمی کنند و اگر ببینند مردی ضعیف هست اقدام به تجاوز به حریم ان مرد می کنند
در پرونده ای که زن احترام به همسرش نمی گذارد و در عین حال فساد جنسی هم دارد عبور از شوهر او همکاری مستقیم با شیطان یعنی دشمن انسان و دشمن خدا هست زیرا چنین زنی سنبل و نماد شیطان است پس بها دادن به چنین زنی جنگ مستقیم با خداست و طرد چنین زنی یعنی قرب به خدا
پس مردان نباید اشتباه کنند که توجه یک زن منحرف نشانه خاص بودنشان هست و عقده حقارتی که از زنان دارند در این چنین مواردی درمان نمی شود
زیرا مردانی که فکر می کنند همه زنان باید انها را مورد توجه قرار دهند تا نیرو و انرژی بگیرند و احساس خوب پیدا کنند و توجه زنان به انها نشانه جذاب بودن خود تلقی کنند
اما هر چه به خود می رسند و سعی می کنند نظر زنان را به خود جلب کنند با بی توجهی روبرو می شوند باید یدانند زنانی که به ان ها توجه نمی کنند زنان پاک هستند و این زنان می دانند که باید رعایت زن بودن خود را بکنند و خود را مجاز نمی دانند که به مردان بیگانه توجه کنند
مردانی که منحرف هستند و شادمانی خود را در توجه زنان به خود می دانند باید بدانند زندگی سالم این نیست و انها باید برای تقویت زندگی خود و بدست اوردن روحیه خوب راه دیگری را انتخاب کنند
وقتی مردان اشتباه کنند و تقویت روحیه خود را منوط به توجه زنان به انها کنند و هر بار که زنان به ان ها توجه نمی کنند دچار سرشکستگی می شوند
وقتی یک زن منحرف و ناپاک و فاسد به آنها توجه می کنند دچار اشتباه محاسباتی شده و فکر می کنند این زن شعور بالایی دارد زیرا به نیاز به توجه او و جذاب بودن او پاسخ درست داده است
و این تحلیل غلط را خواهند داشت علت این که این زن به من توجه می کند این است این زن شعور بالایی دارد و این زن توانسته است جذاب بودن مرا درک کند
اما تحلیل درست این است این زنا ناپاک و خبیث هست و کارش جلب توجه مردان ناپاک است تا برای خودش توجه جلب کند تحلیل ان مرد این است که این زن فقط او را جذاب تشخیص داده است و شوهرش و سایر مردان برایش جذاب نیستند
اما چنین نیست این زن این مرد یا سایر مردان را جذاب نمی داند بلکه فقط کارش به دام انداختن مردان هست تا برای خودش ایجاد هویت کند
روش این زن ناپاک این است چون او قادر است توجه مردان ناپاک را جلب کند پس او زنی جذاب است و توجه مردان زیاد ناپاک به او یک هویت دروغین برایش درست می کند و به این نتیجه غلط می رسد که :
چون این مردان ناپاک به سمت من جذب می شوند پس من جذاب هستم
اما تحلیل واقعی این است که هر دو اشتباه می کنند و علت توجه زن ناپاک و مرد نا پاک فقط ناپاکی ان دو هست نه چیز دیگر و فقط یک سوءتفاهم صورت گرفته است
زیرا مردان برای یک زن ناپاک جذاب نیستند و علت توجه یک زن ناپاک جذاب بودن آن مرد یا مردان نیست بلکه تنها علت این است که بتواند توجه آنها را به سمت خود جلب کند حتی اگر آن مرد هیچ جذابیتی هم نداشته باشد
زیرا زن ناپاک در حال جستجو برای یافتن مرد جذاب نیست تا وقتی که چنین مردی را یافت به او توجه کند بلکه زن ناپاک دائما در حال جلب توجه از هر مردی هست
پس مردان ناپاک باید بدانند هر زنی که به انها توجه کرد فکر نکنند او جذاب هست بلکه بدانند علت توجه ان زن ناپاکی ان زن است
و مردان باید با کرامت از این زن عبور کنند و عبوربا کرامت از این زن نابود کردن شیطان است اما توجه به این زن همکاری با شیطان است
آیه 72 سوره فرقان
وَالَّذِینَ لَا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا
آیه ۱۲۷ سوره نساء؛ دربارهٔ فرهنگ ذهنی انسان
آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء را میتوان از زاویهٔ فرهنگ ذهنی انسان نیز مورد توجه قرار داد؛ زیرا هر انسانی داستانی اختصاصی در ذهن و زندگی خود دارد؛ داستانی که بخش زیادی از آن را فقط خودش میداند. افکار، برداشتها، تجربهها، خواستهها و معیارهایی که در طول زندگی در ذهن انسان شکل گرفتهاند، مجموعهای را میسازند که میتوان از آن با عنوان «فرهنگ ذهنی» یاد کرد.
این فرهنگ ذهنی لزوماً با تعالیم دینی یکسان نیست. ممکن است فردی خود را مسلمان بداند و به عبادات دینی نیز پایبند باشد، اما در زندگی شخصی و اجتماعی، مجموعهای از افکار و معیارهای دیگری را دنبال کند؛ افکاری که مستقل از تعالیم دین در ذهن او شکل گرفتهاند و مبنای تصمیمگیری و رفتار او قرار میگیرند.
معمولاً دین و قرآن را در چند موضوع خلاصه میکنند: اعتقاد به خدا، پیامبر، احکام دینی و جهان آخرت. اما قرآن تنها دربارهٔ این موضوعات سخن نمیگوید. قرآن به لایههای پنهان زندگی انسان نیز وارد میشود و گاهی پرده از افکار، انگیزهها و رفتارهایی برمیدارد که خود انسان نیز ممکن است آنها را آشکار نکند.
در چنین شرایطی، مسئله فقط ندانستن یک حکم دینی نیست؛ بلکه مسئله این است که دین اساساً در تصمیمگیریهای فرد حضور ندارد. فرد ممکن است مسلمان باشد، نماز بخواند، روزه بگیرد و حج بهجا آورد، اما هنگام ارتباط با دیگران، معیار دیگری را مبنای رفتار خود قرار دهد.
برای مثال، رابطهٔ انسان با جامعه، کودکان، یتیمان و زنان باید بر اساس معیارهایی باشد که دین تعیین کرده است. دین دربارهٔ رفتار با افراد ضعیف، حفظ حقوق یتیمان و چگونگی رفتار در ازدواج، دستورها و معیارهای مشخصی ارائه میکند. اما ممکن است فرد در عمل، این معیارها را وارد زندگی خود نکند و بر اساس فرهنگ ذهنی و منافع شخصی خویش تصمیم بگیرد.
در این حالت، «خود» به معیار تشخیص درست و نادرست تبدیل میشود. فرد آنچه را مطابق خواسته، عادت یا برداشت شخصی خود باشد درست میداند و بر اساس همان معیار با دیگران برخورد میکند. بنابراین ممکن است میان ظاهر دینی انسان و فرهنگ ذهنی او فاصلهٔ زیادی وجود داشته باشد.
این فاصله را میتوان در موضوعاتی مانند پایمال کردن حق زنان، خوردن مال یتیمان یا بهرهکشی از کودکان و افراد مستضعف مشاهده کرد. شخص ممکن است در عبادات دینی حضور داشته باشد، اما همان دین را در روابط انسانی خود به کار نگیرد. در نتیجه، عبادت از یک سو و رفتار اجتماعی از سوی دیگر، بر دو نظام متفاوت استوار میشوند.
از این منظر، آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء اهمیت ویژهای پیدا میکند. آیه با جملاتی کوتاه، مسئلهای را مطرح میکند که مستقیماً به زندگی واقعی انسانها و بهویژه زنان و یتیمان مربوط است:
«وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ...»
انسانها دربارهٔ زنان سؤال میکنند؛ اما پاسخ صرفاً به ارائهٔ یک حکم کلی محدود نمیشود. آیه به مسئلهای عمیقتر وارد میشود و آنچه در ارتباط با «یتامى النساء» در کتاب مطرح شده است، نیازمند فهم و تبیین است.
از همینجا بحث نقش رسول در تبیین این مفاهیم اهمیت پیدا میکند. آیه، مسئله را در قالبی فشرده مطرح میکند، اما فهم دقیق آنچه در زندگی انسانها جریان دارد، نیازمند تبیین است؛ تبیینی که بتواند میان الفاظ قرآن و واقعیتهای پیچیدهٔ زندگی انسان ارتباط برقرار کند.
در این نگاه، رسول اعجمی صرفاً ناقل الفاظ قرآن نیست؛ بلکه وظیفهٔ او تبیین مفاهیم قرآن برای انسانهایی است که هرکدام فرهنگ ذهنی، تجربهها و داستان شخصی خود را دارند. به همین دلیل، آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء را میتوان نمونهای از ورود قرآن به لایههای پنهان زندگی انسان و ضرورت تبیین آن برای جامعهٔ انسانی دانست.
هوسرانی، خیانت و حقوق مالی زن در پروندهٔ طلاق
مرد هوسران، از نگاه من، تنها با یک مشکل اخلاقی ساده روبهرو نیست؛ بلکه هوسرانی میتواند مجموعهای از مشکلات فکری و رفتاری را با خود به همراه داشته باشد. چنین مردی ممکن است نسبت به عواطف و کرامت زن بیتوجه باشد و در عین حال تلاش کند از تعهدات مالیای که در زندگی مشترک بر عهدهٔ اوست نیز شانه خالی کند.
بدتر از مردی که زن دوم اختیار میکند، مردی است که به دنبال معشوقه یا معشوقههای متعدد میرود و با خیانت به همسر، زندگی خانوادگی را متزلزل میکند. همچنین ممکن است با استفاده از عنوانهایی مانند صیغه، برای روابط هوسآلود خود پوششی شرعی ایجاد کند و در نتیجه، بیبندوباری خود را توجیهپذیر جلوه دهد.
چنین مردی ممکن است از نظر ظاهری در زندگی زن حضور داشته باشد، اما در حقیقت از مسئولیتهای واقعی زندگی مشترک فاصله گرفته باشد. اگر این رفتار با زورگویی، تحقیر، استبداد و ظلم همراه شود، فضای خانواده را به محیطی دیکتاتورمآبانه تبدیل میکند؛ محیطی که در آن زن نه امنیت عاطفی دارد و نه احساس عدالت و آرامش.
طبیعی است که در چنین شرایطی، ممکن است مرد حتی از انجام تعهدات مالی خود نیز سر باز بزند. گاهی نیز ممکن است با استفاده از روابط، پارتیبازی یا امکانات حقوقی، شرایط دشواری برای زن ایجاد کند تا او را تحت فشار قرار دهد و در نهایت زن از حقوق مالی خود صرفنظر کند.
تناقض دردناک اینجاست که چنین مردی ممکن است حاضر باشد برای پیشبرد کار خود رشوه بدهد، رابطه و واسطه پیدا کند یا هزینههای مختلفی بپردازد، اما حاضر نباشد حتی یک ریال از حق مالی زن را بپردازد.
در کنار هوسرانی، صفاتی مانند سنگدلی و بیاعتنایی به ارزشهای الهی نیز ممکن است در رفتار چنین مردی آشکار شود. او گاهی تلاش میکند زن را خوار و زبون کند و تا جایی که بتواند، عزت و اختیار او را تحت فشار قرار دهد.
از این منظر، خداوند بهعنوان مربی انسان، ابتدا انسان را به تزکیه و اصلاح درون دعوت میکند تا به صفاتی مانند ایمان و تقوا آراسته شود. هنگامی که انسان به این مرحله رسید، انتظار میرود بتواند بر رفتارهای نادرست خود کنترل داشته باشد. اما اگر مردی حتی نتواند بر هوسهای خود غلبه کند، دستکم نباید حقوق مالی زن را پایمال کند.
بنابراین، در چنین پروندههایی که موضوع اصلی آن هوسرانی، خیانت و تلخکردن زندگی زن است، نباید زن برای رهایی از یک زندگی آسیبزا مجبور شود از حقوق مالی متعارف خود بگذرد. در این خوانش، طلاق میتواند راه خروج زن از چنین زندگیای باشد، همراه با رعایت حقوق مالیای که به او تعلق میگیرد.
البته بحث به همینجا ختم نمیشود. پروندههای خانوادگی یکسان نیستند و هر پرونده باید بر اساس موضوع و شرایط خود بررسی شود. پروندهای که محور اصلی آن هوسرانی و خیانت مرد است، با پروندهای که مردی مؤمن و اهل زندگی است اما زن رفتار ناشزه دارد، یک حکم یکسان نخواهد داشت.
در مورد زن ناشزه نیز موضوع را نمیتوان به حال خود رها کرد. آن پرونده باید به گونهای بررسی شود که هدف اصلی، اصلاح رفتار و جلوگیری از فساد و تباهی باشد. بنابراین، در این مجموعه، محور اصلی احکام خانوادگی را باید جلوگیری از فساد، اصلاح روابط و برقراری عدالت دانست.
در پروندههایی که موضوع بارز آن هوسرانی و خیانت مرد است، از نگاه من، راهحل اصلی، خروج زن از چنین زندگیای و صدور حکم طلاق همراه با رعایت حقوق مالی اوست؛ زیرا خیانت مستمر، در صورت نبود امکان اصلاح، راهحل زندگی مشترک را از بین میبرد.
پروندههای دیگری نیز وجود دارد که حکم آنها متفاوت است و در ادامه دربارهٔ آنها توضیح خواهم داد.
وظیفهٔ من، در جایگاه «رسول اعجمی»، تلاوت و بیان قرآن اعجمی است؛ و در این قرآن، آنچه تلاوت میشود، فتوای خداست، نه حکم شخصی من.
مرد هوسران چون بیمار است افکار مشکل دار زیادی را با خود حمل می کند بیتوجهی به عواطف یک زن فقط مشکل او نیست بلکه سعی می کند از زیر بار تعهد مالی ای که بر دوش یک مرد نهاده شده است نیز شانه خالی کند
بدتر از مردی که زن دوم می گیرد مردی است که معشوقه یا معشوقه هایی را انتخاب می کند خیانت کار هست و یا از کلاه شرعی صیغه برای بیبندوباری های خود سرپوش خیانت می سازد.
و خود را با آنها سرگرم می کند
این مرد در زندگی زن هم هست هم نیست شرور مستبد و ظالم هست در خانواده یک دیکتاتور واقعی هست . البته قانونمند نیست
با این اوصاف طبیعی هست که از نطر مالی هم تعهدات خود را انجام ندهد و اگر در توانش باشد با پارتی بازی و یا گرفتن وکیل شرایط دردناکی را برای زن ایجاد کند تا زن از حق خود بگذرد
این چنین مردی حاضراست رشوه بدهد پارتی پیدا کنند اما حاضر نییتند یک ریال به زن بدهند
علاوه بر هوسرانی سنگدلی و کفر هم از صفات بارز این مرد است این مرد سعی می کند و دوست دارد زن را خوار و زبون کند مگر این که از توانش خارج شود
خدا به عنوان مربی انسان توصیه می کند ابتدا مرد تزکیه شود برای کسب معنویاتی چون ایمان تقوی اقدام کند وقتی به این صفات ملبس شد حداقل اگر نمیتواند بر هوس های خود لگام بزند حقوق مالی زن را به او بدهد .
بنا براین بخشش مهریه برای طلاق توسط زن در چنین پروندههایی ممنوع هست
رای این است وقتی که مرد هوس ران هست و زندگی را به کام زن تلخ کرده است انگاه زن باید از این زندگی خارج شود البته با حقوق مالی متعارف
البته داستان به اینجا ختم نمی شود اکنون در حال نگارش این پرونده هستم پرونده های متعددی وجود دارد اما تنها راه حل پرونده هایی که موضوع بارز ان هوسرانی و خیانت است رای طلاق فتوای خدا است. چون خیانت راه حل ندارد.
پرونده های دیگری هم وجود دارد که حکم انها متفاوت است پرونده هایی که مرد مومن و اهل زندگی هست اما زن ناشزه هست برای زن ناشزه حق مالی به او تعلق نمی گیرد که در اینده در مورد ان توضیح خواهم داد البته زن ناشزه را نباید رها کرد داستان زن ناشزه را طوری تنظیم می کنیم که اصلاح رای اصلی باشد و کلا جلوگیری از فساد و تباهی محور اصلی در رای پرونده هاست
وظیفه من به عنوان رسول اعجمی تلاوت قران اعجمی هست و در قران اعجمی فتوای خدا تلاوت می شود
"آیه 127 سوره نسا
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدَانِ وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَىٰ بِالْقِسْطِ ۚ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِهِ عَلِیمًا
منظور از
وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ
شرح و تفسیری است که رسول اعجمی می نویسد
زنان یتیم زنانی هستند که یا شوهر آن ها را با زن دوم طرد کرده است و یا او را طلاق داده هست.
و علت طرد و طلاق منطقی نبوده است بلکه علت ان بیماری های جنسی مرد بوده است
افکار بیمار گونه جنسی باعث می شود یک مرد راه زندگی را گم کند و فکر او را افکار جنسی اشغال کند و نشخوار فکری این نوع مردان زنان باشد و در حالی که در یک زندگی سالم انسانی پس از ازدواج حتی قبل از ازدواج نشخوار جنسی را ممنوع بداند
قبل از ازدواج نیز تنها افکار جنسی برنامهریزی برای ازدواج هست نه دوستی های متنوع
علامت ان این است که یک مرد قبل از ازدواج یک زن را در نظر دارد و وقتی او را پیدا کرد کاری به زن های دیگر ندارد
اما در نشخوار جنسی مرد افسار زندگی خود را به دست حس های جنسی می دهد و علامت بارز ان چشم چرانی است همچنین مرد هوسران ببمار وارد رابطه با زن های متعدد می شود باصطلاح با انها دوست می شود
در حالی که در برنامه حسابشده برای ازدواج اولا با زن های متعدد وارد دوستی نمی شود و ثانیا وقتی مرد زنی را برای ازدواج انتخاب می کند طرح اولیه یک مرد مومن طی مراحلی است که در ان ارتباط های اشتباه مانند لمس و شوخی در ان نیست بلکه رابطه با این زن یا همان نامزد رابطه صرفا عاطفی است
در این نوع رابطه گردش و تفریح و بیرون رفتن جایی ندارد زیرا ازدواج قبل از ان که یک رابطه جنسی باشد یک رابطه انسانی است
در رابطه انسانی ارتباط دو انسان غیر هم جنس معنایی عمیقی از عواطف در ان درک می شود که به عشق و علاقه عاطفی عمیق تبدیل می شود
اما مردی که ازدواج را در سطح پایین و در اندازه حیوانی بداند قبلا با بازیچه گرفتن زن های زیادی با انها طرح دوستی ریخته است و اکنون که می خواهد با این زن ازدواج کند سلامت فکری ندارد و در اینده هم نخواهد داشت
زیرا وقتی به سن بلوغ رسیده است به جای پرداختن به امور معنوی به اسارت میل جنسی در امده است و حد و مرز های یک زندگی مومنانه را رعایت نکرده است مانند فاصله فیزیکی با زنان طرح دوستی نریختن با زنان و اجازه ندادن به مغز خود که قبل از ازدواج به همه زنان از ان نظر که زن هستند فکر کند
در حالی که یک مرد سالم هنگام بلوغ باید برنامه عاقلانه و مومنانه ای را برای زندگی اینده خود طرح ریزی کند
این مردان زندگی بیمار گونه و غلطی را شروع می کنند انها برای ازدواج ساخته نشده اند و وقتی وارد زندگی می شوند چون افکار مسموم دارند نمی توانند با این زن درست عمل کنند
دنبال افکار و علاقهٔ های خود هستند به همین خاطر با زن دیگری ازدواج می کنند ازدواج با زن دوم فقط یک علت دارد او افکار مسموم دارد و الا یک زن برای او در یک زندگی کافی هست و زن هم همان اغاز متوجه می شود که این مرد به او تعلق ندارد و در قلب مرد جای ندارد یتیمی زن از همین جا شروع می شود
تبیین آیه ۱۲۷ سوره نساء توسط رسول اعجمی
بحث «فتوا» در این آیه، در این خوانش، به تعلیم قرآن عربی توسط رسول اعجمی بازمیگردد. این تعلیم از سوی رسول اعجمی برای گروههایی است که قرآن از آنان با عنوانهای گوناگون یاد کرده است؛ از جمله نبیین، راسخان در علم، و «أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ» و دیگر عناوینی که به گروههای دارای پیشینهٔ علمی و دینی اشاره دارند.
از این منظر، اینکه برخی آیات به گونهای بیان شدهاند که نیازمند تبیین رسول هستند، میتواند چند هدف را بهطور همزمان دنبال کند؛ اما یکی از اهداف اساسی آن، متوجه ساختن علمای مسلمان به ضرورت ایمان آوردن به رسول و یاری رساندن به اوست؛ تا در نهایت، زمینه برای تحقق وعدهٔ الهی دربارهٔ پیروزی دین حق بر سایر ادیان فراهم شود. بنابراین، «تبیین» صرفاً توضیح یک حکم جزئی نیست، بلکه بخشی از یک فرایند گستردهتر برای انتقال دانش قرآنی به کسانی است که خود دارای پیشینهٔ علمی و دینی هستند.
یکی از مهمترین موضوعات این آیه، مسئلهٔ زنان یتیم است. در این خوانش، «زن یتیم» را میتوان اصطلاحی برای توصیف وضعیت خاصی از زنان دانست؛ وضعیتی که در یکی از مهمترین مصادیق آن، زن در اثر قطع یا تضعیف شدید رابطهٔ عاطفی با همسر خود قرار میگیرد.
یکی از شدیدترین حالتهای این وضعیت زمانی رخ میدهد که شوهر با زن دیگری وارد رابطه شود و به او علاقه پیدا کند. این رابطه ممکن است در چارچوب ازدواج باشد یا خارج از آن؛ اما از منظر تجربهٔ عاطفی زن نخست، در هر دو حالت ممکن است احساس طردشدگی و از دست دادن جایگاه عاطفی شکل بگیرد. در چنین وضعیتی، صرفِ رعایت عدالت میان دو همسر لزوماً به معنای برطرف شدن آسیب عاطفی زن اول نیست؛ زیرا عدالت در رفتار و تقسیم حقوق، با مسئلهٔ تعلق عاطفی یکسان نیست.
در این نگاه، زن زمانی از نظر عاطفی دچار یتیمی نیست که از محبت واقعی همسر خود برخوردار باشد و احساس کند در قلب او جایگاهی پایدار دارد. البته این محبت نباید با انحصارطلبی عاطفی اشتباه گرفته شود. گاهی زن ممکن است تصور کند که تمام علاقهٔ شوهر باید فقط متوجه او باشد و حتی علاقهٔ او به خانواده، دوستان یا دیگر روابط اجتماعی را نیز نوعی تهدید تلقی کند. این برداشت را میتوان ناشی از کمبود آگاهی، آموزش ندیدن و ناآشنایی با ساختار طبیعی روابط انسانی دانست.
محبت شوهر به خانواده و دوستانش، تا زمانی که با کاهش محبت واقعی او نسبت به همسرش همراه نباشد، بهخودیخود به معنای طرد عاطفی زن نیست. بنابراین، صرفِ داشتن روابط اجتماعی برای مرد را نمیتوان نشانهٔ بیمهری به همسر دانست. در چنین شرایطی، مخالفت مطلق زن با روابط اجتماعی شوهر، ممکن است نیازمند اصلاح نگرش و آموزش عاطفی باشد.
اما شدیدترین نوع آسیب عاطفی برای یک زن میتواند زمانی پدید آید که شوهر او با زن دیگری ارتباط برقرار کند و در نتیجه، علاقه و توجه عاطفی خود را نیز به آن زن منتقل کند. در این صورت، زن اول نهتنها همسر خود را در معنای سابق رابطه از دست میدهد، بلکه ممکن است با احساس عمیق طردشدگی و خلأ عاطفی نیز روبهرو شود. این وضعیت، بهویژه برای زنی که به اصول اخلاقی پایبند است و برای جبران این خلأ به روابط غیرشرعی روی نمیآورد، میتواند بسیار سنگین و فرساینده باشد.
در کنار این حالت، شکل دیگری از «یتیمی» نیز میتواند در اثر مرگ شوهر ایجاد شود. در این وضعیت نیز زن بخشی از رابطهٔ عاطفی خود را از دست میدهد و طبیعتاً خلأیی در زندگی او پدید میآید؛ اما ماهیت این فقدان با حالت طرد عاطفی تفاوت دارد.
در هر دو حالت، زن شوهر خود را از دست میدهد، اما علت و کیفیت این فقدان یکسان نیست. در مرگ همسر، غم ناشی از فقدان طبیعی و غیرارادی است؛ اما هنگامی که شوهر زن دیگری را برمیگزیند و علاقهٔ عاطفی خود را نیز به او منتقل میکند، علاوه بر از دست رفتن بخشی از رابطه، احساس طردشدگی نیز به زن تحمیل میشود. به همین دلیل، میتوان گفت در هر دو حالت «داغی» بر عواطف زن ایجاد میشود، اما نوع و کیفیت این داغ یکسان نیست.
بر این اساس، میتوان مسئلهٔ زنان یتیم در آیه را صرفاً به فقدان فیزیکی سرپرست محدود نکرد، بلکه آن را در ارتباط با وضعیت عاطفی، حقوقی و اجتماعی زن نیز بررسی کرد. در این صورت، تبیین آیه توسط رسول اعجمی میتواند ناظر به تشخیص دقیقتر این وضعیتها و روشن کردن احکامی باشد که صرفِ خواندن ظاهری الفاظ آیه، بدون تبیین، ممکن است آنها را بهطور کامل آشکار نکند.
تبیین ایه 127 سوره نسا توسط رسول اعجمی
بحث فتوا بر می گردد به تعلیم قران عربی توسط رسول اعجمی که این تعلیم از طرف رسول اعجمی هست برای افرادی که در قران از ان ها با عنوانهایی متعددی استفاده کرده است مانند نبیین یا راسخون در علم و یا اتو العلم و سایر عناوین
هدف اصلی از اینکه ایات را جوری نوشته است که رسول اعجمی آن را تبیین کند یک عمل چند منظوره است اما اصل آن این است که آیه باشد برای علمای مسلمان که به رسول ایمان بیاورند و او را یاری کنند برای تحقق امر پیروزی دین حق بر همه ادیان
مهمترین بخش احکام این ایه در مورد زنان یتیم است زن یتیم اصطلاحی است برای وضعیت خاصی از زنان که بیشتر به زنانی تعلق می گیرد که شوهر آن ها اقدام به گرفتن زن دوم کرده است و با این کار این زن را طرد عاطفی کرده است چون رعایت عدالت بین زنان نمی تواند طرد عاطفی را درمان کند وقتی مردی با زن دومی ارتباط می گیرد چه این ارتباط شرعی باشد چه خیانت هر دو باعث طرد عاطفی زن می شود چون زن زمانی از نظر عاطفی یتیم نیست که مرد فقط به او علاقه داشته باشد این تصور گاهی به قدری انحصاری می شود که تمام علاقه های شوهر را هم شامل می شود مانند علاقه های شوهر به خانواده اش به دوستانش که البته دلیش بر می گردد به آگاهی نیافتن و تعلیم ندیدن
که این علاقه های شوهر به معنی طرد عاطفی نیست در شرطی که شوهر قلبا همسرش را دوست داشته باشد و روابط های اجتماعی هم داشته باشد در این صورت مخالفت زن با روابط اجتماعی شوهرش منطقی نیست و نیاز به اصلاح و درمان دارد
بد ترین نوع یتیمی برای یک زن وقتی است که شوهرش با زن دیگری ارتباط بگیرد و ان زن را دوست داشته باشد که منظور قران از زنان یتیم بیشتر این است چون بسیار دردناک و زجر اور است و خلاء عاطفی را در وجود زن ایجاد می کند بخصوص در زنی که پایبند به اصول اخلاقی باشد و برای جبران این خلاء عاطفی به روابط غیر شرعی متوسل نشود
اما نوع دیگر یتیمی زنان زمانی است که شوهر او بمیرد در این حالت هم خلاء عاطفی ایجاد می شود اما درد آن با درد زمانی که شوهرش زن دوم گرفته است متفاوت است
چون این درد از نوع طرد عاطفی نیست در هر دو از دست دادن شوهر اتفاق افتاده است اما در حالتی که شوهرش زن دوم گرفته تخریب روانی زن اول هم انجام شده است در حالی که غم زمانی که شوهرش را به علت مرگ از دست داده است با غم زمانی که شوهرش زن دوم گرفته است متفاوت هست در هر دو حالت داغی روی عواطف او قرار می گیرد اما نوع داغ هر حالت یکی نیست
تبیین ایه 127 سوره نسا توسط رسول اعجمی
بحث فتوا بر می گردد به تعلیم قران عربی توسط رسول اعجمی که این تعلیم از طرف رسول اعجمی هست برای افرادی که در قران از ان ها با عنوانهایی متعددی استفاده کرده است مانند نبیین یا راسخون در علم و یا اتو العلم و سایر عناوین
هدف اصلی از اینکه ایات را جوری نوشته است که رسول اعجمی آن را تبیین کند یک عمل چند منظوره است اما اصل آن این است که آیه باشد برای علمای مسلمان که به رسول ایمان بیاورند و او را یاری کنند برای تحقق امر پیروزی دین حق بر همه ادیان
مهمترین بخش احکام این ایه در مورد زنان یتیم است زن یتیم اصطلاحی است برای وضعیت خاصی از زنان که بیشتر به زنانی تعلق می گیرد که شوهر آن ها اقدام به گرفتن زن دوم کرده است و با این کار این زن را طرد عاطفی کرده است چون رعایت عدالت بین زنان نمی تواند طرد عاطفی را درمان کند وقتی مردی با زن دومی ارتباط می گیرد چه این ارتباط شرعی باشد چه خیانت هر دو باعث طرد عاطفی زن می شود چون زن زمانی از نظر عاطفی یتیم نیست که مرد فقط به او علاقه داشته باشد این تصور گاهی به قدری انحصاری می شود که تمام علاقه های شوهر را هم شامل می شود مانند علاقه های شوهر به خانواده اش به دوستانش که البته دلیش بر می گردد به آگاهی نیافتن و تعلیم ندیدن
که این علاقه های شوهر به معنی طرد عاطفی نیست در شرطی که شوهر قلبا همسرش را دوست داشته باشد و روابط های اجتماعی هم داشته باشد در این صورت مخالفت زن با روابط اجتماعی شوهرش منطقی نیست و نیاز به اصلاح و درمان دارد
بد ترین نوع یتیمی برای یک زن وقتی است که شوهرش با زن دیگری ارتباط بگیرد و ان زن را دوست داشته باشد که منظور قران از زنان یتیم بیشتر این است چون بسیار دردناک و زجر اور است و خلاء عاطفی را در وجود زن ایجاد می کند بخصوص در زنی که پایبند به اصول اخلاقی باشد و برای جبران این خلاء عاطفی به روابط غیر شرعی متوسل نشود
اما نوع دیگر یتیمی زنان زمانی است که شوهر او بمیرد در این حالت هم خلاء عاطفی ایجاد می شود اما درد آن با درد زمانی که شوهرش زن دوم گرفته است متفاوت است
چون این درد از نوع طرد عاطفی نیست در هر دو از دست دادن شوهر اتفاق افتاده است اما در حالتی که شوهرش زن دوم گرفته تخریب روانی زن اول هم انجام شده است در حالی که غم زمانی که شوهرش را به علت مرگ از دست داده است با غم زمانی که شوهرش زن دوم گرفته است متفاوت هست در هر دو حالت داغی روی عواطف او قرار می گیرد اما نوع داغ هر حالت یکی نیست
آیه ۱۲۷ سوره نساء
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدَانِ وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَىٰ بِالْقِسْطِ ۚ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِهِ عَلِیمًا
۱. نقطهٔ آغاز: چه کسی وظیفهٔ آموزش قرآن را بر عهده دارد؟
برای ورود به بحث «یَتَامَى النِّسَاءِ»، ابتدا باید مسئلهٔ آموزش و تبیین قرآن را مشخص کنیم.
در این خوانش، رسول اعجمی کسی است که آموزش قرآن عربی را به زبان فارسی بر عهده دارد. بنابراین، میان «قرآن عربی» بهعنوان متن وحی و «زبان اعجمی» بهعنوان زبان آموزش و تبیین آن، تفاوتی اساسی وجود دارد.
بر این اساس، فهم قرآن تنها به خواندن الفاظ عربی محدود نمیشود؛ بلکه مسئلهٔ مهمتر، فهم مفاهیم و مقاصد این الفاظ برای مخاطب معاصر است.
۲. چرا باید در فهم عنوانهای قرآنی دقت کنیم؟
گام دوم این است که قرآن برای بیان مفاهیم خود از عنوانها و نامهای مختلف استفاده میکند. اما یک عنوان، لزوماً تمام حقیقتِ مصداق مورد نظر را بیان نمیکند.
بنابراین، برای فهم آیات نمیتوان تنها با دیدن یک واژه، معنای آن را از پیش تعیین کرد. باید بررسی کرد که آن واژه در هر آیه، با چه قرائن و مفاهیمی همراه شده است.
یکی از مهمترین این واژهها، «کتاب» است.
در این خوانش، «کتاب» در قرآن الزاماً در تمام موارد به یک مصداق واحد اشاره نمیکند. بنابراین، هر جا واژهٔ «کتاب» آمده است، باید مشخص شود که در آن سیاق، منظور کدام وجه از کتاب است.
۳. تورات و انجیل؛ عنوانهایی که باید در سیاق آیه فهمیده شوند
همین اصل دربارهٔ «تورات» و «انجیل» نیز قابل طرح است.
در این دیدگاه، این دو عنوان را نباید در همهٔ آیات با یک معنای ثابت تفسیر کرد. گاهی ممکن است اشاره به سنت یا کتاب مرتبط با پیامبران پیشین باشد و گاهی عنوان در ارتباط با ساختار و محتوای قرآن معنا پیدا کند.
در این چارچوب، تورات را میتوان در وجهی ناظر به قوانین و احکام و انجیل را در وجهی ناظر به جنبهٔ تربیتی، روحی و روانشناختی قرآن بررسی کرد.
بنابراین، «انجیل» در این خوانش صرفاً مجموعهای از احکام نیست؛ بلکه میتواند به آن وجه از آموزش الهی اشاره داشته باشد که انسان را از مرحلهٔ دانستن به مرحلهٔ تزکیه، تربیت و اصلاح درونی میرساند.
۴. تعلیم و تزکیه؛ دو مرحلهٔ مکمل
اگر قرآن تنها برای انتقال اطلاعات بود، مسئله صرفاً «تعلیم» مطرح میشد؛ اما قرآن در کنار تعلیم، مسئلهٔ تزکیه را نیز مطرح میکند.
تعلیم، انسان را با حقیقت آشنا میکند؛ اما تزکیه، رابطهٔ انسان با آن حقیقت را اصلاح میکند.
از این منظر، آموزش الهی صرفاً پاسخ دادن به این پرسش نیست که «چه چیزی درست است؟»، بلکه شامل این پرسش نیز میشود که «انسان چگونه باید با این حقیقت زندگی کند؟»
به همین دلیل، بخشهایی از قرآن که دربارهٔ روابط میان انسانها، خانواده، یتیمان، حقوق افراد، ظلم و عدالت سخن میگویند، تنها احکام اجتماعی خشک نیستند؛ بلکه بخشی از فرآیند تربیت انسان به شمار میآیند.
۵. چرا بحث زنان در چارچوب عدالت مطرح میشود؟
اکنون میتوانیم به موضوع آیه نزدیک شویم.
خداوند در این آیه دربارهٔ زنان سؤالشده و بهطور مشخص دربارهٔ «یَتَامَى النِّسَاءِ» فتوا میدهد.
اما صرف اینکه موضوع آیه زنان هستند، به این معنا نیست که آیه قصد دارد یک جنس را در برابر جنس دیگر قرار دهد.
خداوند ربّ العالمین است؛ بنابراین، معیار او جنسیت نیست، بلکه حقیقت، عدالت و مسئولیت است.
اگر در یک پرونده زن مورد ظلم قرار گرفته باشد، خداوند از حق او دفاع میکند؛ و اگر در پروندهای مرد مورد ظلم قرار گرفته باشد، معیار عدالت تغییر نمیکند.
پس نباید از یک آیه دربارهٔ زنان یتیم، یک حکم کلی دربارهٔ تمام مردان استخراج کرد.
۶. عنوان اجتماعی، دلیل بر بیگناهی یا گناهکاری نیست
این نکته از نظر منطقی اهمیت زیادی دارد.
«زن»، «مرد»، «پدر»، «مادر»، «برادر»، «خواهر» و «فرزند» صرفاً عنوانهای رابطهای و اجتماعی هستند و هیچکدام بهتنهایی دلیل بر صالح یا ناصالح بودن فرد نیستند.
ممکن است پدری ظالم باشد و مادری صالح؛ ممکن است برادری ظالم باشد و خواهری صالح؛ همانگونه که ممکن است در شرایطی برعکس باشد.
بنابراین، قرآن وقتی دربارهٔ یک گروه خاص سخن میگوید، نباید فوراً حکم آن را به تمام افرادی که آن عنوان را دارند تعمیم داد.
موضوع آیه، همان موضوعی است که آیه دربارهٔ آن سخن میگوید.
۷. موضوع واقعی آیه چیست؟
در آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء، موضوع صرفاً «زن بودن» نیست.
آیه موضوع را دقیقتر مشخص میکند:
«فِی یَتَامَى النِّسَاءِ»
یعنی سخن دربارهٔ یتیمانِ زنان است؛ سپس وضعیت آنان نیز توضیح داده میشود:
«اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ»
یعنی دربارهٔ زنانی سخن میگوید که آنچه برای آنان مقرر شده، به آنان داده نمیشود.
پس برای فهم آیه باید از عنوان کلی «زنان» عبور کنیم و وارد پروندهٔ مشخص یتیمان زنان و حقوق تضییعشدهٔ آنان شویم.
۸. محور اصلی؛ قسط، نه جنسیت
در پایان این بخش، قرآن میفرماید:
«وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَىٰ بِالْقِسْطِ»
اینجا معیار اصلی آشکارتر میشود: قسط.
بنابراین، مسئلهٔ اصلی آیه حمایت از یک جنس در برابر جنس دیگر نیست؛ بلکه مسئله این است که دربارهٔ یتیمان، قسط برقرار شود.
اگر کسی حق یتیم را تضییع کند، مسئلهٔ قرآن مقابله با جنس او نیست؛ مسئله، مقابله با ظلم و تضییع حق است.
این نگاه اجازه نمیدهد که آیه را به یک تقابل سادهٔ «زن مظلوم / مرد ظالم» تبدیل کنیم؛ زیرا چنین تعمیمی از خود آیه به دست نمیآید.
۹. نتیجهٔ مقدماتی برای ورود به آیات بعدی
بنابراین، برای فهم «یَتَامَى النِّسَاءِ» باید چند اصل را همزمان در نظر داشته باشیم:
اول: قرآن دارای مفاهیم و عنوانهایی است که باید در سیاق خودشان فهمیده شوند.
دوم: واژهٔ «کتاب» را نباید در تمام موارد بدون بررسی، دارای یک مصداق واحد دانست.
سوم: تعلیم قرآن تنها انتقال اطلاعات نیست و در کنار تعلیم، مسئلهٔ تزکیه و تربیت انسان نیز مطرح است.
چهارم: آیات مربوط به روابط انسانی، در چارچوب عدالت و تربیت انسان قابل بررسیاند.
پنجم: جنسیت بهتنهایی معیار تشخیص ظالم و مظلوم نیست.
ششم: در آیهٔ ۱۲۷، موضوع مشخص، «یتیمان زنان» و تضییع حقوق آنان است.
هفتم: معیار نهایی که قرآن در این بخش بر آن تأکید میکند، قسط است.
بر این اساس، اکنون میتوان وارد مرحلهٔ بعد شد و دقیقتر بررسی کرد که چرا خداوند در این آیه مستقیماً مسئلهٔ «فتوا در مورد زنان» را مطرح میکند، چرا بلافاصله «یتامى النساء» را به میان میآورد، منظور از «ما کُتِبَ لَهُنَّ» چیست و رابطهٔ این آیه با آیات ۳ و ۱۲۷ سورهٔ نساء چگونه شکل میگیرد.
آیه ۱۲۷ سوره نساء
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدَانِ وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَىٰ بِالْقِسْطِ ۚ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِهِ عَلِیمًا
مقدمه
برای ورود به بحث «یَتَامَى النِّسَاءِ»، لازم است ابتدا مقدمهای دربارهٔ شیوهٔ معرفی و بیان مفاهیم در قرآن مطرح شود.
مبنای این دیدگاه بر این است که رسول اعجمی، آموزش قرآن عربی را به زبان فارسی بر عهده دارد. بنابراین، برای رسیدن به فهم دقیقتر آیات، باید به شیوهای توجه کنیم که قرآن مفاهیم و موضوعات مختلف را در درون خود معرفی و تبیین میکند.
نکتهٔ مهم این است که قرآن در مواردی از عنوانها و نامهایی استفاده میکند که لزوماً بهتنهایی تمام حقیقتِ مورد نظر را مشخص نمیکنند. ازاینرو، برای فهم درست یک آیه، نمیتوان تنها به یک عنوان یا یک کاربرد واژه اکتفا کرد؛ بلکه باید مجموعهٔ شواهد قرآنی را در کنار یکدیگر قرار داد و از طریق آنها معنای مورد نظر را مشخص کرد.
یکی از این موارد، واژهٔ «کتاب» است. در این دیدگاه، «کتاب» در قرآن میتواند در کاربردهای مختلف، معانی یا مصادیق متفاوتی داشته باشد. بنابراین، صرف مشاهدهٔ واژهٔ «کتاب» نباید ما را بلافاصله به یک مصداق مشخص برساند؛ بلکه باید بررسی کنیم که خداوند در هر آیه، «کتاب» را در چه معنایی به کار برده است.
همین مسئله دربارهٔ تورات و انجیل نیز قابل طرح است. در این خوانش، این دو عنوان الزاماً در تمام آیات دارای یک معنای واحد نیستند. گاهی سخن از تورات و انجیلِ مرتبط با زمان موسی و عیسی است، گاهی به متونی اشاره میشود که در طول تاریخ دستخوش تغییر و تحریف شدهاند، و در برخی موارد نیز این عناوین در ارتباط با قرآن و مفاهیم آن قرار میگیرند.
بر همین اساس، هنگامی که قرآن از تورات سخن میگوید، میتوان یکی از وجوه آن را در ارتباط با قوانین و احکام بررسی کرد؛ و هنگامی که از انجیل سخن گفته میشود، میتوان وجهی از آن را در ارتباط با جنبههای تربیتی، روحی و روانشناختی مورد بررسی قرار داد؛ یعنی بخشی از هدایت الهی که افزون بر تعلیم، با تزکیه و تربیت انسان نیز ارتباط دارد.
این بخش از هدایت با مفاهیمی مانند کتاب و حکمت نیز ارتباط پیدا میکند؛ زیرا مسئله تنها انتقال اطلاعات یا بیان احکام نیست، بلکه تربیت انسان، اصلاح رفتار و ایجاد تغییر درونی نیز مورد نظر است.
بحث دربارهٔ زنان و روابط میان انسانها نیز میتواند در همین چارچوب بررسی شود. خداوند بهعنوان ربّ العالمین، مربی و پرورشدهندهٔ انسان است؛ او انسان را تزکیه و تربیت میکند و او را با حقیقت آشنا میسازد. بنابراین، آیاتی که دربارهٔ روابط انسانی، حقوق، ظلم، عدالت و مسئولیت سخن میگویند، صرفاً بیانکنندهٔ یک حکم اجتماعی نیستند، بلکه میتوانند در چارچوب تربیت انسان نیز فهمیده شوند.
از این منظر، خداوند طرفدار یک جنس، یک طبقه یا یک گروه خاص نیست؛ زیرا ربّ العالمین است. آنچه در این آیات اهمیت دارد، برقراری عدالت و رفع ظلم است و این مسئله با صفات رحمن و رحیم بودن خداوند نیز ارتباط دارد.
بنابراین، هنگامی که خداوند دربارهٔ زنان یتیم یا هر گروه دیگری سخن میگوید، نباید از ابتدا چنین برداشت کرد که هدف آیه صرفاً حمایت از آن گروه و محکوم کردن گروه مقابل است. برای مثال، اگر خداوند دربارهٔ زنان یتیم فتوا میدهد، نباید بلافاصله نتیجه گرفت که خداوند زنان را بر مردان ترجیح داده یا مردان را ذاتاً ظالم معرفی کرده است. بلکه باید بررسی کرد که موضوع پرونده چیست، چه کسانی در آن نقش دارند، چه حقی مطرح است و ظلم یا کوتاهی متوجه چه کسی است.
در منطق قرآن، افراد صالح و ناصالح میتوانند در هر گروه و هر جایگاه اجتماعی وجود داشته باشند. افراد شرور ممکن است در میان مردان یا زنان و حتی در جایگاههایی مانند پدر، مادر، خواهر، برادر یا فرزند باشند؛ همانگونه که افراد صالح نیز میتوانند در هر یک از این جایگاهها وجود داشته باشند.
ازاینرو، در بررسی آیات مربوط به زنان یتیم، نباید از یک مورد خاص، حکمی کلی دربارهٔ همهٔ مردان یا همهٔ زنان استخراج کرد. خداوند در هر پرونده، متناسب با همان موضوع، حکم و راهکار عادلانه را بیان میکند.
با این مقدمه، میتوان وارد بحث «یَتَامَى النِّسَاءِ» در آیهٔ ۱۲۷ سورهٔ نساء شد؛ آیهای که دربارهٔ گروهی مشخص از زنان یتیم سخن میگوید و موضوعاتی مانند حقوق آنان، ازدواج با آنان و برقراری عدالت دربارهٔ آنان را مطرح میکند.
برای فهم دقیق این آیه، لازم است ابتدا رابطهٔ میان «فتوا»، «کتاب»، «یَتَامَى النِّسَاءِ» و «قسط» را بهدقت بررسی کنیم و سپس مشخص کنیم که مخاطب آیه چه کسی است، موضوع پرونده چیست و هر یک از این مفاهیم در ساختار آیه چه نقشی دارند.
از مسئله زنان تا ضرورت تبیین رسول
آیه ۱۲۷ سوره نساء را نمیتوان جدا از مجموعه آیاتی که پیش و پس از آن درباره زنان، یتیمان، ارث و حقوق خانوادگی آمدهاند بررسی کرد. در این مجموعه، به نظر میرسد قرآن مسئلهای را مطرح میکند که صرفاً با استخراج چند حکم فقهی از الفاظ آیات پایان نمییابد؛ بلکه نیازمند تبیین دقیق مفاهیم قرآن است.
آیه با این پرسش آغاز میشود:
«وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ»
«درباره زنان از تو فتوا میخواهند.»
این آغاز، نقطه مهمی در استدلال است. مخاطبان با مسئلهای مواجه شدهاند که برای حل آن به «فتوا» نیاز دارند؛ اما پاسخ قرآن این نیست که خود آنان با دانش موجودشان حکم را استخراج کنند، بلکه میگوید:
«قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ»
«بگو: خدا درباره آنان به شما فتوا میدهد.»
بنابراین، از همان ابتدا مرجع نهایی حکم، خداوند معرفی میشود و رسول در جایگاه انتقال و بیان این پاسخ قرار میگیرد.
۱. مسئله فقط حکم نیست؛ مسئله فهم «کتاب» است
آیه بلافاصله مسئله زنان را به چیزی که در «کتاب» تلاوت میشود پیوند میدهد:
«وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ...»
پس موضوع فقط یک پرسش اجتماعی درباره زنان نیست؛ بلکه پاسخ آن با آنچه در کتاب تلاوت میشود ارتباط دارد.
در نتیجه، برای فهم حکم باید ابتدا محتوای کتاب و مفاهیم آن درست فهمیده شود.
اینجا تفاوت مهمی میان دو کار ایجاد میشود:
خواندن الفاظ کتاب یک مرحله است؛
فهم و تبیین مقصود آن الفاظ مرحلهای دیگر.
در این خوانش، ممکن است نبیین و اهل علم مرحله نخست را بهخوبی انجام داده باشند، اما مرحله دوم نیازمند تبیین دیگری باشد.
۲. آیه ۱۲۷ چرا به یتیمان زنان توجه میکند؟
آیه مسئله را به گروه مشخصی از زنان پیوند میدهد:
«فِی یَتَامَى النِّسَاءِ اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ»
یعنی درباره یتیمان زن؛ همان کسانی که حقوق مقرر آنان به ایشان داده نمیشود.
این نکته اهمیت زیادی دارد؛ زیرا قرآن از یک مسئله واقعی و عینی اجتماعی شروع میکند: حق کسانی که قدرت دفاع از حق خود را ندارند.
سپس مسئله را به ازدواج آنان نیز مرتبط میکند:
«وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ»
بنابراین، بحث فقط درباره یک حکم فردی نیست؛ بلکه موضوعاتی مانند حقوق مالی، ازدواج، یتیمی، قدرت اجتماعی و عدالت همزمان در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
به همین دلیل، نمیتوان این آیه را صرفاً یک حکم ساده فقهی دانست و با صدور یک فتوا تصور کرد که تمام مسئله حل شده است.
۳. آیه ۴:۳ نشان میدهد مسئله ادامه دارد
پس از مطرح شدن مسئله یتیمان زنان، آیه ۴:۳ میگوید:
«وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامَىٰ فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ...»
در اینجا دوباره مسئله قسط و عدالت درباره یتیمان با مسئله ازدواج زنان ارتباط پیدا میکند.
این پیوند نشان میدهد که آیات سوره نساء یک مجموعه پراکنده از احکام نیستند؛ بلکه یک مسئله واحد را از زوایای مختلف دنبال میکنند.
از اینجا یک سؤال مهم پدید میآید:
اگر این آیات تنها برای صدور احکام فقهی نازل شدهاند، چرا ساختار آنها به گونهای است که فهم یک حکم، نیازمند ارتباط دادن آن با مجموعهای از مفاهیم دیگر است؟
در این خوانش، پاسخ این است که مقصود قرآن فقط ارائه حکم نیست؛ بلکه آشکار کردن نظام معنایی پشت حکم است.
۴. آیات ارث، مسئله را پیچیدهتر میکنند
پس از بحث زنان و یتیمان، قرآن وارد جزئیات ارث میشود:
«یُوصِیکُمُ اللَّهُ فِی أَوْلَادِکُمْ...
وَلَکُمْ نِصْفُ مَا تَرَکَ أَزْوَاجُکُمْ...»
و سپس در آیه ۱۲، سهم همسران و سایر ورثه را مطرح میکند.
در ظاهر، میتوان این آیات را مجموعهای از اعداد و نسبتهای مالی دانست؛ اما در یک خوانش مفهومی، این اعداد تنها زمانی معنا پیدا میکنند که رابطه میان گروههای مختلف ورثه، وضعیت متوفی، فرزند، همسر و خویشاوندان بهدرستی فهمیده شود.
بنابراین، مسئله ارث نمونه دیگری از این واقعیت است که تلاوت الفاظ قرآن با فهم دقیق نظام حقوقی آن یکسان نیست.
۵. آیه ۴:۱۷۶ نقطه تکمیلکننده مسئله است
در پایان سوره، آیه ۱۷۶ دوباره مسئله زنان و خویشاوندان را مطرح میکند:
«یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلَالَةِ...»
نکته قابل توجه این است که سوره با:
«وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ»
آغاز میشود و در پایان نیز با:
«یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ»
با یک مسئله استفتاء مواجه میشویم.
بنابراین، «فتوا» در ابتدا و انتهای این بخش مانند دو نقطه اتصال عمل میکند.
در هر دو مورد، پاسخ نهایی به خداوند نسبت داده میشود:
«اللَّهُ یُفْتِیکُمْ»
این ساختار میتواند نشان دهد که قرآن میخواهد مخاطب را از مرجعیت انسانیِ صرف به مرجعیت الهی و بیان رسول بازگرداند.
۶. در اینجا مسئله نبیین و اهل علم مطرح میشود
اگر گروهی سالها کتاب را میخوانند و بر اساس دانش خود درباره آن سخن میگویند، طبیعی است که در برابر تبیین جدید قرآن، نخستین واکنش از سوی همین گروه شکل بگیرد.
قرآن از کسانی سخن میگوید که:
«یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ»
و نیز از کسانی که:
«یَقْرَءُونَ الْکِتَابَ»
بنابراین، در این خوانش، باید میان تلاوت کتاب و تبیین کامل مفاهیم کتاب تفاوت گذاشت.
ممکن است شخصی کتاب را بخواند، اما این امر به خودی خود به معنای دسترسی کامل به همه مفاهیم آن نباشد.
اینجا ضرورت «رسول» برجسته میشود.
۷. رسول فقط حامل الفاظ نیست؛ مسئله تبیین است
اگر قرآن عربی باشد و مخاطب مورد نظر به زبان دیگری سخن بگوید، یک مسئله اساسی ایجاد میشود:
چگونه مفاهیم قرآن عربی برای او آشکار خواهد شد؟
در اینجا آیه ۱۶:۱۰۳ اهمیت پیدا میکند؛ آیهای که در آن سخن از شخصی با زبان «أعجمی» و تعلیم دادن مطرح شده است.
در خوانش شما، این آیه میتواند یکی از پایههای اصلی نظریه «رسول اعجمی» باشد:
قرآن عربی → مخاطب اعجمی → شخص اعجمیِ تعلیمدهنده → تبیین مفاهیم قرآن
در این صورت، «اعجمی بودن» نقص یا مانع نیست؛ بلکه بخشی از نقش و مأموریت این رسول است.
۸. چرا ممکن است نبیین نتوانند برخی آیات را تبیین کنند؟
اینجا باید ادعا را با دقت صورتبندی کرد.
نمیتوان صرفاً از آیه ۱۲۷ نتیجه گرفت که «نبیین قطعاً قادر به فهم قرآن نیستند». چنین نتیجهای نیازمند استدلالهای دیگری است.
اما میتوان این فرضیه را مطرح کرد:
اگر قرآن برای مرحلهای از تاریخ، تبیینی جدید و متفاوت از فهم متعارف خود ارائه کند، ممکن است حتی گروههای برخوردار از دانش پیشین نیز در برابر برخی مفاهیم آن با ناتوانی یا تردید مواجه شوند.
در چنین شرایطی، یک تبیین غیرمنتظره میتواند بهعنوان نشانهای برای شناسایی رسول مطرح شود.
اینجا آیات ۱۹۸ و ۱۹۹ سوره شعراء اهمیت پیدا میکنند:
«وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَىٰ بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ»
در خوانش شما، این آیات میتوانند به یک سناریوی قابل بررسی درباره نزول قرآن بر بعضی از اعجمین و واکنش مخاطبان به آن اشاره کنند.
اما نتیجهگیری درباره اینکه این سناریو دقیقاً به چه شخص یا دورهای مربوط است، باید همچنان بهعنوان یک تأویل و فرضیه تفسیری باقی بماند.
۹. اگر رسول شناخته شود، مسئله از فهم به ایمان منتقل میشود
اگر فرض کنیم رسول اعجمی بتواند مفاهیمی از قرآن را روشن کند که برای نبیین ناشناخته بوده است، مسئله دیگر صرفاً علمی نیست.
نبیین باید تصمیم بگیرند:
آیا این تبیین را میپذیرند؟
آیا صاحب آن را رسول میدانند؟
آیا او را یاری میکنند؟
و آیا حاضرند بخشی از برداشتهای پیشین خود را اصلاح کنند؟
در این نقطه، مسئله علم به مسئله ایمان و تسلیم تبدیل میشود.
از همینجا میتوان ارتباط این بحث را با آیه ۳:۸۱ نیز بررسی کرد؛ جایی که از پیمان پیامبران درباره آمدن رسولی سخن گفته میشود که آنچه با آنان است را تصدیق میکند و سپس از آنان خواسته میشود به او ایمان آورند و او را یاری کنند.
در نتیجه، در چارچوب این نظریه، ایمان نبیین به رسول صرفاً یک انتخاب شخصی نیست؛ بلکه میتواند نقطه آغاز انتقال مرحله جدیدی از فهم قرآن به جامعه باشد.
۱۰. سرنوشت این فرآیند به علم خداوند وابسته است
در اینجا مسئله «محو و اثبات» مطرح میشود:
«یَمْحُو اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ»
انسان نمیتواند با اطمینان بگوید در آینده کدام مسیر تحقق خواهد یافت.
ممکن است نبیین دعوت را بپذیرند و زمینه گسترش حقیقت قرآن فراهم شود؛ و ممکن است در برابر آن مقاومت کنند.
اما برای خداوند، نتیجه نهایی مجهول نیست؛ زیرا:
«وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ»
در این خوانش، «محو و اثبات» را میتوان در ارتباط با همین تمایز فهمید: آنچه برای انسان آینده و نامعلوم است، برای خداوند در چارچوب علم کامل او معلوم است.
جمعبندی زنجیره استدلال
بنابراین، ساختار استدلال را میتوان چنین خلاصه کرد:
۱. قرآن مسئله زنان، یتیمان و ارث را مطرح میکند.
۲. این مسائل با «کتاب» و مفاهیم آن ارتباط مستقیم دارند.
۳. مخاطبان درباره این مسائل «استفتاء» میکنند.
۴. پاسخ نهایی به خداوند نسبت داده میشود: اللَّهُ یُفْتِیکُمْ.
۵. صرف خواندن و تلاوت کتاب، الزاماً به معنای فهم کامل مفاهیم آن نیست.
۶. بنابراین، مسئله «تبیین» در کنار «تلاوت» اهمیت پیدا میکند.
۷. در خوانش رسول اعجمی، این تبیین برای مخاطبان اعجمی به زبان آنان انجام میشود.
۸. برخی آیات میتوانند در این مرحله نقش نشانهای برای شناخت رسول داشته باشند.
۹. نبیین و اهل علم، به دلیل جایگاه علمی خود، در برابر این تبیین جدید با یک انتخاب اساسی مواجه میشوند: پذیرش یا مقاومت.
۱۰. پذیرش رسول و یاری او میتواند زمینه گسترش حقیقت قرآن را فراهم کند.
۱۱. نتیجه نهایی این فرآیند برای انسان قطعی و قابل پیشبینی نیست.
۱۲. اما در علم خداوند، نتیجه از پیش معلوم است: وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ.
بر این اساس، آیه ۱۲۷ سوره نساء را میتوان نه یک آیه منفرد درباره «احکام زنان»، بلکه یکی از حلقههای زنجیرهای دانست که از مسئله حقوق زنان و یتیمان آغاز میشود، به مسئله فهم کتاب و محدودیت فهم متعارف میرسد، و سپس ضرورت تبیین الهی از طریق رسول را مطرح میکند.
در این چارچوب، «فتوا» فقط یک پاسخ حقوقی نیست؛ بلکه میتواند نقطهای باشد که در آن، مخاطب درمییابد برای فهم دقیق حکم الهی باید به منبع و تبیین الهی مراجعه کند، نه اینکه صرفاً بر دانش و برداشت پیشین خود تکیه نماید.
آیه 127 سوره نساء
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ فِی یَتَامَى النِّسَاءِ اللَّاتِی لَا تُؤْتُونَهُنَّ مَا کُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الْوِلْدَانِ وَأَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامَىٰ بِالْقِسْطِ ۚ وَمَا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِهِ عَلِیمًا
جهت یا آوری می نویسم که خدا اراده کرده است تا دین حق را در زمین پیاده کند منظور از دین حق حقیقت قران است نه ان چه اکنون در دنیا به نام اسلام رایج است قرار نیست خدا از قدرت خود برای ایمان اوردن مردم به حقیقت قرآن استفاده کند بلکه خدا قصدش این است اثبات کند که قدرت اعجاز کلامی قران قادر خواهد بود افرادی که از آنها با عناوینی چون راسخون در علم و یتلون الکتاب
آیه 29 سوره فاطر
إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِیَةً یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ
و اتو العلم و اولوالعلم آیه 94 سوره یونس
فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ فَاسْأَلِ الَّذِینَ یَقْرَءُونَ الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکَ ۚ لَقَدْ جَاءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلَا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ را وادار به تغییر روحی کند و انها را به پذیرش حقیقت قرآن یعنی نازل کردن قران عربی بر بشر اعجمی وادار کند
برای اینکه اثبات کند بشر اعجمی حقیقت دارد بعضی از ایات قران را به شکلی بیان کرده است که نبیین نتوانند آنها را تفسیر کنند این ایات را به عنوان اعجاز کلامی ایجاد کرده است تا نشانه ای باشد برای نبیین وقتی رسول اعجمی آن ها را توضیح داد مطمئن شوند خدا از انها دعوت می کند به این رسول ایمان اورند و او را یاری کنند تا دین حق در سراسر زمین منتشر شود
از جمله این ایات می توان به ایه 127 از سوره نسا اشاره کرد در این ایه ابتدا توجه نبیین را جلب می کند به لفظ فتوا برای این از فتوا استفاده کرده است تا به نبیین بفهماند که مفاهیمی که در مورد زنان به صورت پراکنده نوشته ام قابل فهم شما نخواهد بود و شما نمی توانید از طریق فقاهت احکام و قوانین حقوقی در باره زنان را استخراج کنید تا دیگر خود را از خدا و رسول بی نیاز ببینید
به همین خاطر گفته است
قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ که در این عبارت هم رسول مطرح است و هم خدا اما از نبیین خبری نیست از ان جا که خدا ماموریت رسول را تبیین قران عربی برای نبیین تعیین کرده است مسیر پیش رو این است که نبیین با ایمان اوردن به رسول باعث می شوند خدا دین حق را در جهان منتشر کند البته پاداش هم برای این اقدام برای نبیین در نظر گرفته شده است بخاطر تسلیم شدن در برابر فرمان خدا و دعوت خدا همچنین خداوند روی روح و روان نبیین کار کرده است زیرا نبیین تنها سدی هستند که سر راه خدا و رسول قرار دارند و اگر نبیین به رسول ایمان نیاورند تا روز قیامت کسی به رسول ایمان نخواهند اورد زیرا مردم عادی هیچ علمی به قران ندارند و عنان عقل و فکر انها در اختیار نبیین هست و اینجاست که نقش نبیین در استقرار یافتن دین حق و یا استقرار نیافتن دین حق بارز می شود و در صورتی که نبیین به فرمان خدا اعتنایی نکنند و رسول را یاری نکنند خدا ایات عذاب مردم زمین را اجرایی خواهد کرد هنوز معلوم نیست واقعا چه خواهد شد اگرآیه 198 سوره شعراء وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَىٰ بَعْضِ الْأَعْجَمِین آیه 199 سوره شعراء فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مَا کَانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ به عنوان ایه ثابت در قران باشد در این صورت عذاب مردم کره زمین بزودی محقق خواهد شد و نسل بشر بکلی منقرض خواهد شد و بساط زندگی دنیا بر چیده خواهد شد واقعا معلوم نیست کدام ایه قران محو می شود و کدام ایه اثبات می شود همه چیز بستگی به تصمیم نبیین دارد آیه محو و اثبات
به آیه 39 سوره رعد «آیه مَحو و اِثبات» گفته شده است:
«یَمْحُو اللَّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ ۖ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ» منظور از کتاب در اینجا همان کتابی است که نزد خداست و از ریز تا درشت جهان از زمان بی آغاز و تا زمان بی پایان در آن موجود است پس برای خدا معلوم است که ایا نبیین به فرمان خدا اعتنا خواهند کرد یا نخواهند کرد و این بخشی از علم غیب است که ما انسان ها از ان بی خبریم
خدا هر چه را بخواهد محو می کند و هر چه را بخواهد ثابت و پابرجا می نماید، و "امّ الکتاب" نزد اوست.
ابلاغ و تبیین؛ دو مأموریت متفاوت در ساختار وحی
در اینجا باید میان دو مفهوم ابلاغ و تبیین تفکیک دقیقی صورت گیرد؛ زیرا اگر این دو مفهوم یکی فرض شوند، استدلال درباره نقش رسول ناقص خواهد ماند.
۱. ابلاغ یعنی رساندن آنچه نازل شده است
نخستین مرحله در ارتباط وحیانی، دریافت و رساندن پیام الهی است.
یعنی:
خداوند وحی میکند → رسول وحی را دریافت میکند → رسول آن را به مردم میرساند.
در این مرحله، مسئله اصلی انتقال پیام از فرستنده به مخاطب است.
بنابراین میتوان گفت:
ابلاغ ناظر به رساندن پیام است.
اما پرسش این است که آیا «رساندن پیام» الزاماً به معنای «روشن شدن مقصود پیام برای مخاطب» نیز هست؟
پاسخ منطقی به این پرسش منفی است؛ زیرا ممکن است پیام بهطور کامل منتقل شود، اما مخاطب همچنان درباره معنا، مصداق یا مقصود آن سؤال داشته باشد.
پس:
مقدمه ۱: تحقق ابلاغ، لزوماً به معنای تحقق فهم کامل مخاطب نیست.
این مقدمه صرفاً یک تحلیل عقلی از تفاوت انتقال پیام و فهم پیام است. برای اینکه آن را به مأموریت رسول پیوند دهیم، باید ببینیم خود قرآن آیا میان این دو مرحله تفاوتی قائل شده است یا خیر.
۲. قرآن برای رسول علاوه بر نزول، مأموریت «تبیین» قرار میدهد
در آیه ۴۴ سوره نحل میخوانیم:
وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ
این آیه برای استدلال ما بسیار مهم است؛ زیرا میان دو فعل، رابطهای برقرار میکند:
«أَنْزَلْنَا»
و
«لِتُبَیِّنَ»
یعنی از یک طرف، خداوند میگوید ذکر را بر تو نازل کردیم؛ و از طرف دیگر، برای رسول مأموریتی با عنوان «تبیین» بیان میکند.
نکته دقیقتر اینجاست که آیه نمیگوید:
لِتُبَلِّغَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ
بلکه میگوید:
«لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ»
یعنی مأموریت رسول با تعبیر «تبیین» بیان شده است.
بنابراین:
مقدمه ۲: قرآن میان «نزول» وحی و «تبیین» آن توسط رسول، دو فعل متفاوت قرار میدهد.
و چون آنچه باید تبیین شود، با عبارت:
«مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»
معرفی شده است، میتوان گفت:
مقدمه ۳: موضوع تبیین رسول، چیزی است که پیشتر نازل شده است.
پس تبیین را نمیتوان با خود نزول یکی دانست.
۳. تبیین، مرحلهای پس از نزول است
اکنون سه مفهوم را باید از یکدیگر جدا کنیم:
نزول → ابلاغ → تبیین
نزول، فعل خداوند نسبت به وحی است.
ابلاغ، رساندن آن پیام به مخاطبان است.
تبیین، روشن کردن آنچه نازل شده برای مخاطب است.
در نتیجه:
نزول ≠ ابلاغ ≠ تبیین
این تفکیک اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر این سه مرحله یکی فرض شوند، دیگر وجود تعبیر «لِتُبَیِّنَ» موضوعیت مستقلی نخواهد داشت.
اما اگر سه مرحله را جدا کنیم، ساختار روشنتر میشود:
خداوند وحی میکند → وحی به رسول میرسد → رسول آن را به مردم میرساند → رسول آنچه را نازل شده برای مردم تبیین میکند.
۴. چرا تبیین لازم است؟
اینجا میتوانیم مقدمه محدودیت علم انسان را وارد کنیم.
قرآن درباره انسان میفرماید:
وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا
بنابراین:
مقدمه ۴: ظرفیت علمی انسان محدود است.
از طرف دیگر، قرآن خود را حامل هدایت الهی میداند و برای رسول مأموریت تبیین آنچه نازل شده را مطرح میکند.
پس:
مقدمه ۵: مخاطب وحی ممکن است برای فهم آنچه نازل شده، نیازمند تبیین باشد.
از این دو مقدمه میتوان نتیجه گرفت:
نتیجه ۱: تبیین رسول را میتوان بهعنوان مرحلهای برای تبدیل «متن نازلشده» به «معنای روشن برای مخاطب» در نظر گرفت.
در اینجا باید دقت کرد که این نتیجه به معنای آن نیست که مردم هیچ فهم مستقلی از قرآن ندارند؛ بلکه ادعا این است که در ساختار قرآنی، فهم انسان تنها مرحلهای نیست که قرآن برای انتقال هدایت در نظر گرفته است؛ بلکه برای رسول نیز مأموریت تبیین مطرح شده است.
۵. «تبیین» را نباید با «تفسیر شخصی» یکی دانست
این تفکیک برای استدلال شما بسیار مهم است.
اگر بگوییم رسول «تبیین» میکند، نباید فوراً نتیجه بگیریم که رسول نظر شخصی خود را درباره آیه بیان میکند.
تبیین در این ساختار، ناظر به روشن کردن چیزی است که از جانب خداوند نازل شده است.
بنابراین ساختار چنین نیست:
خداوند → وحی → نظر شخصی رسول
بلکه:
خداوند → وحی → رسول → تبیین آنچه خدا نازل کرده است → مخاطب
به همین دلیل، تبیین رسول را باید از تفسیر شخصی مفسران بعدی جدا کرد.
مفسر ممکن است درباره آیه نظر تفسیری ارائه کند؛ اما در آیه ۴۴ نحل، قرآن خودِ رسول را مأمور به «تبیین» چیزی میکند که نازل شده است.
این تفاوت برای ادامه استدلال بسیار اساسی است.
۶. آیه «یَسْتَفْتُونَکَ» اکنون جایگاه روشنتری پیدا میکند
پس از این مقدمات، میتوانیم دوباره به آیه ۱۲۷ سوره نساء برگردیم:
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ...
اکنون استدلال ما دیگر این نیست:
مردم از رسول سؤال کردند، پس رسول مفسر قرآن است.
این استدلال بهتنهایی کافی نیست.
بلکه ابتدا از آیه ۴۴ نحل به این نتیجه رسیدهایم که:
رسول مأمور به تبیین چیزی است که نازل شده است.
سپس آیه ۱۲۷ نساء نشان میدهد که:
مردم درباره یک مسئله مشخص از رسول سؤال و طلب فتوا میکنند و رسول مأمور است پاسخ الهی را به آنان منتقل کند.
بنابراین این آیه را میتوان یکی از موقعیتهای عملی حضور رسول در فرآیند پاسخگویی و تبیین هدایت الهی دانست.
۷. تفاوت «ابلاغ» و «تبیین» در یک مثال منطقی
برای روشنتر شدن بحث میتوان این دو را بهصورت یک مثال ساده توضیح داد:
فرض کنید یک معلم یک مسئله را برای دانشآموزان میخواند.
اگر دانشآموزان فقط متن مسئله را بشنوند، متن به آنها ابلاغ شده است.
اما اگر معلم توضیح دهد که مسئله دقیقاً چه میخواهد، مفاهیم آن چیست و چگونه باید آن را فهمید، وارد مرحله تبیین شده است.
پس:
ابلاغ = رساندن پیام
تبیین = روشن کردن پیام برای مخاطب
البته این مثال صرفاً برای فهم تفاوت دو مفهوم است و نباید جایگزین استدلال قرآنی شود.
استدلال اصلی همچنان بر تعبیر خود قرآن استوار است:
«أَنْزَلْنَا» → «لِتُبَیِّنَ»
۸. نتیجهای که اکنون میتوان با اطمینان بیشتری گرفت
اکنون زنجیره استدلال کاملتر شده است:
مقدمه ۱: وحی از جانب خداوند نازل میشود.
مقدمه ۲: رسول دریافتکننده وحی و واسطه ارتباط آن با انسان است.
مقدمه ۳: انتقال یک پیام، لزوماً مساوی با فهم کامل آن پیام نیست.
مقدمه ۴: علم انسان محدود است.
مقدمه ۵: قرآن در آیه ۴۴ نحل، رسول را مأمور به «تبیین» آنچه نازل شده معرفی میکند.
بنابراین:
نتیجه: مأموریت رسول را نمیتوان صرفاً به ابلاغ و انتقال الفاظ وحی محدود کرد؛ زیرا قرآن برای او مأموریتی مستقل با عنوان «تبیین» نیز مطرح کرده است.
این نتیجه از نظر استدلالی بسیار محکمتر از این عبارت است که:
«رسول چون پاسخ سؤال مردم را میدهد، پس مفسر قرآن است.»
زیرا در استدلال جدید، آیه ۱۲۷ نساء تنها نیست؛ بلکه بر پایه یک اصل صریحتر یعنی «لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» تفسیر میشود.
۹. حلقه نهایی با بحث نبیین
اکنون میتوان آیه ۸۱ آلعمران را نیز به این زنجیره اضافه کرد:
وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ ... ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ...
در اینجا دیگر مسئله فقط این نیست که رسول وحی را دریافت و منتقل میکند.
اکنون میدانیم که در یک آیه دیگر، برای رسول مأموریت تبیین آنچه نازل شده نیز مطرح شده است.
بنابراین میتوان پرسید:
اگر رسول مأمور به تبیین است و اگر نبیین نیز طبق آیه ۸۱ آلعمران در برابر آمدن رسول مکلف به ایمان و یاری او هستند، آیا جایگاه رسول را میتوان صرفاً به یک ناقل متن تقلیل داد؟
در چارچوب این استدلال، پاسخ منفی است.
اما یک نکته مهم باقی میماند:
اینکه رسول مأمور به تبیین است، بهخودیخود ثابت نمیکند که هر آیهای فقط توسط رسول قابل فهم است، یا اینکه نبیین قادر به فهم هیچ آیهای نیستند.
برای رسیدن به چنین نتیجهای، باید آیات دیگری ارائه شود.
بنابراین ادعای دقیقتر و قابل دفاعتر این است:
قرآن میان ابلاغ و تبیین تفاوت میگذارد و برای رسول، علاوه بر ارتباط با وحی و رساندن آن، مأموریت تبیین «آنچه نازل شده» را نیز مطرح میکند. بنابراین، برای فهم جایگاه رسول در ساختار هدایت قرآن، نباید نقش او را صرفاً به انتقال الفاظ وحی محدود کرد؛ بلکه باید نقش او در تبیین مراد و محتوای وحی را نیز بهعنوان یک مأموریت قرآنی مستقل بررسی کرد.
از این نقطه، استدلال شما برای ورود به بحث «آیاتی که با یسألونک و یستفتونک آغاز میشوند» بسیار قویتر میشود؛ زیرا دیگر این آیات قرار نیست بهتنهایی مأموریت تبیین را اثبات کنند، بلکه میتوانند نمونههای عملیِ تعامل رسول با پرسشهای مردم در چارچوب مأموریت تبیین تلقی شوند.
از انتقال وحی تا تبیین؛ حلقهای که باید اثبات شود
در استدلال قبلی به این نتیجه رسیدیم که رسول در ساختار وحیانی، واسطه میان خداوند و انسان است:
خداوند → وحی → رسول → انسان
اما در اینجا باید میان دو مفهوم تفاوت اساسی گذاشت:
انتقال وحی با تبیین وحی یکسان نیست.
اگر بخواهیم نتیجه بگیریم که رسول علاوه بر انتقال وحی، مأمور به تبیین آن نیز هست، باید این نتیجه را با مقدمات مستقل اثبات کنیم.
مقدمه اول: انتقال، بهتنهایی مساوی با فهم نیست
فرض کنیم متنی از طرف خداوند به رسول وحی شود و رسول آن را عیناً به مردم منتقل کند.
در این حالت، یک مرحله از ارتباط کامل شده است:
وحی دریافت شد → متن منتقل شد.
اما هنوز یک سؤال باقی است:
آیا دریافتکننده متن، لزوماً به معنای دریافتکننده تمام مراد و مقصود آن متن نیز هست؟
این دو مفهوم از نظر منطقی یکی نیستند.
ممکن است الفاظ یک پیام بهطور کامل منتقل شوند، اما مخاطب برای فهم مقصود پیام، نیازمند توضیح باشد.
پس:
مقدمه ۱: انتقال لفظ، بهتنهایی اثباتکننده انتقال کامل معنا نیست.
مقدمه دوم: خود قرآن میان علم و عدم علم تفاوت میگذارد
قرآن درباره انسان میفرماید:
وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا
یعنی انسان از علم، جز اندکی برخوردار نشده است.
پس:
مقدمه ۲: انسان ممکن است متن وحی را در اختیار داشته باشد، اما علم او نسبت به حقیقت همه موضوعات کامل نباشد.
این مقدمه بسیار مهم است؛ زیرا نشان میدهد مسئله هدایت فقط مسئله «دریافت متن» نیست؛ بلکه مسئله فهم حقیقتی است که متن درباره آن سخن میگوید.
بنابراین:
متن داشتن ≠ حقیقت را بهطور کامل فهمیدن
مقدمه سوم: در قرآن، رسول در موقعیت پاسخگویی قرار میگیرد
اکنون به آیه ۱۲۷ سوره نساء بازمیگردیم:
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ...
مردم از رسول سؤال میکنند.
خداوند به رسول نمیگوید صرفاً آیه را برای آنان بخوان؛ بلکه میفرماید:
«قُلْ»
و سپس پاسخ الهی را به او میدهد.
بنابراین:
مقدمه ۳: رسول در فرآیند پاسخگویی به پرسش انسان حضور دارد و مأمور است پاسخ الهی را به مخاطب برساند.
اما هنوز این موضوع بهتنهایی «تبیین» را اثبات نمیکند.
زیرا ممکن است گفته شود رسول فقط پاسخ الهی را ابلاغ میکند.
پس باید یک مرحله دیگر بررسی شود.
مقدمه چهارم: قرآن برای برخی آیات، نیاز انسان به تبیین را مطرح میکند
در اینجا باید به آیاتی توجه کرد که در آنها مسئله تبیین بهطور مستقل مطرح شده است.
برای مثال، قرآن میفرماید:
وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ
در این آیه، ساختار استدلال بسیار روشنتر میشود:
۱. چیزی بر رسول نازل شده است.
۲. مردم نیز مخاطب آن نزول هستند.
۳. با این حال، مأموریت رسول فقط دریافت و انتقال معرفی نشده است.
۴. بلکه برای رسول، فعل «لِتُبَیِّنَ» به کار رفته است.
بنابراین:
مقدمه ۴: قرآن برای رسول، علاوه بر دریافت و انتقال وحی، مأموریت «تبیین» نیز مطرح میکند.
اینجا حلقه مفقوده استدلال کامل میشود.
تفاوت «ابلاغ» و «تبیین»
اکنون میتوان دو مأموریت را از یکدیگر تفکیک کرد:
ابلاغ
یعنی:
آنچه نازل شده است، به مخاطب رسانده شود.
تبیین
یعنی:
آنچه نازل شده است، برای مخاطب روشن و آشکار شود.
پس:
ابلاغ، انتقال پیام است؛
تبیین، روشن کردن معنای پیام است.
این تفاوت برای بحث ما بسیار مهم است؛ زیرا اگر قرآن برای رسول مأموریت «تبیین» قرار داده باشد، دیگر نمیتوان نقش رسول را صرفاً به انتقال الفاظ محدود کرد.
اکنون زنجیره استدلال کاملتر میشود
اکنون میتوان مقدمات را بهصورت دقیق پشت سر هم قرار داد:
مقدمه ۱: خداوند سرچشمه حقیقت و وحی است.
مقدمه ۲: علم انسان محدود است و انسان نسبت به برخی حقایق، علم کافی ندارد.
مقدمه ۳: بنابراین، انسان برای دسترسی به حقیقت وحیانی، نیازمند دریافت هدایت الهی است.
مقدمه ۴: رسول وحی را دریافت میکند و آن را به انسان میرساند.
مقدمه ۵: انتقال الفاظ، لزوماً مساوی با فهم کامل معنا نیست.
مقدمه ۶: قرآن برای رسول، مأموریت «تبیین» آنچه نازل شده را نیز مطرح میکند.
از این شش مقدمه، نتیجه بسیار قویتری به دست میآید:
نتیجه: نقش رسول در قرآن فقط انتقال وحی نیست؛ بلکه تبیین آنچه نازل شده نیز بخشی از مأموریت اوست.
این نتیجه دیگر صرفاً از آیه «یَسْتَفْتُونَکَ» استخراج نشده است؛ بلکه از کنار هم قرار گرفتن محدودیت علم انسان، انتقال وحی، تفاوت انتقال و فهم، و تصریح قرآن به مأموریت تبیین رسول به دست آمده است.
حال آیه ۱۲۷ نساء معنای عمیقتری پیدا میکند
اکنون میتوانیم به آیه ۱۲۷ نساء بازگردیم:
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ...
در این مرحله دیگر نمیگوییم:
«چون مردم از رسول سؤال کردند، پس رسول مفسر قرآن است.»
بلکه استدلال را قویتر میکنیم:
اول: قرآن برای رسول مأموریت تبیین قرار داده است.
دوم: مردم در موضوعات ناشناخته از رسول سؤال میکنند.
سوم: در پاسخ، رسول مأمور است پاسخ خداوند را به آنان برساند.
چهارم: بنابراین، در مواردی که قرآن موضوعی را برای مردم مطرح میکند و رسول در مقام پاسخگویی قرار میگیرد، باید نقش تبیینی رسول را نیز در کنار نقش ابلاغی او بررسی کرد.
در نتیجه، «یَسْتَفْتُونَکَ» دیگر بهتنهایی دلیل تبیین نیست؛ بلکه یکی از مصادیق عملی مأموریت تبیین رسول محسوب میشود.
رابطه این بحث با آیه ۸۱ آلعمران
اکنون آیه ۸۱ آلعمران نیز در جایگاه مناسبتری قرار میگیرد:
وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ ... ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ...
پیش از این آیه، یک پرسش داشتیم:
اگر نبیین خود صاحب کتاب و حکمت هستند، چرا باید در برابر رسول، ایمان بیاورند و او را یاری کنند؟
اکنون با اضافه شدن بحث تبیین، این پرسش جدیتر میشود.
زیرا ممکن است رسول چیزی را برای نبیین آشکار کند که آنان با وجود برخورداری از کتاب و حکمت، هنوز بهصورت کامل آن را درک نکردهاند.
پس میتوان گفت:
مقدمه ۷: داشتن کتاب و حکمت لزوماً مساوی با درک کامل همه مفاهیم آن نیست.
مقدمه ۸: رسول علاوه بر دریافت و انتقال وحی، مأمور به تبیین آنچه نازل شده است.
مقدمه ۹: قرآن نبیین را در برابر آمدن رسول، مکلف به ایمان و یاری او معرفی میکند.
بنابراین:
نتیجه: حتی برخورداری از کتاب و حکمت نیز نمیتواند جایگاه رسول و مأموریت او را در ساختار هدایت قرآنی منتفی کند.
این نتیجه بسیار دقیقتر از این ادعاست که بگوییم «رسول حتماً چیزهایی را میداند که نبی نمیداند».
زیرا آن ادعا نیازمند اثبات جداگانه است؛ اما از آیات مورد بحث میتوان فعلاً نتیجه گرفت که جایگاه رسول و مأموریت او مستقل از جایگاه نبی قابل بررسی است.
نتیجه مهمتر: تبیین، حلقه میان وحی و فهم انسان است
اکنون میتوان مدل اولیه را اصلاح کرد.
مدل ساده:
خداوند → وحی → رسول → انسان
مدل کاملتر:
خداوند → وحی → رسول → تبیین → فهم انسان
در این مدل، «تبیین» یک حلقه اضافی و تزئینی نیست؛ بلکه حلقهای است که مسئله محدودیت علم انسان را به مسئله هدایت از طریق وحی متصل میکند.
به بیان دیگر:
اگر انسان علم محدود دارد،
اگر خداوند منبع علم کامل است،
اگر وحی از جانب خداوند است،
اگر رسول حامل وحی است،
و اگر قرآن برای رسول مأموریت تبیین قرار داده است،
آنگاه تبیین رسول میتواند حلقه واسط میان متن وحی و فهم انسان باشد.
این دقیقاً همان حلقهای است که برای ادامه استدلال شما لازم است.
و اکنون میتوان به بحث «آینده» بازگشت
پس از اثبات این حلقه، بحث آینده نیز منطقیتر میشود.
اگر قرآن کتاب هدایت است و بخشی از محتوای آن به آینده مربوط میشود، ممکن است مسئله فقط این نباشد که آیه درباره آینده چه میگوید؛ بلکه مسئله دوم این است که:
در زمان تحقق آن آینده، چه کسی یا چه جایگاهی میتواند معنای آن آیات را برای انسان آشکار کند؟
اینجا دوباره نقش رسول اهمیت پیدا میکند.
پس زنجیره کلی بحث شما میتواند چنین باشد:
محدودیت علم انسان
↓
نیاز به حقیقتی فراتر از علم انسان
↓
خداوند بهعنوان منبع حقیقت
↓
وحی به رسول
↓
انتقال وحی
↓
تبیین وحی
↓
فهم انسان
↓
نقش رسول در پاسخ به پرسشهای دشوار
↓
پیمان نبیین با رسول
↓
امکان آشکار شدن مفاهیمی که بدون تبیین، برای انسان روشن نیستند
↓
بررسی آیاتی که درباره آینده دین، مستضعفان و تحولات تاریخی سخن میگویند
از این طریق، «تبیین رسول» دیگر یک نتیجه ناگهانی در وسط بحث نیست؛ بلکه به حلقه منطقی ضروری میان وحی و فهم انسان تبدیل میشود.
از محدودیت علم انسان تا ضرورت تبیین رسول
برای بررسی نقش رسول در تبیین قرآن، ابتدا باید مقدمات استدلال را بهصورت روشن از یکدیگر تفکیک کنیم؛ زیرا اگر مقدمات و نتایج درهم آمیخته شوند، ممکن است ارتباط میان آیات برای خواننده روشن نباشد.
مقدمه اول: انسان درباره امور ناشناخته سؤال میکند
قرآن در موارد متعددی از پرسش انسان سخن میگوید. یکی از این موارد، پرسش درباره زنان است:
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ...
در این آیه، انسان از رسول درخواست فتوا میکند.
پس نخستین مقدمه این است:
مقدمه ۱: انسان درباره موضوعاتی که برایش روشن نیست، از رسول سؤال میکند و از او فتوا میخواهد.
اما پاسخ قرآن چیست؟
«قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ»
یعنی سرچشمه فتوا و پاسخ نهایی، خداوند معرفی میشود.
بنابراین:
نتیجه ۱: رسول در جایگاه سرچشمه مستقل حقیقت قرار ندارد؛ بلکه پاسخ الهی را دریافت و به انسان منتقل میکند.
اما این نتیجه، پرسش دیگری ایجاد میکند: چرا انسان نمیتواند خود به این حقیقت دست پیدا کند؟
مقدمه دوم: علم انسان محدود است
برای پاسخ به این پرسش، آیه مربوط به روح اهمیت پیدا میکند:
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا
در این آیه، دو موضوع در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند:
۱. انسان درباره روح سؤال میکند.
۲. به انسان گفته میشود که از علم، جز اندکی به او داده نشده است.
پس:
مقدمه ۲: در موضوعی مانند روح، قرآن صراحتاً محدودیت علم انسان را بیان میکند.
از کنار هم گذاشتن مقدمه اول و دوم میتوان به نتیجهای مهم رسید:
نتیجه ۲: اگر انسان درباره حقیقتی سؤال کند که علم کافی نسبت به آن ندارد، نمیتواند صرفاً بر دانش شخصی خود برای رسیدن به حقیقت نهایی تکیه کند؛ بنابراین نیازمند دریافت پاسخ از منبعی فراتر از علم محدود خود است.
در آیه ۱۲۷ نساء، این منبع خداوند معرفی شده است.
پس اکنون زنجیره استدلال چنین میشود:
انسان سؤال میکند → علم انسان محدود است → پاسخ نهایی نزد خداوند است.
اما هنوز یک حلقه در این زنجیره باقی مانده است:
اگر پاسخ نزد خداوند است، این پاسخ چگونه به انسان میرسد؟
مقدمه سوم: رسول واسطه دریافت و انتقال وحی است
در اینجا جایگاه رسول اهمیت پیدا میکند.
بر اساس ساختار قرآنی مورد نظر این بحث، رسول انسانی است که وحی الهی را دریافت میکند. بنابراین، میان خداوند و انسان یک مسیر ارتباطی شکل میگیرد:
خداوند → وحی → رسول → انسان
از اینجا یک نتیجه موقت به دست میآید:
نتیجه ۳: در ساختار وحیانی، رسول حلقه ارتباطی میان وحی الهی و جامعه انسانی است.
اما «انتقال وحی» لزوماً با «تبیین وحی» یکسان نیست.
این تفاوت باید جداگانه بررسی شود.
مقدمه چهارم: سؤال از رسول نشان میدهد که صرف وجود متن برای پاسخگویی کافی نیست
در آیاتی مانند:
«یَسْأَلُونَکَ»
و
«یَسْتَفْتُونَکَ»
مردم فقط با یک متن مکتوب مواجه نیستند؛ بلکه سؤال خود را مستقیماً نزد رسول مطرح میکنند.
در آیه ۱۲۷ نساء، حتی زمانی که مردم از رسول فتوا میخواهند، پاسخ با فرمان:
«قُلْ»
آغاز میشود.
یعنی رسول باید پاسخ الهی را برای سؤالکنندگان بیان کند.
بنابراین:
مقدمه ۴: در ساختار آیاتی که با سؤال انسان و پاسخ رسول همراهاند، رسول در فرآیند پاسخگویی حضور فعال دارد.
از این مقدمه میتوان نتیجه گرفت:
نتیجه ۴: نقش رسول در ارتباط با وحی، صرفاً وجود یک متن نیست؛ بلکه او در فرآیند رساندن پاسخ الهی به انسان نیز نقش دارد.
اما هنوز نمیتوان صرفاً از این مقدمه نتیجه گرفت که هر آیهای نیازمند تبیین اختصاصی رسول است. برای رسیدن به این نتیجه باید مقدمات بیشتری ارائه شود.
آیه ۸۱ آلعمران؛ رسول فقط مخاطب انسان نیست
در این مرحله، آیه ۸۱ سوره آلعمران اهمیت بیشتری پیدا میکند:
وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ...
در این آیه، مخاطب دیگر مردم عادی نیستند؛ بلکه نبیین هستند.
آیه میگوید خداوند از نبیین پیمان گرفته است که اگر رسولی بیاید و آنچه نزد آنان است را تصدیق کند، به او ایمان بیاورند و او را یاری کنند.
بنابراین:
مقدمه ۵: قرآن از یک رابطه مستقیم میان نبیین و رسول سخن میگوید.
مقدمه ۶: این رابطه صرفاً رابطه احترام یا شناخت نیست؛ بلکه نبیین در برابر رسول، مکلف به ایمان و یاری او هستند.
از این دو مقدمه، نتیجه زیر به دست میآید:
نتیجه ۵: جایگاه رسول در ساختار هدایت قرآنی، جایگاهی است که حتی نبیین نیز موظف به پذیرش آن هستند.
اینجا پرسش مهمتری شکل میگیرد:
اگر نبیین خود صاحب کتاب و حکمتاند، چرا باید در برابر رسولی که میآید، ایمان بیاورند و او را یاری کنند؟
در خوانش من، این پرسش نشان میدهد که نباید نقش رسول را صرفاً به تکرار دانستههای موجود نزد نبیین محدود کرد.
مقدمه هفتم: وجود کتاب بهتنهایی مساوی با فهم کامل کتاب نیست
اکنون باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت:
داشتن متن و فهم کامل متن.
ممکن است یک متن در اختیار انسان باشد، اما فهم همه لایههای آن برای انسان امکانپذیر نباشد؛ بهویژه اگر خود قرآن محدودیت علم انسان را پذیرفته باشد.
بنابراین:
مقدمه ۷: در اختیار داشتن کتاب، لزوماً به معنای برخورداری از علم کامل نسبت به تمام مفاهیم آن نیست.
این مقدمه با آیه ۴۹ سوره عنکبوت نیز قابل بررسی است:
بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمِ...
در این آیه، مسئله فقط «وجود قرآن» نیست؛ بلکه از آیات بیّنات در سینه کسانی که به آنان علم داده شده سخن گفته میشود.
پس:
مقدمه ۸: قرآن میان داشتن آیات و آشکار بودن آیات در سینه اهل علم تفاوتی قابل بررسی ایجاد میکند.
از کنار هم گذاشتن این دو مقدمه میتوان گفت:
نتیجه ۶: فهم قرآن صرفاً با در اختیار داشتن الفاظ آن پایان نمییابد؛ بلکه مسئله علم و آشکار شدن حقیقت آیات نیز مطرح است.
از اینجا مسئله «تبیین» مطرح میشود
اکنون مقدمات اصلی فراهم شدهاند:
۱. انسان درباره امور ناشناخته سؤال میکند.
۲. علم انسان محدود است.
۳. پاسخ نهایی از جانب خداوند است.
۴. رسول واسطه دریافت و انتقال وحی است.
۵. نبیین نیز در برابر رسول مکلف به ایمان و یاری هستند.
۶. داشتن کتاب لزوماً به معنای فهم کامل همه مفاهیم آن نیست.
۷. قرآن از آشکار بودن آیات در سینه اهل علم سخن میگوید.
پس میتوان یک نتیجه مهم را مطرح کرد:
نتیجه ۷: در ساختار قرآنی مورد بررسی، رسول را نمیتوان صرفاً بهعنوان ناقل الفاظ وحی در نظر گرفت؛ بلکه باید احتمال نقش او در تبیین و آشکار کردن مفاهیم وحی را نیز بهطور جدی بررسی کرد.
این نتیجه از نظر منطقی از نتایج قبلی ضعیفتر نیست، اما باید توجه داشت که هنوز یک فرض تفسیری است و برای تبدیل شدن به یک ادعای قطعی، نیازمند آیات دیگری درباره «تبیین»، «تعلیم» و «تفصیل» است.
حال مسئله آینده مطرح میشود
پس از مشخص شدن رابطه خداوند، وحی، رسول و فهم انسان، میتوان سؤال دیگری مطرح کرد:
اگر قرآن کتاب هدایت بشر است و کتاب دیگری پس از آن نازل نمیشود، آیا هدایت قرآن فقط به زمان نزول محدود است؟
برای پاسخ، ابتدا یک مقدمه لازم است:
مقدمه ۹: قرآن خود را کتابی برای هدایت معرفی میکند و در این نگاه، قرار نیست پس از آن کتاب دیگری برای هدایت بشر نازل شود.
مقدمه بعدی:
مقدمه ۱۰: خداوند «عالم الغیب والشهادة» است؛ بنابراین آینده برای خداوند مجهول نیست.
قرآن میفرماید:
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ
اکنون اگر این دو مقدمه را کنار هم قرار دهیم:
کتاب هدایت از جانب خدایی است که عالم غیب است → پس بیان امور مربوط به آینده برای خداوند ممکن است.
اما برای رسیدن به نتیجه بعدی باید یک مقدمه دیگر اضافه شود:
مقدمه ۱۱: اگر بخشی از آینده برای هدایت انسان اهمیت داشته باشد، بیان آن میتواند در خدمت هدایت قرار گیرد.
بنابراین:
نتیجه ۸: میتوان انتظار داشت که قرآن، علاوه بر مسائل مربوط به زمان نزول، ظرفیت بیان یا معرفی برخی از رخدادهای مهم آینده را نیز داشته باشد.
این نتیجه زمینه بررسی آیاتی مانند آیه ۳۳ توبه و آیه ۵ قصص را فراهم میکند.
آینده دین و آینده مستضعفان
قرآن میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ...
و نیز میفرماید:
وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ
بنابراین دو موضوع مهم در قرآن قابل پیگیری است:
الف) سرنوشت آینده دین حق؛
ب) سرنوشت آینده مستضعفان.
در نتیجه:
نتیجه ۹: اگر این آیات را ناظر به تحققهای آینده نیز بدانیم، قرآن برای فهم تاریخ پس از نزول خود نیز ظرفیت ارائه اطلاعات و جهتدهی دارد.
در اینجا مسئله مهم دیگری پدیدار میشود:
اگر قرآن درباره آینده سخن گفته باشد، چه کسی میتواند معنای دقیق این آیات را در زمان تحقق آنها آشکار کند؟
و این پرسش، ما را دوباره به مسئله اصلی بازمیگرداند:
نقش رسول در تبیین آیات.
حلقه نهایی استدلال: پیشفرض یا قرآن؟
در این مرحله، مسئله پیشفرضهای مفسر اهمیت پیدا میکند.
اگر مفسر پیش از بررسی آیات، نتیجهای را قطعی فرض کند، ممکن است آیات را مطابق همان پیشفرض تفسیر کند.
پس:
مقدمه ۱۲: پیشفرضهای تفسیری میتوانند بر نحوه فهم آیات تأثیر بگذارند.
از سوی دیگر:
مقدمه ۱۳: آیه ۸۱ آلعمران از نبیین میخواهد در صورت آمدن رسول، به او ایمان بیاورند و او را یاری کنند.
بنابراین:
نتیجه ۱۰: یکی از پیشفرضهایی که باید مورد بررسی مجدد قرار گیرد، تلقی نبیین از جایگاه رسول است؛ زیرا خود قرآن نبیین را در برابر رسول، مکلف به ایمان و یاری معرفی میکند.
در این صورت، مسئله دیگر صرفاً این نیست که «ما امروز درباره رسول چه تصوری داریم»، بلکه پرسش بنیادیتر این است:
آیا تصور ما از رسول با ساختاری که خود قرآن درباره رابطه خداوند، وحی، رسول و نبیین ارائه میکند، مطابقت دارد؟
و از اینجا میتوان به پرسش نهایی رسید:
اگر رسول در ساختار قرآن صرفاً ناقل الفاظ نیست و اگر نبیین نیز در برابر او مکلف به ایمان و یاریاند، آیا میتوان گفت که بخشی از حقیقت قرآن تنها با پذیرش نقش تبیینی رسول آشکار میشود؟
این پرسش، نقطهای است که باید با آیات دیگری درباره تبیین، تعلیم، تفصیل، وحی، رسول و نبی آزموده شود.
بنابراین، ادعای نهایی این بحث بهتر است نه به صورت یک حکم از پیش اثباتشده، بلکه به صورت یک فرضیه قرآنی قابل آزمون مطرح شود:
فرضیه: قرآن ساختاری را ترسیم میکند که در آن، خداوند سرچشمه حقیقت است، وحی وسیله انتقال حقیقت است، رسول واسطه دریافت و ابلاغ وحی است، و تبیین رسول میتواند حلقهای اساسی میان متن وحی و فهم انسان باشد؛ ازاینرو، برای فهم کامل برخی آیات، باید نقش رسول را در تبیین آنها بهطور مستقل بررسی کرد.
اگر این فرضیه با مجموعهای از آیات مستقل تأیید شود، آنگاه میتوان از یک ارتباط تفسیری منسجم میان سؤال، محدودیت علم انسان، وحی، رسول، نبیین، تبیین و آینده قرآن سخن گفت.
از سؤال و فتوا تا نقش رسول در تبیین قرآن
برای فهم دقیقتر جایگاه رسول و تفاوت آن با جایگاه نبی، میتوان از آیاتی آغاز کرد که در آنها انسان درباره موضوعی ناشناخته سؤال میکند یا از رسول درخواست فتوا دارد. این آیات یک ساختار مشترک دارند: انسان سؤال میکند، محدودیت علم انسان مطرح میشود و پاسخ از جانب خداوند ارائه میشود.
یکی از روشنترین نمونهها آیه ۱۲۷ سوره نساء است:
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ...
در این آیه، مردم از رسول درباره زنان فتوا میخواهند؛ اما رسول در پاسخ نمیگوید که من به شما فتوا میدهم، بلکه میگوید:
«قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ»
یعنی: «بگو خداوند درباره آنان به شما فتوا میدهد.»
این تعبیر از نظر این بحث اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان میدهد که سرچشمه حقیقت و فتوا، خداوند است و رسول در این فرایند، واسطه دریافت و ابلاغ پاسخ الهی است.
اما چرا پاسخ به خداوند نسبت داده میشود؟
پاسخ را میتوان در آیه دیگری یافت که درباره روح است:
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا
در اینجا نیز انسان سؤال میکند؛ اما بلافاصله محدودیت علم او بیان میشود:
«وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا»
یعنی: «از علم، جز اندکی به شما داده نشده است.»
بنابراین، میان این دو آیه میتوان یک رابطه استدلالی برقرار کرد:
انسان سؤال میکند ← موضوع سؤال ممکن است فراتر از ظرفیت علمی انسان باشد ← علم انسان محدود است ← بنابراین پاسخ به حقیقت نهایی باید از منبعی باشد که علم کامل دارد.
در آیه ۱۲۷ نساء، این منبع با صراحت خداوند معرفی میشود.
از اینجا یک پرسش اساسی شکل میگیرد: اگر حقیقت نزد خداوند است و انسان بهتنهایی به آن دسترسی کامل ندارد، چگونه این حقیقت به انسان منتقل میشود؟
اینجاست که نقش رسول اهمیت پیدا میکند.
قرآن، رسول را انسانی معرفی میکند که از جنس همین انسانهاست، اما به او وحی میشود. بنابراین، تفاوت اصلی رسول با انسان عادی در این نیست که ذاتاً از جنس دیگری است؛ بلکه در دریافت وحی و مأموریت الهی اوست.
در نتیجه، میتوان گفت مسیر انتقال حقیقت چنین ترسیم میشود:
خداوند → وحی → رسول → انسان
اما در اینجا مسئله مهمتری مطرح میشود: آیا رسول فقط الفاظ وحی را منتقل میکند، یا در تبیین حقیقت و مفهوم آن نیز مأموریت دارد؟
تبیین؛ حلقهای میان وحی و فهم انسان
اگر انسان علم محدودی دارد، صرف انتقال الفاظ وحی لزوماً به معنای انتقال کامل حقیقت نیست. ممکن است متن در اختیار انسان قرار داشته باشد، اما فهم دقیق مقصود آن نیازمند تبیین باشد.
به همین دلیل، آیاتی که با تعبیرهایی مانند «یَسْأَلُونَکَ» و «یَسْتَفْتُونَکَ» آغاز میشوند، در این بحث اهمیت ویژهای دارند. در این آیات، مردم مستقیماً نزد رسول میآیند و درباره موضوعی که برایشان روشن نیست سؤال میکنند.
از این منظر، حضور رسول در کنار سؤالکنندگان، صرفاً یک حضور تشریفاتی نیست؛ بلکه نشاندهنده وجود یک رابطه میان پرسش انسان، وحی الهی و تبیین رسول است.
موضوعاتی مانند روح، زنان و احکام مربوط به ارث، از جمله موضوعاتی هستند که میتوان آنها را در این چارچوب بررسی کرد؛ زیرا فهم کامل آنها صرفاً با دانستن الفاظ آیات پایان نمییابد و نیازمند درک ساختار و مقصود آیات است.
آیه ۸۱ آلعمران؛ چرا نبیین باید به رسول ایمان بیاورند؟
در اینجا آیه ۸۱ سوره آلعمران اهمیت تعیینکنندهای پیدا میکند:
وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ...
این آیه فقط از آمدن رسول سخن نمیگوید؛ بلکه از پیمان خداوند با نبیین سخن میگوید. بر اساس این پیمان، اگر رسولی بیاید که آنچه نزد نبیین است تصدیق کند، آنان موظفاند به او ایمان بیاورند و او را یاری کنند.
اینجا یک سؤال منطقی مطرح میشود:
اگر رسول قرار بود صرفاً همان دانستههای موجود نزد نبیین را تکرار کند، چرا نبیین باید برای ایمان آوردن به او پیمان الهی داشته باشند؟
در خوانش من، پاسخ این است که رسول حامل مرحلهای از هدایت است که حضور او برای نبیین نیز موضوعیت دارد. بنابراین، جایگاه رسول را نمیتوان صرفاً به «ناقل یک متن» تقلیل داد.
این آیه در واقع یک رابطه مهم را نشان میدهد:
نبی صاحب کتاب و حکمت است، اما در برابر آمدن رسول، موظف به ایمان و یاری اوست.
پس رسول میتواند دارای مأموریتی باشد که حتی نبی نیز باید آن را بپذیرد.
اگر قرآن کتاب نهایی هدایت است، رابطه آن با آینده چیست؟
پس از روشن شدن این مسئله، پرسش دیگری مطرح میشود.
اگر قرآن کتاب هدایت بشر است و پس از آن کتاب دیگری قرار نیست نازل شود، آیا محتوای قرآن فقط ناظر به زمان نزول است، یا باید برای مراحل بعدی تاریخ بشر نیز ظرفیت هدایت داشته باشد؟
قرآن میفرماید:
مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ
این آیه، در چارچوب این استدلال، اهمیت ویژهای پیدا میکند؛ زیرا میتوان از آن این پرسش را مطرح کرد که آیا مسائل اساسی آینده بشر نیز باید در نظام هدایت قرآن قابل پیگیری باشند یا خیر.
این پرسش زمانی جدیتر میشود که خداوند خود را چنین معرفی میکند:
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ
خداوند عالم غیب و شهادت است؛ بنابراین آینده برای خداوند مجهول نیست.
پس اگر قرآن از جانب چنین خدایی است و کتاب هدایت بشر در همه مراحل است، میتوان انتظار داشت که برخی از رخدادهای مهم آینده نیز در قرآن، به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، قابل شناسایی باشند.
از علم غیب خداوند تا پیشبینی آینده در قرآن
در اینجا یک نکته استدلالی مهم وجود دارد:
اگر خداوند عالم غیب است، دانستن آینده برای او ممکن است؛ و اگر قرآن کتاب هدایت است، بیان بخشی از آینده میتواند یکی از راههای هدایت انسان برای مواجهه با آن آینده باشد.
بنابراین، آیات مربوط به آینده را نباید صرفاً آیات تاریخی یا مربوط به گذشته تلقی کرد؛ بلکه باید پرسید آیا این آیات میتوانند درباره مراحل بعدی تاریخ بشر نیز سخن بگویند.
برای نمونه، قرآن میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ
این آیه موضوعی فراتر از زمان نزول را پیش روی ما قرار میدهد: آینده دین حق و چگونگی ظهور آن بر دیگر ادیان.
همچنین در سوره قصص میخوانیم:
وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ
اینجا نیز سخن از آینده مستضعفان، امامت و وراثت زمین است.
بنابراین، میتوان دو محور مهم را در کنار یکدیگر قرار داد:
آینده دین حق و آینده مستضعفان.
این دو موضوع نشان میدهند که قرآن را میتوان نه فقط بهعنوان کتابی درباره گذشته، بلکه بهعنوان متنی دارای ظرفیت برای فهم آینده نیز بررسی کرد.
مشکل از قرآن است یا از پیشفرضهای مفسر؟
در این مرحله، یک مانع اساسی ممکن است پدیدار شود: پیشفرضهای انسان.
اگر مفسر ابتدا نتیجهای را قطعی بداند و سپس آیات را بر اساس همان نتیجه تفسیر کند، ممکن است آیهای که با پیشفرض او سازگار نیست، نادیده گرفته شود یا معنای آن محدود شود.
در اینجا دوباره آیه ۸۱ آلعمران اهمیت پیدا میکند.
آیه، نبیین را مخاطب قرار میدهد و از آنان پیمان میگیرد که اگر رسولی آمد، به او ایمان بیاورند و او را یاری کنند.
بنابراین، اگر نبیین از پیش، هر امکان دیگری را نفی کنند، این پرسش مطرح میشود که آیا چنین پیشفرضی با مفاد خود آیه سازگار است یا خیر.
در خوانش من، یکی از پیشفرضهایی که باید دوباره بررسی شود، برداشت نبیین از جایگاه رسول است. اگر آیه ۸۱ را جدی بگیریم، نبی نمیتواند صرفاً به دلیل جایگاه خود، امکان آمدن رسول را نفی کند؛ بلکه در برابر رسول، وظیفهای الهی دارد.
آیات بیّنات در سینه اهل علم
این بحث ما را به آیه ۴۹ سوره عنکبوت میرساند:
بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ۖ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ
در این آیه، قرآن از آیات بیّنات در سینه کسانی که به آنان علم داده شده سخن میگوید.
پس علم قرآنی صرفاً حفظ الفاظ نیست. مسئله اصلی این است که آیات در درون اهل علم به صورت «بیّنات» آشکار باشند.
از این منظر، باید میان داشتن قرآن و فهم حقیقت قرآن تفاوت گذاشت.
ممکن است کسی قرآن را در اختیار داشته باشد، اما به دلیل پیشفرضهای ذهنی، بخشی از آیات برای او آشکار نباشد.
بنابراین، اگر رسولی مأمور به تبیین بخشی از آیات باشد، مقاومت در برابر او میتواند عملاً به معنای مقاومت در برابر مرحلهای از فهم قرآن باشد.
پرسش درباره جایگاه علمای دینی
از اینجا میتوان مسئله علمای مسلمان را نیز مورد بررسی قرار داد.
اگر فردی خود را صاحب علم قرآن و صاحب صلاحیت برای تبیین آیات میداند، باید پرسید:
مبنای این صلاحیت چیست؟
عنوانهایی مانند «حجتالاسلام» یا «آیتالله» بهخودیخود اثبات نمیکنند که صاحب آن عنوان نبی یا رسول است. بنابراین، بحث اصلی عنوان نیست؛ بلکه ادعای جایگاه و صلاحیت برای تبیین حقیقت دین است.
اگر کسی ادعا کند که آیات قرآن را بهطور قطعی و نهایی تبیین میکند، باید پرسید این علم از کجا آمده است و چه نسبتی با ساختاری دارد که قرآن میان خداوند، وحی، رسول، نبی و اهل علم ترسیم میکند؟
جمعبندی زنجیره استدلال
بنابراین، مجموعه این آیات را میتوان در یک زنجیره واحد دید:
انسان سؤال میکند؛
اما علم او محدود است.
پاسخ حقیقت نزد خداوند است؛
و خداوند آن را از طریق وحی منتقل میکند.
وحی به رسول میرسد؛
و رسول در ارتباط با انسان، نقش محوری دارد.
آیه ۸۱ آلعمران نشان میدهد که حتی نبیین نیز در برابر آمدن رسول، موظف به ایمان و یاری او هستند.
اگر قرآن کتاب هدایت برای همه زمانهاست، باید امکان بررسی آینده نیز در آن وجود داشته باشد.
آیات مربوط به غلبه دین حق و وراثت مستضعفان، نمونههایی هستند که باید در این چارچوب بررسی شوند.
و در نهایت، آیه ۴۹ عنکبوت نشان میدهد که فهم قرآن فقط در داشتن الفاظ آن خلاصه نمیشود؛ بلکه آیات باید در سینه اهل علم به صورت «بیّنات» آشکار شوند.
بر این اساس، مسئله اصلی این پژوهش را میتوان چنین صورتبندی کرد:
آیا قرآن برای برخی از آیات خود، تنها یک متن برای خواندن ارائه کرده است، یا ساختاری را نیز معرفی میکند که در آن حقیقت آیات از خداوند به رسول میرسد و رسول مأمور به تبیین آن برای انسان است؟
اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، آنگاه آیات «یَسْأَلُونَکَ»، «یَسْتَفْتُونَکَ»، آیه ۸۱ آلعمران و آیه ۴۹ عنکبوت، دیگر آیاتی جدا از یکدیگر نیستند؛ بلکه میتوانند اجزای یک ساختار واحد درباره سؤال، محدودیت علم انسان، وحی، رسول، تبیین و فهم قرآن باشند.
پرسش و فتوا؛ چرا پاسخ نهایی به خداوند نسبت داده میشود؟
آیه ۱۲۷ سوره نساء یکی از آیاتی است که در آن، انسان درباره یک موضوع مهم سؤال میکند و از پیامبر درخواست فتوا دارد:
وَیَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسَاءِ ۖ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَمَا یُتْلَىٰ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ...
در این آیه، مردم از رسول درباره زنان فتوا میخواهند، اما پاسخ با این تعبیر آغاز میشود:
«قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ»
یعنی: «بگو خداوند درباره آنان به شما فتوا میدهد.»
در اینجا میتوان به یک نکته اساسی توجه کرد: وقتی موضوع سؤال به حقیقتی مربوط میشود که علم کامل نسبت به آن نزد خداوند است، قرآن پاسخ نهایی را به خداوند نسبت میدهد. بنابراین، انسان نباید تصور کند که صرفاً با تکیه بر دانش محدود خود میتواند درباره همه ابعاد یک مسئله، حکم و حقیقت نهایی را بیان کند.
این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که موضوع مورد سؤال، به ساختار درونی انسان، روح و روان او مربوط باشد. قرآن درباره میزان علم انسان نسبت به روح میفرماید:
وَیَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا
در این آیه، پرسش درباره روح مستقیماً با محدود بودن علم انسان پیوند خورده است: انسان از علم اندکی درباره روح برخوردار است.
بنابراین، اگر انسان با علم محدود خود بخواهد درباره موضوعاتی که به روح، روان، خانواده، ارث، زنان و دیگر ابعاد پیچیده زندگی انسان مربوط میشوند، بهتنهایی به حقیقت نهایی برسد، احتمال خطا وجود خواهد داشت. از این منظر، مسئله فقط «دانستن» نیست؛ بلکه کافی بودن علم برای رسیدن به حقیقت است.
از سؤال انسان تا نقش رسول
در این نقطه، نقش رسول اهمیت پیدا میکند.
قرآن، رسول را انسانی مانند دیگر انسانها معرفی میکند؛ اما تفاوت اساسی او در دریافت وحی است. بنابراین، اگر انسان بهتنهایی نمیتواند به همه حقیقت دست پیدا کند، مسیر هدایت میتواند از طریق وحی و رسول ادامه پیدا کند.
اما در اینجا یک پرسش مهم مطرح میشود:
آیا وظیفه رسول صرفاً دریافت و ابلاغ الفاظ قرآن است، یا بخشی از مأموریت او تبیین مفاهیم و حقیقت آیات نیز هست؟
در خوانش من، قرآن میان «نبی» و «رسول» تمایزی ایجاد میکند و یکی از مهمترین تفاوتهای این دو، در موضوع تبیین برخی آیات آشکار میشود.
بهویژه آیاتی که با ساختارهایی مانند «یَسْأَلُونَکَ» یا «یَسْتَفْتُونَکَ» آغاز میشوند، اهمیت ویژهای دارند؛ زیرا در این آیات، انسان مستقیماً درباره یک مسئله ناشناخته سؤال میکند و پاسخ الهی ارائه میشود.
موضوعاتی مانند روح، ارث و مسائل مربوط به زنان از جمله مواردی هستند که در این چارچوب قابل بررسیاند. در این نگاه، این آیات صرفاً مجموعهای از الفاظ برای خواندن نیستند، بلکه نیازمند تبیین مفهومیاند؛ و این تبیین، بخشی از مأموریت رسول است.
پیمان نبیین با رسول
این برداشت را میتوان در کنار آیه ۸۱ سوره آلعمران قرار داد:
وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ النَّبِیِّینَ لَمَا آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتَابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ...
این آیه از یک پیمان الهی با نبیین سخن میگوید؛ پیمانی که در آن، آمدن رسول پس از دریافت کتاب و حکمت مطرح شده و نبیین موظف به ایمان آوردن و یاری کردن او میشوند.
بنابراین، اگر رسول فقط تکرارکننده همان چیزی بود که نبیین از قبل در اختیار داشتند، پرسش مهمی مطرح میشود:
چرا خداوند از نبیین پیمان میگیرد که اگر رسولی آمد، به او ایمان بیاورند و او را یاری کنند؟
در خوانش من، این آیه میتواند نشان دهد که رسول دارای مأموریتی فراتر از جایگاه صرفاً تاریخی یا تکرار الفاظ است؛ او حامل مرحلهای از هدایت است که نبیین نیز باید آن را بپذیرند.
اگر قرآن آخرین کتاب هدایت باشد، آینده در آن چه جایگاهی دارد؟
از سوی دیگر، اگر قرآن آخرین کتاب هدایت باشد و پس از آن کتاب دیگری برای هدایت بشر نازل نشود، باید انتظار داشت که قرآن ظرفیت پاسخگویی به مسائل مربوط به آینده را نیز داشته باشد.
قرآن میفرماید:
مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ
از این منظر، میتوان پرسید: اگر خداوند علم کامل دارد و قرآن نیز کتاب هدایت است، آیا حوادث و تحولات مهمی که پس از نزول قرآن رخ میدهند، نباید در چارچوب هدایت قرآنی قابل شناسایی باشند؟
قرآن خداوند را چنین معرفی میکند:
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِیمُ
«اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست؛ دانای نهان و آشکار است؛ او رحمان و رحیم است.»
اگر خداوند عالم غیب است، یکی از نشانههای قابل توجه این علم، آن است که آینده برای او مجهول نیست. بنابراین میتوان انتظار داشت که قرآن، علاوه بر بیان هدایت برای زمان نزول، ظرفیت اشاره و هدایت نسبت به مراحل بعدی تاریخ انسان را نیز داشته باشد.
آینده دین و سرنوشت مستضعفان
بر همین اساس، آیاتی که درباره آینده دین و تحولات جامعه انسانی سخن میگویند، اهمیت ویژهای پیدا میکنند.
برای نمونه، قرآن میفرماید:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ
این آیه میتواند زمینه بررسی این پرسش را فراهم کند که دین حق چگونه و در چه مرحلهای بر دیگر ادیان غلبه خواهد کرد و نقش رسول در این فرایند چیست.
همچنین درباره مستضعفان میفرماید:
وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ
در نتیجه، قرآن فقط درباره وضعیت انسان در زمان نزول سخن نمیگوید؛ بلکه آیاتی دارد که میتوان آنها را در ارتباط با آینده جوامع انسانی و سرنوشت مستضعفان نیز بررسی کرد.
مانع اصلی فهم برخی آیات چیست؟
در اینجا به مسئله دیگری میرسیم: ممکن است بخشی از مشکل، خود قرآن نباشد؛ بلکه پیشفرضهای انسان درباره قرآن باشد.
اگر نبیین و عالمان دینی از پیش، نتیجهای را قطعی بدانند و سپس همه آیات را بر اساس آن پیشفرض بخوانند، ممکن است برخی از مفاهیم قرآن برای آنان آشکار نشود.
یکی از مهمترین نمونهها در این بحث، مسئله ایمان نبیین به رسول است.
آیه ۸۱ آلعمران نمیگوید نبیین باید صرفاً به آنچه از قبل میدانستهاند ایمان بیاورند؛ بلکه از آمدن «رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ» سخن میگوید و سپس بر ایمان آوردن و یاری کردن او تأکید میکند.
بنابراین، در خوانش من، اگر نبیین بتوانند پیشفرضهای خود را کنار بگذارند و امکان آمدن رسول را همانگونه که آیه مطرح میکند بررسی کنند، ممکن است بخشی از آیات قرآن برای آنان آشکارتر شود.
آیات قرآن در سینه اهل علم
این موضوع با آیه ۴۹ سوره عنکبوت نیز ارتباط قابل توجهی پیدا میکند:
بَلْ هُوَ آیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ ۖ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ
قرآن میگوید این آیات، نشانههایی روشن در سینه کسانی است که به آنان علم داده شده است.
در خوانش من، این آیه میتواند نشان دهد که مسئله اصلی، صرفاً در اختیار داشتن الفاظ قرآن نیست؛ بلکه آشکار شدن آیات و مفاهیم آن در درون انسانِ دارای علم است.
از همین زاویه، میتوان وضعیت علمای مسلمان را نیز مورد پرسش قرار داد. اگر عالمی ادعا میکند که حامل علم قرآن است و خود را در جایگاه دینی ویژهای قرار میدهد، باید پرسید این جایگاه چه نسبتی با مفهوم «نبی» و «رسول» در قرآن دارد؟
عنوانهایی مانند «حجتالاسلام» یا «آیتالله» بهخودیخود اثبات نمیکنند که صاحب آن عنوان نبی است؛ اما اگر فردی خود را در جایگاه دریافت و تبیین وحی قرار دهد، این پرسش قرآنی مطرح میشود که مبنای این جایگاه چیست و چه نسبتی با ساختار نبی و رسول در قرآن دارد؟
بر اساس آیه ۸۱ آلعمران، اگر رسولی با مأموریت الهی بیاید، نبیین نمیتوانند صرفاً به دلیل جایگاه قبلی خود، او را نادیده بگیرند؛ بلکه در برابر او با یک پیمان الهی مواجهاند: ایمان آوردن به رسول و یاری کردن او.
از این منظر، مسئله اصلی دیگر فقط این نیست که «قرآن چه گفته است»، بلکه این است که چه کسی مأمور است حقیقت و مفهوم برخی از آیات دشوار قرآن را برای انسان آشکار کند؟
در خوانش من، پاسخ این پرسش ما را به نقش ویژه رسول در تبیین قرآن میرساند؛ نقشی که باید آن را با مجموعهای از آیات، بهویژه آیات مربوط به سؤال، فتوا، روح، پیمان نبیین و آیات بیّنات، در کنار یکدیگر بررسی کرد.
شاید شنیده باشید که قران حاوی ایات متشابه هست ایا میدونید این یعنی چه یعنی ایات باطن داره
اینترنت چیز خوبی است در صورتیکه از ان درست استفاده شود اکنون بهتر است هدفهایی را در اینترنت تعقیب کنیم هدفهایی که برای شما مفید باشد
کلمه قران بهترین کلمه است اینجا یک سایت قرانی را یادداشت می کنم این سایت در مورد قران است نام این سایت
است بسیاری از افرادی که عالم هستند و علم را دوست می دارند از این سایت خوششان می اید
عده ای هم که مخالف هستند و مسلمان نیستند و حتی بی دین هستند در این سایت به بحث می پردازند
شما هم می توانید با ثبت نام در این سایت نظر و پاسخ بنویسید